مادرم؛
میخواهم با تو اینبار اینگونه سخن بگویم. میخواهم برایت بنویسم. حرف زدن با تو برایم مشکل است. من میتوانم تا فردا صبح برای خیلیها، خیلی چیزها بگویم اما با تو نمیتوانم. چرا؟ نمیدانم. یکجای کار انگار میلنگد. نه تو را مقصر میدانم و نه خودم را بابت این وضعیت شماتت میکنم. من در قضاوتهایم، تقصیر را تقسیم میکنم. میخواهم بگویم مهربانی و صمیمیت خودجوش است، از این خودجوشهای واقعی؛ نمیشود با برنامه به آن رسید. تماس گرفتنهای تو با من، تاریخ معینی دارند؛ دوشنبهها و پنجشنبهها. ولی مهربانی تاریخ ندارد مادرم؛ وقت و بیوقت باید سراغ آدم را بگیرد.
مادر؛
من در این بودنهای هر روزهام، در این افکار وقت و بیوقتام، حتا در خوابهایی که میبینم چیزی را گم کردهام. چیزی را یک جایی، جا گذاشتهام. نمیدانم کجاست، یک حس موهومیست، یک فاصلهی فراتر از ابعادی که میشناسیمشان با من دارد. این گمشده در درون من چیزی جز خیالات و اوهام من شاید نیست، شاید چیزی جز خواستههای دور و نزدیک من نیست. آرزوهای کوچک، دوست داشتنهای ساده، چه میدانم شاید فقط حسرت دوباره نقاشی کردن باشد، یا یکبار دوباره دویدن و یک مسابقهی بچهگانه شاید باشد. میدانی مادر تصمیم گرفتهام بجنگم. میخواهم با هر چیزی که بخواهد مانع رسیدنهای من شود بجنگم. از تسلیم شدن و پذیرفتن خستهام. احساس بیعرضهگان و کارنابلدها را به من میدهد. من از این آدمها نیستم. میخواهم تا میتوانم، تا نای رفتن دارم، از آرزوهای خودم دست برندارم. «حتا اگر زنبقِ کبودِ کارد بر سینهام گل دهد؛ میخواهم خواب اقاقیاها را بمیرم در آخرین فرصت گل».
مادر؛
درکم کن!







