من پر از تناقضام. یک سری ویژگیها و مشخصههایی آمدهاند رفتهاند توی من، که نمیشود اسمی جز پارادوکس روی آن گذاشت. آدم پر از تناقض را نمیشود به همین راحتی با او ارتباط برقرار کرد، مثلن تو نمیدانی این آدم ممکن است چه واکنشی نشان بدهد، نمیتوانی از قبل روی رفتارش حساب باز کنی. حساب و کتاب ندارد کارش. تکلیف آدم با یک فحاش عصبی مشخص است، با یک مهربان معلوم است، با یک مذهبی، با یک وسواسی… اما اگر معلوم نباشد طرف چیست، طرف کیست، تداوم ارتباط کار سختیست. قسمت سختتر ماجرا اما در خود آن شخص پر از تناقض است. هر کس باید بتواند خودش را تعریف کند، وقتی از او پرسیدند کیستی؟ بگوید من اینام، فیلان و فیلان. ایده نداشتن از خودت کار سختیست. مثلن اگر پرسیدند موجودی به نام مَخالنگ اگر برای دو روز آب نخورد چه میشود؟ شما اول باید بدانید این مخالنگ اصلن چیست، بعد بروید دنبال جواب سوال. حالا فرض کنید من ِ نوعی همان مخالنگام، ماندهام چه گونهام، و ماندن در همین چهگونگیام، نمیگذارد بروم و جواب سوالهای بعدی ذهنم را بدهم. نمیدانم آدم چهطور به اینجا میرسد، شاید چون کسی نیامده بگوید تو این هستی و من باورش کنم، حالا به اینجا رسیدهام. یا شاید هم زیادی آمدهاند مرا تعریف کردهاند و من این وسط ماندهام این همه را چهگونه میتوانم با هم باشم؟ یک چیزی بگوئید که بگنجد.
به هر حال من این وسط گیرم و فقط اینرا میدانم که یک جایی باید تعریف بشویم؛ همهمان. تنها چیزی که من میدانم همین است. اینکه تعریف، مقدمهی همهی گامهای بعدیست، تا ندانی کیستی، تا ندانی چه نیستی، زندگی کردن یا بهتر بگویم ادامه دادن به این زندگی… اممم… زندگی! یک زمانی ماهیصفت میگفت ما رفتیم شکار، خواستیم یک ببر مادرمُردهای را بکشیم، تیر ما به ببره نخورد، ببره آمد و ما را خورد. گفتند ای بابا، تو که الآن زندهای. گفت ای آقا، اینم شد زندگی؟!
جالب بود,خیلی جالب….یکی دیگه هم با این مشکل مواجهه؟!!
می دونی من گاهی حتی تو ابتدایی ترین سوال ها در مورد خودم می مونم,گاهی به ادمهایی که حتی می دونن صبحانه موردعلاقشون چیه حسودیم می شه
سلام
من آدم متناقض زیاد دیدم اما یه چیزی بگم ؟! توی نوشته های قبلیت اثری از یه آدم متناقض نبود.شایدم سواد من قد این حرفا نیست.یعنی قوه ی تشخیصم ضعیفه…
آدمهای متناقض بازم یه جوری می تونن جمع وجور کنن اون چیزایی رو که باید اما امان از بلاتکلیفها…اونایی که تکلیفشون با خودشونم معلوم نیست چه برسه به اطرافیان…
۱- توی این ۲/۳ سال اخیر من اما حوصله ی تعاریف دیگران را از خودم ندارم…ایکه گاهی می گویند رسا تو این هستی…تو این نیستی …با شناختی که از تو دارم….تو این چند سال دوستی…تو دختر این خانواده ای….تو خواهر منی..
نه من گوشم پر شده است از تعریف هایی که بیشترشان قاطی دوست داشتن ها، نیاز ها و توهمات خودشان است….
۲-البته گاهی دلم میخواهد یک آدم امن بیاید ، لم بدهد در درون من، و آرام آرام این من را برای خودم شرح دهد
۳- اصلا همین خواستن هم تناقض دارد با هم
۴- انگار دنیا خوابیده است درما…با تمام داشته ها و نداشته هایش..
۵- واقعا یادم نیست اول میخواستم چی بگم!!!!
ولی من خیلی دنبال تعریف نیستم. شاید در کلمات یا مختصات خاصی نگنجه، ولی اونقدر ها هم غیرمنتظره و غیر قابل پیش بینی نیست. چه بشناسیم چه نشناسیم (که نمی شمناسیم) راه برای ادامه زندگی مسدود نیست.
پروفایلت هم خیلی زیباست.
سلام اغلن عزیز
امیدوارم حالت خو ب و در همه حال سراپا ذوق و پر انرژی باشی. پیشاپیش سال نو رو به شما تبریک میگم و سالی نیکو برایت آرزو میکنم.