دراز کشیده بودم و گوش میدادم. به صداها. به صدای باران که میبارید. به صدای رد شدن اتومبیل از سطح خیس خیابان. صدای بلندگوی مسجد: «پروردگارا»، صدایش اما دور بود، دیگر به اینجا نمیرسید. پسرکی که صدا زد «زهرا خانم!». صدای باد. گوش کردم به میز تحریرم که صدا داد بیخودی، لابد بخاطر انبساط و انقباض. صدای بوق ماشین. درب خانهای که بسته شد. «سیصد گل سرخ، یک گل نصرانی…» از ماشینی آمد که رفت. صدای سرفههای حسننژاد. صدای باد.
من خوب گوش دادم، کسی مرا صدا نزد.
بایگانی: ‘داستاننما’
صور دمیده شد و من مُردم.
پنجشنبه, ۱۴ بهمن, ۱۳۸۹کدوی کودکی من
جمعه, ۱۰ اردیبهشت, ۱۳۸۹تا هفت-هشت سالگی، خیالبافیهای من در اوج خودشان بودند. همهی داستانهایی را که میشنیدم برای خودم پر و بال میدادم و در ذهنَم تصورشان میکردم. یک قسمت عمدهی این خیالبافیهای من ارتباط مستقیمی با کدوتنبل داشت، نمیدانم اصلن کدوتنبل دیده بودم یا نه، ولی همیشه یک چیزی شبیه همانی که توی کتاب کشیده بودند در ذهن خودم مجسم میکردم، یک کدوتنبلِ نارنجیِ پررنگ شبیه این نقاشیهای اکسپرسیونیستی. آنقدر هم بزرگ، که میشد با چاقو قسمت بالایش را ببری و بروی تویَش، درش را هم مثل زیردریاییهای جنگی ببندی. بعد اینطور یک کنج خلوتی برای خودت داشته باشی که بعدازظهرها وقتی پدر و مادرت خوابشان گرفت و تنها شدی، بروی داخل کدوی خودت و زندگی کنی خلاصه. یک سوراخ کوچولو هم روی دیوارهی کدو درست کنی که از بیرون اصلن معلوم نباشد ولی تو بتوانی بیرون را ببینی و تحت کنترل داشته باشی. این کدوتنبل خیلی مهمتر از این حرفها بود. میتوانستی بجای آن پیرزن، محمد همان پسر چاق بدعنق اعصاب خردکن را که خانهشان نزدیک ساختمان منبع آب بود، بیندازی داخلش و با پا هلش بدهی و بگذاری از بالای آن کوه مثلثیشکل قِل بخورد پائین و آخرسر وقتی رسید پائین عقل و هوش از سرش برود؛ آن موقع است که تو میتوانی برایش سوت بلبلی بزنی و ادا در آوری، یعنی که سه تا گنجشگ دور سرش میچرخد و چَهچَه میزند. وقتی هم مادر محمد میآمد دم ِ درِ خانهمان که بگوید ببینید پسرتان چه به روز محمد آورده، من باز میرفتم توی کدوتنبل خودم و پدافند غیرعامل و این حرفها. خلاصه به ریششان میخندیدم.
یک قصهی عامهپسند
سه شنبه, ۶ بهمن, ۱۳۸۸ تحت تأثیر حضرت کوئنتین تارانتینو
بعد از دستگیر شدن، مرا به سازمان مرکزی گشتاپو در برلین واقع در خیابان فریتز-آلبرخت منتقل کردند؛ ۴۷۳ روز و نصفی را در زندان انفرادی و با تحمل شکنجههای وحشیانه گذراندم که خبر آمد؛ شخص پیشوا میخواهد با شما ملاقات کند. مرا به یک جنگل در شرق هامبورگ منتقل کردند تا همانجا پس از کشتن من، مرا خوراک گرگها کنند. هیتلر زودتر آمده بود و عصبانی بود که چرا ما دیر کردهایم، موسولینی هم بود؛ عدهای از سران نازی مثل والتر ونک و هاینریش هیملر را هم توانستم شناسایی کنم. هیلتر وقتی مرا دید خشمش فروکش کرد و با حالت تمسخر جلو آمد و گفت: «خب، میبینم که به گهخوردن افتادهای؟» و بعد زد زیر خنده، موسولینی هم سیگارش را دود میکرد و مغرورانه پوزخند میزد. گفتم «سیبیلت رو چند میفروشی؟» هیتلر چشمها را گرد کرد و گفت «با من بودی؟» گفتم «مگه عمهت هم سیبیل داره؟»؛ وقتی اینرا شنید مثل تاموجری از سرش دود بلند میشد، یاحضرت جرجیس گویان به سمت من میآمد که مرا خفه کند چون فکر میکرد حالا که دستان من بسته است کاری نمیتوانم بکنم ولی قبل از اینکه به من برسد، گفتم «اوه؛ اونجا رو، چه سوسک بزرگی!» هیتلر احمقانه رویش را برگرداند و من دو لگد به دو نقطهی حساس بدنش زدم و او نقش زمین شد. نازیها همینکه این صحنه را دیدند پای به فرار گذاشتند ولی هِرمان گورینگ خودش را خیس کرده بود و از ترس نمیتوانست تکان بخورد، به او گفتم که به مادرش سلام برساند و به او بگوید چرا از پوشک my baby استفاده نمیکند که تو بتوانی مثل یک مرد سرت را بالا بگیری؟ او را گذاشتم که برود اما آدولف هیلتر هرگز از جایش بلند نشد و برای همیشه چهره در نقاب خاک کشید.
گِلبازی خداوند
یکشنبه, ۱۵ آذر, ۱۳۸۸خداوند تنورش را روشن نمود و روی درجهی مخصوص تنظیمش کرد؛ آنگاه تکه گِلی برداشت، آنرا محکم به روی تخته سنگی صاف کوبید، وردنه از روی آن رد کرد و به سه تکه تقسیمَش کرد؛ هر کدامشان را شکلی داد و سرانجام داخل آن تنور داغ شده قرارشان داد.
اندک مدتی بعد خدا آمد، درب تنور را باز کرد و یکی از آن سه را بیرون کشید. آن تکه گل هنوز نپخته بود، بیرنگ و روی بود و خداوند را از خود مأیوس نمود. اما خدا مدتی صبر کرد تا دیگری را از تنور بیرون بکشد، دومی فوقالعاده شده بود، سرخروی و خوشبر و رو. اوف! عجب چیزی شده بود. خداوند بهراستی حق داشت که محو تماشایش شود و سومی را که حال جزغاله شده بود فراموش کند. با اینحال به هرسه جان داد و اینگونه سفیدپوستها، سرخها و سیاهان را بر زمین گستراند، هرچند زیرچشمی آن وسطی را مدام میپایید.
پ.ن: برداشتی آزاد بود از اعتقاد سرخپوستهای قدیمی در مورد خدا و خلقت.
بخورید و بیاشامید اما
چهارشنبه, ۲۱ اسفند, ۱۳۸۷رضا رنگ به صورت نداشت، نمیدانست این همه دردسر را از دست که ببینید و مدام پرتوپلا میگفت، البته حق داشت ولی همهمان وضعیت مشابهای داشتیم، آیناز اگر با ما نمیآمد معلوم نبود سر همین حرفهای او چه دعواهایی شود. خلاصه از قدیم گفتهاند دوست را باید در سفر شناخت، راست گفتهاند، کمی مشکل که پیش بیاید همه آن روی خودشان را نشان میدهند، مثل همین رضا یا مثل آن میلادی که چندبار هوسم شد بزنم زیر فکش که اینقدر آیهی یأس برایمان نخواند. به بچهها گفتم “این بند و بساطمان را جمع کنیم و بگردیم این دور و اطراف را بلکه به مراد دلمان برسیم”؛ میلاد گفت “این حوالی که سهل است، قلهی قاف را هم اگر بگردی همین آش است و همین کاسه، من میدونم!”. آیناز بیآنکه حرفی بزند سرش را انداخت پائین و شروع کرد به جمع کردن، بقیه هم بناچار بلند شدند و ژست طلبکارانه به سمت من گرفتند یعنی که کجا باید برویم؟ من هم بیاینکه به روی خودم بیاورم یکی از وسایل را دستم گرفتم و کنار آیناز ایستادم، او قاطعانه به سمت سرازیری حرکت کرد، من هم به دنبالش راه افتادم، بقیه هم غرولندکنان چنین کردند. خیلی دور شده بودیم، همهمان تشنه بودیم ولی کسی در این وضعیت جرأت آب خوردن نداشت، خستگی از سرتاپای بچهها میبارید، با خودم فکر میکردم که اصلن حرف اشتباهی زدهام که باید راه بیفتیم، همیشه جوینده یابنده نیست و این ضربالمثلها را یکعده بیکاران زمان گذشته ساختهند و الآن از آن دنیا به ریش ما میخندند. احساس کردم شدهایم شبیه این فیلمهای هالیوودی که آخر سر همهشان میمیرند؛ البته بیشتر فیلم “مه” منظورم است. از جنگل بیرون آمده بودیم که رضا دوباره نق زد که “دیگه من نمیآم، منرو باش که عقلم رو دادم دست یه مشت بچه، من همینجا میمونم”. اینبار خیلی جدی حرف میزد، کسی هم مخالفت نکرد، در واقع ته دلمان بیتوهمی نسبت به او و این حرفش نبودیم، او با آیناز همانجا ماندند و دقیقن نمیدانم بعدش را چه کردند. اما ما مأیوس نبودیم، فی الحرکاتِ برکاتٌ، مجدانه راهمان را گرفته بودیم و میرفتیم، در این مسیر همینطور از تعدادمان کم میشد، میلاد از شدت فشاری که تحمل میکرد، تب کرد و آنجایش زد به مغزش و مُرد. خدا بهشت را نصیبش کناد. آدمها گاهی گُه زیادی میخورند و بعد میمانند که چه کنند، در واقع از زمستان ِ پس از جیکجیک مستون بیخبرند. ما هم آدمیم و کف دستمان را بو نکرده بودیم که قرار است اینقدر تلفات بدهیم. این آخریها فقط من و سینا مانده بودیم، هفت جنگل و هفت دریا و هفت اتوبان را پشت سر گذاشته بودیم که در آن سوی خیابان، تابلوی “سرویس بهداشتی” را دیدیم، ذوق برمان داشته بود، سینا جامه به خود درید و نعرهای زد و از حال رفت. زدم زیر گوشش و بیدارش کردم که ای مرد حسابی، یا شیخ؛ اندکی صبر، سحر نزدیک است. به سمت جهت پیکان تابلوی “سرویس بهداشتی” ذوقمرگشده حرکت میکردیم و درنهایت مستراح را که میگویند همخانوادهی راحتیست پیدا کردیم. درش را قفل کرده بودند، لولهی آبی شکسته بود و همینطور آب میریخت به سمت اطراف، اسکلت رهپویان پیش از ما که آن حوالی مانده بود را آب دوره کرده بود، حالم از هرچه آب بود به هم میخورد. به سینا گفتم “بیا همینجا کارمان را بکنیم، آنجایی که حتی توالت پیدا نمیشود باید به آن رید”، منتظر جوابش نشدم و رفتم گوشهای و خودم را خلاص کردم…آه! لذتی که در جیش هست در کباب سیزدهبدر نیست؛ به خدا.
سپاس
چهارشنبه, ۹ بهمن, ۱۳۸۷توکل به خدا مهمترین علت موفقیت من بود و خودم هم خیلی تلاش کرده بودم تا به اینجا برسم. پدر و مادرم خیلی زیاد برای من زحمت کشیدند که جا داره از همینجا ازشون تشکر کنم و همچنین میخوام از مادربزرگ مادریم که همراه ما زندگی میکنند و نیز از خواهرم و دوست خوبشون مهنازخانوم که باعث دلگرمی من به ادامهی کار بودند قدردانی کنم. از عمهی بقال محلهمون که خیلی با من مهربون بودند و نمیگذاشتند که من توی صف شیر وقتم تلف بشه هم تشکر میکنم و امیدوارم که خداوند بچهشون رو که سرماخورده شفا بده و از همینجا از حضار محترم هم میخوام که موقع نماز بچهی عمهی بقال محلهمون رو فراموش نکنند. حالا من نمیخوام از کسی اسم ببرم چون میترسم برخیشون از قلم بیفتند اما جا داره از زحمات شبانهروزی معلم خوب خودم آقای خروسنشان اصل و مدیر و معاونین مدرسهی خوب دینودانش روستای قزلدماغ سفلی تشکر کنم و یادی هم بکنم از همکلاسیهای خودم مهدی و حمید پادری، کامران ناکام و مسئولین محترم آزمایشگاه تشخیص طبی فرقان زیرنظر بخش اداری-مالی ادارهی توسعه و ترویج مصداقشناسی حشرات بالدار تکشاخ. از برنامهی خوبتون خیلی خیلی ممنونم و از شما مجری محترم و سایر دستاندرکاران پشت صحنهی این برنامه که من میدونم از صبح تا حالا زحمت زیادی کشیدهید تا این برنامه به خوبی انجام بشه و فرصتی فراهم بشه که ما بتونیم حرف دلمون رو به گوش مسئولین برسونیم بینهایت سپاسگزارم.
ما غلط کردیم و جنگ انگاشتیم
پنجشنبه, ۲۶ دی, ۱۳۸۷من زندگی خودم را دارم. تو هم زندگی خودت را میکنی. ما دو نفر هیچ کاری به هم نداریم و اگر کمی مهربانتر با هم رفتار کنیم میتوانیم یکدیگر را دوست بداریم و با عشق هم زندگی کنیم. اما اگر من حماقت کنم و تصمیم بگیرم که حقات را از آنِ خود کنم، تو هم بیکار نخواهی نشست و اجازهی این کار را نخواهی داد، آنوقت دعوایمان خواهد شد و از آنجا که من زودتر عصبانی میشوم مشت محکمی به سمت راست صورتت میکوبم که از شدت ضربهی من تو در یک دایره به شعاع ۴۸ سانتیمتر، یکدور و نصفی دور خودت میگردی و آنوقت که من را پیدا کردی تو هم با دو دستت یقهی من را میکشی و با سرت به زیر چشم من ضربهی سنگینی روانه میکنی. سر و صورت من خونی میشود، مال تو هم. من این ضربهات را فراموش نمیکنم اما تو حتی اگر هم بخواهی هرگز قادر نخواهی بود مشت محکم و تحقیرآمیزی را که از من خوردهای فراموش کنی؛ پس خیلی ساده، بار دیگر دعوایمان خواهد شد ولی من اینبار آن پیشانیات را که زیر چشم من نشست جبران خواهم کرد. تو به خانوادهات میگویی من آدم خوبی نیستم و وحشیگری در خوی من رخنه کرده است، مطمئن باش من هم همینها را به فرزندانم خواهم آموخت. پسر تو آن کتک جانانهای را که از من خوردهای دیده است و چقدر از این بابت دل شکسته شده است! مدرسه که میرود چون پسر من کوچکتر و ضعیفتر است عقدهاش را سر پسر دشمن پدرش خالی میکند. پسر دلبند من هم معصومانه گریه میکند و دو چشم کوچکش از شدت گریههایش قرمز میشود؛ ولی پسر من بسیار باهوشتر از آنچه گمان میکنی است به همین خاطر لاستیک جلوی دوچرخهی چینی پسرت را پنچر میکند و حسابی حرص پسرکت را در میآورد. پسر تو ازدواج میکند و برای دختر و پسرش از خاطرات گذشته میگوید و از ظلمهایی که خانوادهی من کردهاند. من هم برای پسرم زنی گرفتهام که غذا هم بلد است درست کند. پسر عزیز من هم خوب میداند برای خانوادهاش چهها تعریف کند. یکی دو سال بعد است که من میمیرم، روح من از تنام خارج میشود و درحالیکه به زمین نگاه میکند در یک لباس سپید یواش یواش میرود وسط ابرها، آن بالا بالاها. خدا هم هست؛ با گوشهی چشم نگاهی به من میکند و میگوید برو ساکت آن گوشه بنشین تا به حسابت برسم. خدا تلویزیون را روشن میکند تا با هم فیلم تماشا کنیم ولی تخمه نمیآورد که سرگرمش باشیم. من خودم را در فیلم میبینم، تو هم که هستی، پسرانمان، نوهها، نتیجهها و … . فیلم تازه به نسل هشتم ِمن رسیده است، بلند میشوم که بروم. خدا نگاهی میکند و میگوید هنوز خیلی مانده تا تمام شود، هر وقت تمام شد خودم میرسانمت، خیلی عجله نکن وقت هست. میگویم نه، تا جهنم راه زیادی نیست، خودم راه را بلدم و سر به زیر افکنده میروم.
پسران من همچنان با پسران تو درگیرند و از یکدیگر کینه به دل دارند.
بویها
پنجشنبه, ۲۳ اسفند, ۱۳۸۶بین تمام صداها، صدای مرد مستی که لباس نگهبان زندان را پوشیده بود، شنیده میشد، نیمهمست میان موجی از کلمات هذیان میگفت: هر چهارشنبه دوشیزهای معطر یک اسکناس صد کرونی میداد تا بگذارم با زندانی تنها بماند، پنجشنبه هم صد کرون بابت آبجو از دست میرفت. وقتی ساعت ملاقات تمام میشد، دوشیزه خانم که بر لباسهای فاخرش، بوی زندانی را به همراه داشت، بیرون میآمد و زندانی هم با بوی عطر دوشیزه خانم بر لباس زندان، به سلول باز میگشت. برای من هم بوی آبجو باقی میماند. زندگی چیزی نیست مگر تبادل بوها.
اگر شبی از شبهای زمستان مسافری- ایتالو کالوینو
بر اساس یک داستان واقعی
جمعه, ۱۴ دی, ۱۳۸۶کسی چه میدانست آن ضربهی چاقویی که شکم پسرک را پاره کرد، میتوانست این همه عواقب داشته باشد. مطمئنم آن جانیِ خبیث هم فکرش را نمیکرد. وقتی چاقو دل آن پسر را شکافت، طوفانی به راه افتاد، دریا متلاطم شد و روزنهای برای خروج پیدا کرد، ماهیان دل او همه یکباره به بیرون جستند، خودی نشان دادند و عظمت به رخ کشیدند. دریای دل، آن قاصد جان را با خود برد، محوش کرد و آنچه از او باقی گذارد به مجسمهی شرمساری بیشتر میمانست. پسرک خوشحال از این واقعه، از این درد جانکاه که به سراغش آمد و بهانهای شد برای هویدایی آن پنهان شدهی عظیم پشت آن ظاهر نحیف که به چشمان هیچ کس نمیآمد تا آنکه چنان روزی…







