اقتباس « اُغلن کبیر

بایگانی: ‘اقتباس’

یک روز به شیدایی…

شنبه, ۷ خرداد, ۱۳۹۰

گفتند سونامی ممکن است به سواحل غربی آمریکا هم برسد. تا صبح بیدار بودم و درس می‌‌خواندم. گفتم من که نخوابیدم بروم ببینم چه خبر است. دوربین به دست راه افتادم طرف دریا که از سونامی عکس بگیرم. انگار سونامی پروانه است. می‌‌نشیند روی گل، ژست می‌‌گیرد، دست‌ش را می‌‌زند زیر چانه تا من عکس‌ش را بگیرم. کنار ساحل علامت زده بودند وارد نشوید. به‌خاطر احتمال سونامی. به‌روی خودم نیاوردم. رفتم نشستم جلوی دریا. گفتم بیا بیا. سونامی بیا. من که درس دارم بیا. من که مشقام تموم نشده بیا. خیلی‌ بزرگ نیا که کسی‌ صدمه ببینه. فقط انقدر که مدرسه تعطیل شه بیا. مثلاً موج‌های دو سه متری که عکس‌ش‌م خوشگل بشه بیا. هیچ! به هیچ جاش حساب نکرد. پلیس اومد گفت مگر علامت‌ها را ندیدی؟ نباید وارد ساحل شوی. دیدم مشق‌هایم که تمام نشده. سونامی هم که نیامد. عکسی‌ هم که نگرفتم. همین مانده این وسط جریمه هم بشوم. “نو انگلیش” “نو انگلیش” کُنان زدم به چاک.

[+]

بوی‌ها

پنجشنبه, ۲۳ اسفند, ۱۳۸۶

بین تمام صداها، صدای مرد مستی که لباس نگهبان زندان را پوشیده بود، شنیده می‌شد، نیمه‌مست میان موجی از کلمات هذیان می‌گفت: هر چهارشنبه دوشیزه‌ای معطر یک اسکناس صد کرونی می‌داد تا بگذارم با زندانی تنها بماند‌، پنج‌شنبه هم صد کرون بابت آب‌جو از دست می‌رفت. وقتی ساعت ملاقات تمام می‌شد، دوشیزه خانم که بر لباس‌های فاخرش، بوی زندانی را به همراه داشت، بیرون می‌آمد و زندانی هم با بوی عطر دوشیزه خانم بر لباس زندان، به سلول باز می‌گشت. برای من هم بوی آب‌جو باقی می‌ماند. زندگی چیزی نیست مگر تبادل بوها.
اگر شبی از شب‌های زمستان مسافری- ایتالو کالوینو