درباره
اُغلن کبیر…
نیمهشب ۱۸ آذر ماه ۱۳۸۶ پس از ساعتها رایزنی با خودِ درونام، به این نتیجه رسیدم که وبلاگی باید بسازم برای خودم. گفتم چرا باید کسانیکه من بهشان وبلاگ ساختن را یاد دادهام الآن باید برای خودشان تریبونی داشته باشند و من نداشته باشم؟ چرا نباید جایی باشد که من بیایم به چند نفر پیله کنم و از چند نفر تعریف کنم؟ چرا نباید از پشت نقاب اجتماعیام بیرون بیایم و کمی هم خود واقعیام باشم؟ پس جدیترین وبلاگی که تا آن موقع داشتم را ایجاد کردم. اینکه اسم «اُغلن» از کجا آمد و چطور انتخاب شد به دانستههای نادرست من برمیگردد. آن زمان فکر میکردم وقتی ترکمنها میگویند اُغلن، منظورشان پسربچه است اما بعدترها دوستی آمد و توضیح داد که نه خیر؛ اوغلان کلاً به بچهها میگویند، چه پسر، چه دختر. با این وجود در این وبلاگ معنای اغلن همان پسربچه است. کبیر بودنش هم بر میگردد به تحولاتی که وبلاگ در گذر زمان داشت. نوشتههای وبلاگ از دلنوشتهای شخصی و دیدگاههای اجتماعی یک دانشجوی سال اولی تبدیل شد به یکسری مطالب کلی و سرگرمکننده برای نویسندهاش، به یک بازی دوستداشتنی با کلمات. شد شخصیتی جدای از نگارندهاش. یعنی که بزرگ شده بود، ادعای استقلال میکرد، غروری داشت برای خودش. جوش جوانی زده بود روی صورتش حتی. هارتوپورت هم زیاد میکرد. من هم به رسمیت شناختماش و به دادن لقب «کبیر» مفتخرش کردم. با این صفت جدید، اُغلن هم از منِ نویسندهاش مستقل شد، هم از بقیهی اُغلنها که من نمیدانستم اینقدر زیادند متمایز شد و هم اینکه قشنگ است و قشنگ بودن میتواند به تنهایی آتشی در عالم هستی به پا کند.
اما خود من…
وقتی به دنیا آمدم دیوار برلین یهو ریخت، ماندلّا به آبیِ برابری نزدیک شد و صلحِ آسمانیِ چینیها قرمز شد. هوا هم خیلی گرم بود. مرداد بود.
آدم کمحرفیام معمولاً، کمی هم لجبازم، سختگیر هم هستم، عکاسی را معجزهی تمدن میدانم، کاری به کار مورچهها ندارم، دانشجوی ارشدم؛ حقوق خصوصی، رنگ سبز را هم دوست دارم. از کافکا، نزار قبانی و نادر ابراهیمی خوشم میآید. وقت کنم فیلم میبینم. بعد از تعطیلی گودر بیشتر در توئیترم. اهل سفر هم نیستم. کلاً زندگی آرام و سربهزیری دارم، راضیام در کل.
در مورد محتوای وبلاگ، اینکه حقیقت است یا مجاز، یا چه و چه، همین شعر خانم مژگان عباسلو خوب است بهنظرم:
بیرون
جنگِ خاموشی و فراموشیست
با من
درون همین شعر بنشین.
من از عاشقانی میگویم
که نداشتهام.
تو از سفرهایی بگو
که نرفتی.
بیرون
آدم میکشند…







