<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>اُغلن کبیر</title>
	<atom:link href="http://oghlon.ir/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://oghlon.ir</link>
	<description></description>
	<lastBuildDate>Sat, 19 May 2012 04:30:29 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.3.1</generator>
		<item>
		<title>از سایه‌</title>
		<link>http://oghlon.ir/1391/02/30/make-shadows-in-life/</link>
		<comments>http://oghlon.ir/1391/02/30/make-shadows-in-life/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 19 May 2012 04:30:29 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Oghlon</dc:creator>
				<category><![CDATA[تحلیلیات]]></category>
		<category><![CDATA[لیکن چنان مگو که صبا را خبر شود]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://oghlon.ir/?p=567</guid>
		<description><![CDATA[حرفی نیست. حرف زیادی نیست یعنی! آمده‌ام که توصیه‌ای کنم و بروم، اوصیکم یا عبادالله بتقوی الله؛ به این‌که اگر دوست‌م داشتید می‌توانید تعریف‌م کنید و من آرام آرام رام‌تان شوم؛ و اگر دوست نداشتید و خوش‌تان نیامد از من، از کارهایم، حرف‌هایم، ایراد بگیرید، نفی کنیدشان، من فحش هم قبول می‌کنم؛ اما&#8230; اما هیچ‌وقت [...]<p><span style="text-decoration: underline;"><a href="https://www.google.com/reader/view/feed/http%3A%2F%2Foghlon.ir%2Ffeed%2F" style="padding-left:2px;"><img title="Feed" src="http://icons.iconarchive.com/icons/fasticon/web-2/16/Feed-icon.png" width="12" height="12" /></a></p>
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: center;"><img src="http://s1.picofile.com/file/7303542468/note_25_.jpg" alt="" width="496" height="496" /></p>
<p style="text-align: justify;">حرفی نیست. حرف زیادی نیست یعنی! آمده‌ام که توصیه‌ای کنم و بروم، اوصیکم یا عبادالله بتقوی الله؛ به این‌که اگر دوست‌م داشتید می‌توانید تعریف‌م کنید و من آرام آرام رام‌تان شوم؛ و اگر دوست نداشتید و خوش‌تان نیامد از من، از کارهایم، حرف‌هایم، ایراد بگیرید، نفی کنیدشان، من فحش هم قبول می‌کنم؛ اما&#8230; اما هیچ‌وقت نادیده‌ام نگیرید! هیچ‌کسی را نادیده نگیرید یعنی. طوری رفتار نکنید انگار طرف نیست، انگار نامرئی‌ست، وجود ندارد! و اگر بخواهم جمله‌ی قصاری بگویم، می‌گویم خورشید باشید و نورتان سایه بسازد از مردم، سایه بسازد از مردم تا بدانند هستند، زنده‌اند، وجود خارجی دارند&#8230;<br />
آمده بودم همین‌ها را بگویم&#8230;</p>
<p><span style="text-decoration: underline;"><a href="https://www.google.com/reader/view/feed/http%3A%2F%2Foghlon.ir%2Ffeed%2F" style="padding-left:2px;"><img title="Feed" src="http://icons.iconarchive.com/icons/fasticon/web-2/16/Feed-icon.png" width="12" height="12" /></a></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://oghlon.ir/1391/02/30/make-shadows-in-life/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>6</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>این‌جا کسی نمی‌خندد؛ بریم!</title>
		<link>http://oghlon.ir/1391/02/17/lets-go/</link>
		<comments>http://oghlon.ir/1391/02/17/lets-go/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 06 May 2012 04:30:13 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Oghlon</dc:creator>
				<category><![CDATA[نامه‌های من به تو]]></category>
		<category><![CDATA[پرتره‌ی مکتوب]]></category>
		<category><![CDATA[بران! قام قام]]></category>
		<category><![CDATA[جاده اسم منُ فریاد می‌زنه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://oghlon.ir/?p=558</guid>
		<description><![CDATA[نرویم از این‌جا؟ به یک جای دور؟ من می‌گویم بیا مثل همین ابرهای بهار که تصمیم آنی می‌گیرند و چند ثانیه‌ای خیس‌مان می‌کنند، یک‌بار تصمیم آنی به رفتن بگیریم. برویم جایی که دست این‌ها به دست‌مان نرسد. شاپور می‌گوید برای تو کانادا خوب است. کانادا گفته این‌جا برای تو خوب نیست. خواستم بگویم پس برای [...]<p><span style="text-decoration: underline;"><a href="https://www.google.com/reader/view/feed/http%3A%2F%2Foghlon.ir%2Ffeed%2F" style="padding-left:2px;"><img title="Feed" src="http://icons.iconarchive.com/icons/fasticon/web-2/16/Feed-icon.png" width="12" height="12" /></a></p>
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">نرویم از این‌جا؟ به یک جای دور؟ من می‌گویم بیا مثل همین ابرهای بهار که تصمیم آنی می‌گیرند و چند ثانیه‌ای خیس‌مان می‌کنند، یک‌بار تصمیم آنی به رفتن بگیریم. برویم جایی که دست این‌ها به دست‌مان نرسد. شاپور می‌گوید برای تو کانادا خوب است. کانادا گفته این‌جا برای تو خوب نیست. خواستم بگویم پس برای آقای خاوری خوب است؟ ولی نگفتم. من نمی‌خواهم از این حرف‌ها بزنم، می‌خواهم با تو از سفر حرف بزنم، می‌خواهم با تو در سفر حرف بزنم. همین ۲۰۶ ما یا همان پراید هاچ‌بک شما خوب است، همین که بشود دو نفری با آن رفت این‌ور و آن‌ور و گذاشت اریک کلپتون هنرش را به رخ گوش ما بکشد، خوب است. ما از دنیا چیز زیادی نمی‌خواهیم، لااقل من نمی‌خواهم. من دل خوش می‌خواهم. «دلِ خوش سیری چند؟»</p>
<p><span style="text-decoration: underline;"><a href="https://www.google.com/reader/view/feed/http%3A%2F%2Foghlon.ir%2Ffeed%2F" style="padding-left:2px;"><img title="Feed" src="http://icons.iconarchive.com/icons/fasticon/web-2/16/Feed-icon.png" width="12" height="12" /></a></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://oghlon.ir/1391/02/17/lets-go/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>32</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>من ما بودم.</title>
		<link>http://oghlon.ir/1391/02/09/i-was-we/</link>
		<comments>http://oghlon.ir/1391/02/09/i-was-we/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 28 Apr 2012 04:30:49 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Oghlon</dc:creator>
				<category><![CDATA[تحلیلیات]]></category>
		<category><![CDATA[انا لله.]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://oghlon.ir/?p=555</guid>
		<description><![CDATA[آدم‌ها به گذشته احتیاج دارند. شما بگوئید نه، من اصرار می‌کنم ولی. به نظرم همیشه یک گذشته‌ی خوبی باید باشد که ما این روزهای خودمان را مقایسه کنیم با آن و افسوس بخوریم که ای داد بی‌داد، چه بودیم و چه شدیم. این گذشته را هم ذهن ما، خودش می‌سازد، یعنی بلد است بی‌این‌که بفهمیم، [...]<p><span style="text-decoration: underline;"><a href="https://www.google.com/reader/view/feed/http%3A%2F%2Foghlon.ir%2Ffeed%2F" style="padding-left:2px;"><img title="Feed" src="http://icons.iconarchive.com/icons/fasticon/web-2/16/Feed-icon.png" width="12" height="12" /></a></p>
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">آدم‌ها به گذشته احتیاج دارند. شما بگوئید نه، من اصرار می‌کنم ولی. به نظرم همیشه یک گذشته‌ی خوبی باید باشد که ما این روزهای خودمان را مقایسه کنیم با آن و افسوس بخوریم که ای داد بی‌داد، چه بودیم و چه شدیم. این گذشته را هم ذهن ما، خودش می‌سازد، یعنی بلد است بی‌این‌که بفهمیم، تاریخی برای‌مان درست کند که ما مدام حسرت‌ش را بخوریم. من ندیده‌ام پیرمردی بگوید الآن خوب است، می‌گوید آن‌وقت‌ها که برق نبوده و زن‌ها توی انباری می‌زائیده‌اند خوب بوده. و ما می‌گوئیم که آن‌وقت‌ها که گودر بود، خیلی خوب بود، یا فیس‌بوک که این‌طور نبود چندسال پیش&#8230; ما با این گذشته‌ی خوب می‌خواهیم فرافکنی کنیم، دل‌مان می‌خواهد که باور کنیم ما آدم‌های ضعیفی نیستیم، روزهای خوشی هم داشته‌ایم، و این‌که ما معتاد نبودیم، معتادمان کرده‌اند. هاهاها! بله؛ اول‌ش همه همین را می‌گویند&#8230;</p>
<p><span style="text-decoration: underline;"><a href="https://www.google.com/reader/view/feed/http%3A%2F%2Foghlon.ir%2Ffeed%2F" style="padding-left:2px;"><img title="Feed" src="http://icons.iconarchive.com/icons/fasticon/web-2/16/Feed-icon.png" width="12" height="12" /></a></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://oghlon.ir/1391/02/09/i-was-we/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>17</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>You know, i don&#8217;t need a jury</title>
		<link>http://oghlon.ir/1391/01/22/dont-judge-me/</link>
		<comments>http://oghlon.ir/1391/01/22/dont-judge-me/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 10 Apr 2012 09:01:45 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Oghlon</dc:creator>
				<category><![CDATA[پرتره‌ی مکتوب]]></category>
		<category><![CDATA[چه دانستم که این سودا مرا زین‌سان کند مجنون]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://oghlon.ir/?p=548</guid>
		<description><![CDATA[یک. ام‌روز احساس خستگی می‌کردم از صبح. از همان اول صبح نای کاری نمانده بود در من. خسته بودم. حوصله‌ام نبود یعنی. از دی‌شب همین‌طور ذهن‌م مشغول بود و من راحت نخوابیدم. گاهی برخی حرف‌ها، برخی کنایه‌ها، برخی سوال‌ها آن‌قدر می‌توانند بروند و بشکافند ذهن آرامِ آدم را که تا مدت‌ها از پس‌لرزه‌هایشان نمی‌شود دوباره [...]<p><span style="text-decoration: underline;"><a href="https://www.google.com/reader/view/feed/http%3A%2F%2Foghlon.ir%2Ffeed%2F" style="padding-left:2px;"><img title="Feed" src="http://icons.iconarchive.com/icons/fasticon/web-2/16/Feed-icon.png" width="12" height="12" /></a></p>
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span style="color: #808080;">یک.</span><br />
ام‌روز احساس خستگی می‌کردم از صبح. از همان اول صبح نای کاری نمانده بود در من. خسته بودم. حوصله‌ام نبود یعنی. از دی‌شب همین‌طور ذهن‌م مشغول بود و من راحت نخوابیدم. گاهی برخی حرف‌ها، برخی کنایه‌ها، برخی سوال‌ها آن‌قدر می‌توانند بروند و بشکافند ذهن آرامِ آدم را که تا مدت‌ها از پس‌لرزه‌هایشان نمی‌شود دوباره برگشت به خانه‌ی اول.</p>
<p style="text-align: justify;"><span style="color: #808080;">دو.</span><br />
جایی از لینکلن عبارتی را خوانده بودم که «قضاوت نکنید تا قضاوت نشوید». دروغ گفته است! دروغِ بد بزرگی گفته است. حاضرم خیلی محترمانه بروم و به بازماندگان آن مرحوم عرض کنم که گرچه ایشان محترم؛ و البته که حق‌شان است بر پنج دلاری آمریکای بزرگ جاوید شوند، اما آن‌جای آدم دروغ‌گو!</p>
<p style="text-align: justify;"><span style="color: #808080;">سه.</span><br />
فرق هست بین دنیای مجازی و حقیقی. لااقل برای من هست. من هیچ‌وقت نخواسته‌ام این دو را یکی کنم. با خودم گفتم حقیقی‌ها بگذار همان‌طور بمانند و مجازی‌ها هم. گفتم این یکی شدن‌شان کار دست‌م خواهد داد. گفتم اگر این‌ها یکی شوند، برداشت‌ها از من فرق خواهد کرد. چون منِ حقیقی، سوایِ من ِ مجازی‌ست، آن‌ها که تا کنون مرا دیده‌اند بعد از خواندن‌م گیج خواهند شد. گفتم نمی‌گذارم کسی گیج شود.</p>
<p style="text-align: justify;"><span style="color: #808080;">چهار.</span><br />
پس بعد از آن منصور که خلیفه بود اندیشه کرد تا قضا به یکی دهد.<br />
ابوحنیفه گفت: من این کار را نشایم و در این قول که گفتم نشایم. اگر راست می‌گویم نشایم و اگر دروغ می‌گویم نشایم. و اگر دروغ می‌گویم دروغ‌زن قضای مسلمانان را نشاید و تو خلیفه‌ی خدایی؛ روا مدار که دروغ‌گویی را خلیفه‌ی خود کنی و اعتماد خون و مال مسلمانان بر وی کنی. این بگفت و نجات یافت. <span style="color: #808080;">(تذکرة الأولیا/ ذکر امام ابوحنیفه رضی الله عنه)</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="color: #808080;">پنج.</span><br />
برداشت‌‌های دیگران را نمی‌شود اما کنترل کرد. ذهن دیگران را نمی‌شود ساخت. من این‌را دیر فهمیدم. ذهن کنجکاو را نمی‌شود ساکت کرد، باید داد و بی‌دادش را بکند، هوارش را بکشد. ذهن کنجکاو می‌خواهد قضاوت کند. هرطور که شده می‌خواهد حکم دهد، شده با همان اندک دانسته‌های خودش. می‌خواهد همان یک‌بار که تو را دید، تو را صدا کرد، تو را خواند، برای تو از تو بگوید. برای بقیه از تو بگوید. نمی‌دانم برای چه.</p>
<p style="text-align: justify;"><span style="color: #808080;">شش.</span><br />
خسته‌ام!</p>
<p><span style="text-decoration: underline;"><a href="https://www.google.com/reader/view/feed/http%3A%2F%2Foghlon.ir%2Ffeed%2F" style="padding-left:2px;"><img title="Feed" src="http://icons.iconarchive.com/icons/fasticon/web-2/16/Feed-icon.png" width="12" height="12" /></a></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://oghlon.ir/1391/01/22/dont-judge-me/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>20</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>بدون اسم</title>
		<link>http://oghlon.ir/1391/01/14/untitled/</link>
		<comments>http://oghlon.ir/1391/01/14/untitled/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 02 Apr 2012 14:25:12 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Oghlon</dc:creator>
				<category><![CDATA[شبانه]]></category>
		<category><![CDATA[نامه‌های من به تو]]></category>
		<category><![CDATA[بهار عربی]]></category>
		<category><![CDATA[رویای بخارآلود و گنگ شام‌گاهی دور]]></category>
		<category><![CDATA[کوفی عنان]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://oghlon.ir/?p=541</guid>
		<description><![CDATA[تو کوفی عنان‌ زندگی منی. نخند! راست می‌گویم، هرچند هم می‌دانم تشبیه‌م زیادی عجیب است. من با تو پیِ به‌ صلح رسیدن‌م‌ با خودم. می‌خواهم تشویش را کنار بگذارم و آسمان را تماشا کنم. می‌خواهم کمی عکس‌های خوب بگیرم. تو بعد از مدت‌ها درگیری درون می‌آیی، تو بعد از اشک‌های فراوان می‌آیی، تو می‌خواهی به [...]<p><span style="text-decoration: underline;"><a href="https://www.google.com/reader/view/feed/http%3A%2F%2Foghlon.ir%2Ffeed%2F" style="padding-left:2px;"><img title="Feed" src="http://icons.iconarchive.com/icons/fasticon/web-2/16/Feed-icon.png" width="12" height="12" /></a></p>
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">تو کوفی عنان‌ زندگی منی. نخند! راست می‌گویم، هرچند هم می‌دانم تشبیه‌م زیادی عجیب است. من با تو پیِ به‌ صلح رسیدن‌م‌ با خودم. می‌خواهم تشویش را کنار بگذارم و آسمان را تماشا کنم. می‌خواهم کمی عکس‌های خوب بگیرم. تو بعد از مدت‌ها درگیری درون می‌آیی، تو بعد از اشک‌های فراوان می‌آیی، تو می‌خواهی به این قلب مجروح ما فرصت درمانی بدی. تو از یک راه دور می‌آیی. یک رویایی. رویای یک روز خوب بعد از شب‌های سخت. تو هیجانی. یک اضطرابِ خواستنی. تو یک اُمیدی در لحظه‌های درد که آدمی به خاطر او زنده‌ست. تو یک وهم دوری در پس ذهن من که می‌خواهم‌ش. تو خیلی بیش‌تر از کوفی عنان‌ی. برای تو من هنوز اسمی ندارم.</p>
<p style="text-align: justify;">
<p><span style="text-decoration: underline;"><a href="https://www.google.com/reader/view/feed/http%3A%2F%2Foghlon.ir%2Ffeed%2F" style="padding-left:2px;"><img title="Feed" src="http://icons.iconarchive.com/icons/fasticon/web-2/16/Feed-icon.png" width="12" height="12" /></a></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://oghlon.ir/1391/01/14/untitled/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>13</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>راست‌ش را که بخواهید&#8230;</title>
		<link>http://oghlon.ir/1391/01/06/the-art-of-living-is-the-art-of-knowing-how-to-believe-lies/</link>
		<comments>http://oghlon.ir/1391/01/06/the-art-of-living-is-the-art-of-knowing-how-to-believe-lies/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 25 Mar 2012 07:12:29 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Oghlon</dc:creator>
				<category><![CDATA[تحلیلیات]]></category>
		<category><![CDATA[حقیقت]]></category>
		<category><![CDATA[خدمت مقدس سربازی]]></category>
		<category><![CDATA[دروغ]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://oghlon.ir/?p=536</guid>
		<description><![CDATA[ما دروغ‌گوئیم و به نظرم این‌که کسی پیدا شود و لقب صادق داشته باشد کمی عجیب است. در ذهن من لااقل نمی‌گنجد کسی دروغ نگفته باشد. همه دروغ گفته‌اند. همه دروغ گفته‌ایم. به دیگران اگر نگفته‌ایم، به خودمان که گفته‌ایم. ذهن ما خودش دروغ‌گوست؛ دروغ‌گوی سرخود است. چرا؟ چون ما به دروغ احتیاج داریم، چون [...]<p><span style="text-decoration: underline;"><a href="https://www.google.com/reader/view/feed/http%3A%2F%2Foghlon.ir%2Ffeed%2F" style="padding-left:2px;"><img title="Feed" src="http://icons.iconarchive.com/icons/fasticon/web-2/16/Feed-icon.png" width="12" height="12" /></a></p>
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">ما دروغ‌گوئیم و به نظرم این‌که کسی پیدا شود و لقب صادق داشته باشد کمی عجیب است. در ذهن من لااقل نمی‌گنجد کسی دروغ نگفته باشد. همه دروغ گفته‌اند. همه دروغ گفته‌ایم. به دیگران اگر نگفته‌ایم، به خودمان که گفته‌ایم. ذهن ما خودش دروغ‌گوست؛ دروغ‌گوی سرخود است. چرا؟ چون ما به دروغ احتیاج داریم، چون زندگی آن‌طور نیست که ما می‌خواهیم. زندگی یک مسیر از قبل معلوم است و ما مجبوریم این راه را برویم. مثل خدمت مقدس سربازی‌ست. ما آدم‌یم و دل داریم، دل‌مان چیزهایی می‌خواهد، دل‌ راه خودش را می‌خواهد برود که نمی‌تواند. تو را به زور به خدمت مقدس سربازی می‌برند. باید به راه زندگی تن درداد و همه این را دیر یا زود می‌فهمند. این‌جاست که مجبور می‌شوی واقعیت‌ها را طور دیگری ببینی، جور دیگر معنی‌ش کنی. طرف کتک‌ش را خورده، گریه‌اش را هم کرده، می‌گه دیدی چه‌طور زدم‌ش؟ و این‌گونه «اجباری»، «خدمت مقدس سربازی» می‌شود. اگر دروغ نبود ما بارها پیش از این مُرده بودیم. دروغ اگر نبود ما هفت کفن پوسانده بودیم. ولی دروغ هست و ما زنده‌ایم. دروغ‌ می‌گوئیم و به دروغ شنیدن علاقه داریم، زیرا که ما آدم‌های خوبی هستیم، فرهنگ و تمدن‌مان، اسلام ناب‌مان&#8230;</p>
<p><span style="text-decoration: underline;"><a href="https://www.google.com/reader/view/feed/http%3A%2F%2Foghlon.ir%2Ffeed%2F" style="padding-left:2px;"><img title="Feed" src="http://icons.iconarchive.com/icons/fasticon/web-2/16/Feed-icon.png" width="12" height="12" /></a></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://oghlon.ir/1391/01/06/the-art-of-living-is-the-art-of-knowing-how-to-believe-lies/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>12</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>این‌جا چراغی روشنه</title>
		<link>http://oghlon.ir/1390/12/25/loneliness/</link>
		<comments>http://oghlon.ir/1390/12/25/loneliness/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 15 Mar 2012 06:42:55 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Oghlon</dc:creator>
				<category><![CDATA[بر شانه‌ی من کبوتری‌ست]]></category>
		<category><![CDATA[تحلیلیات]]></category>
		<category><![CDATA[پرتره‌ی مکتوب]]></category>
		<category><![CDATA[تنهایی]]></category>
		<category><![CDATA[حس شب]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://oghlon.ir/?p=531</guid>
		<description><![CDATA[من تنهایی اطرافیان‌م را درک می‌کنم. می‌توانم از نگاه‌شان، از خیره شدن‌هاشان، از صدای آرام و غم‌گین‌شان، آن شخص آرام و تکیده را ببینم که تنهاست. من می‌دانم بعضی وقت‌ها، دوستان‌م، نزدیکان و عزیزان‌م می‌روند دنج تاریکی را پیدا می‌کنند و می‌نشینند. نشستن در تاریکی از غم‌گین‌ترینِ لحظه‌هاست به‌نظرم. تنهایی آدم‌ها مثل همین جاده‌هایی‌ست که [...]<p><span style="text-decoration: underline;"><a href="https://www.google.com/reader/view/feed/http%3A%2F%2Foghlon.ir%2Ffeed%2F" style="padding-left:2px;"><img title="Feed" src="http://icons.iconarchive.com/icons/fasticon/web-2/16/Feed-icon.png" width="12" height="12" /></a></p>
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">من تنهایی اطرافیان‌م را درک می‌کنم. می‌توانم از نگاه‌شان، از خیره شدن‌هاشان، از صدای آرام و غم‌گین‌شان، آن شخص آرام و تکیده را ببینم که تنهاست. من می‌دانم بعضی وقت‌ها، دوستان‌م، نزدیکان و عزیزان‌م می‌روند دنج تاریکی را پیدا می‌کنند و می‌نشینند. نشستن در تاریکی از غم‌گین‌ترینِ لحظه‌هاست به‌نظرم. تنهایی آدم‌ها مثل همین جاده‌هایی‌ست که گاهی اخبار نشان می‌دهد، فکر می‌کنی صاف و هموارند، ولی به یک‌باره می‌شکنند. آن‌وقت می‌فهمی زیر این جاده‌ی هموار چه چاه عمیقی بوده، چه قنات بزرگی رد می‌شده این زیر. ولی خب آن وقت دیر است، آن وقت دیگر خیلی دیر است. چه چیزها را که با خودش برده توی آن گودال!<br />
من دل‌م می‌خواهد آدم‌ها را از آن دنج تاریک بیرون بیاورم. می‌خواهم گوش شنوا باشم، می‌خواهم زبان گویای دل باشم. اما نمی‌توانم. من راه نفوذ را بلد نیستم. لابد لازم است مهندس راه و ساختمان باشم یا چیزی شبیه به این، که من نیستم. من فقط تماشا می‌کنم. تماشاچی بودن هم غم‌گین است.</p>
<p><span style="text-decoration: underline;"><a href="https://www.google.com/reader/view/feed/http%3A%2F%2Foghlon.ir%2Ffeed%2F" style="padding-left:2px;"><img title="Feed" src="http://icons.iconarchive.com/icons/fasticon/web-2/16/Feed-icon.png" width="12" height="12" /></a></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://oghlon.ir/1390/12/25/loneliness/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>18</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>Who are you? I&#8217;m Paradox</title>
		<link>http://oghlon.ir/1390/12/11/who-are-you-im-paradox/</link>
		<comments>http://oghlon.ir/1390/12/11/who-are-you-im-paradox/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 01 Mar 2012 11:59:21 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Oghlon</dc:creator>
				<category><![CDATA[تحلیلیات]]></category>
		<category><![CDATA[پرتره‌ی مکتوب]]></category>
		<category><![CDATA[من کی هستم؟]]></category>
		<category><![CDATA[هویت]]></category>
		<category><![CDATA[پارادوکس]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://oghlon.ir/?p=526</guid>
		<description><![CDATA[من پر از تناقض‌ام. یک سری ویژگی‌ها و مشخصه‌هایی آمده‌اند رفته‌اند توی من، که نمی‌شود اسمی جز پارادوکس روی آن گذاشت. آدم پر از تناقض را نمی‌شود به همین راحتی با او ارتباط برقرار کرد، مثلن تو نمی‌دانی این آدم ممکن است چه واکنشی نشان بدهد، نمی‌توانی از قبل روی رفتارش حساب باز کنی. حساب [...]<p><span style="text-decoration: underline;"><a href="https://www.google.com/reader/view/feed/http%3A%2F%2Foghlon.ir%2Ffeed%2F" style="padding-left:2px;"><img title="Feed" src="http://icons.iconarchive.com/icons/fasticon/web-2/16/Feed-icon.png" width="12" height="12" /></a></p>
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">من پر از تناقض‌ام. یک سری ویژگی‌ها و مشخصه‌هایی آمده‌اند رفته‌اند توی من، که نمی‌شود اسمی جز پارادوکس روی آن گذاشت. آدم پر از تناقض را نمی‌شود به همین راحتی با او ارتباط برقرار کرد، مثلن تو نمی‌دانی این آدم ممکن است چه واکنشی نشان بدهد، نمی‌توانی از قبل روی رفتارش حساب باز کنی. حساب و کتاب ندارد کارش. تکلیف آدم با یک فحاش عصبی مشخص است، با یک مهربان معلوم است، با یک مذهبی، با یک وسواسی&#8230; اما اگر معلوم نباشد طرف چیست، طرف کیست، تداوم ارتباط کار سختی‌ست. قسمت سخت‌تر ماجرا اما در خود آن شخص پر از تناقض است. هر کس باید بتواند خودش را تعریف کند، وقتی از او پرسیدند کیستی؟ بگوید من این‌ام، فیلان و فیلان. ایده نداشتن از خودت کار سختی‌ست. مثلن اگر پرسیدند موجودی به نام مَخالنگ اگر برای دو روز آب نخورد چه می‌شود؟ شما اول باید بدانید این مخالنگ اصلن چیست، بعد بروید دنبال جواب سوال. حالا فرض کنید من ِ نوعی همان مخالنگ‌ام، مانده‌ام چه گونه‌ام، و ماندن در همین چه‌گونگی‌ام، نمی‌گذارد بروم و جواب سوال‌های بعدی ذهن‌م را بدهم. نمی‌دانم آدم چه‌طور به این‌جا می‌رسد، شاید چون کسی نیامده بگوید تو این هستی و من باورش کنم، حالا به این‌جا رسیده‌ام. یا شاید هم زیادی آمده‌اند مرا تعریف کرده‌اند و من این وسط مانده‌ام این همه را چه‌گونه می‌توانم با هم باشم؟ یک چیزی بگوئید که بگنجد.<br />
به هر حال من این وسط گیرم و فقط این‌را می‌دانم که یک جایی باید تعریف بشویم؛ همه‌مان. تنها چیزی که من می‌دانم همین است. این‌که تعریف، مقدمه‌ی همه‌ی گام‌های بعدی‌ست، تا ندانی کیستی، تا ندانی چه نیستی، زندگی کردن یا بهتر بگویم ادامه دادن به این زندگی&#8230; اممم&#8230; زندگی! یک زمانی ماهی‌صفت می‌گفت ما رفتیم شکار، خواستیم یک ببر مادرمُرده‌ای را بکشیم، تیر ما به ببره نخورد، ببره آمد و ما را خورد. گفتند ای بابا، تو که الآن زنده‌ای. گفت ای آقا، این‌م شد زندگی؟!</p>
<p><span style="text-decoration: underline;"><a href="https://www.google.com/reader/view/feed/http%3A%2F%2Foghlon.ir%2Ffeed%2F" style="padding-left:2px;"><img title="Feed" src="http://icons.iconarchive.com/icons/fasticon/web-2/16/Feed-icon.png" width="12" height="12" /></a></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://oghlon.ir/1390/12/11/who-are-you-im-paradox/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>5</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>نامه‌ از کودکی که زاده شد</title>
		<link>http://oghlon.ir/1390/11/29/letter-to-my-mom/</link>
		<comments>http://oghlon.ir/1390/11/29/letter-to-my-mom/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 18 Feb 2012 05:00:02 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Oghlon</dc:creator>
				<category><![CDATA[بر شانه‌ی من کبوتری‌ست]]></category>
		<category><![CDATA[پرتره‌ی مکتوب]]></category>
		<category><![CDATA[جنگ جنگ تا پیروزی]]></category>
		<category><![CDATA[صمیمیت]]></category>
		<category><![CDATA[مادر]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://oghlon.ir/?p=518</guid>
		<description><![CDATA[مادرم؛ می‌خواهم با تو این‌بار این‌گونه سخن بگویم. می‌خواهم برای‌ت بنویسم. حرف زدن با تو برای‌م مشکل است. من می‌توانم تا فردا صبح برای خیلی‌ها، خیلی چیزها بگویم اما با تو نمی‌توانم. چرا؟ نمی‌دانم. یک‌جای کار انگار می‌لنگد. نه تو را مقصر می‌دانم و نه خودم را بابت این وضعیت شماتت می‌کنم. من در قضاوت‌هایم، [...]<p><span style="text-decoration: underline;"><a href="https://www.google.com/reader/view/feed/http%3A%2F%2Foghlon.ir%2Ffeed%2F" style="padding-left:2px;"><img title="Feed" src="http://icons.iconarchive.com/icons/fasticon/web-2/16/Feed-icon.png" width="12" height="12" /></a></p>
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">مادرم؛<br />
می‌خواهم با تو این‌بار این‌گونه سخن بگویم. می‌خواهم برای‌ت بنویسم. حرف زدن با تو برای‌م مشکل است. من می‌توانم تا فردا صبح برای خیلی‌ها، خیلی چیزها بگویم اما با تو نمی‌توانم. چرا؟ نمی‌دانم. یک‌جای کار انگار می‌لنگد. نه تو را مقصر می‌دانم و نه خودم را بابت این وضعیت شماتت می‌کنم. من در قضاوت‌هایم، تقصیر را تقسیم می‌کنم. می‌خواهم بگویم مهربانی و صمیمیت خودجوش است، از این خودجوش‌های واقعی؛ نمی‌شود با برنامه به آن رسید. تماس گرفتن‌های تو با من، تاریخ معینی دارند؛ دوشنبه‌ها و پنج‌شنبه‌ها. ولی مهربانی تاریخ ندارد مادرم؛ وقت و بی‌وقت باید سراغ آدم را بگیرد.</p>
<p style="text-align: justify;">مادر؛<br />
من در این بودن‌های هر روزه‌ام، در این افکار وقت و بی‌وقت‌ام، حتا در خواب‌هایی که می‌بینم چیزی را گم کرده‌ام. چیزی را یک جایی، جا گذاشته‌ام. نمی‌دانم کجاست، یک حس موهومی‌ست، یک فاصله‌ی فراتر از ابعادی که می‌شناسیم‌شان با من دارد. این گم‌شده در درون من چیزی جز خیالات و اوهام من شاید نیست، شاید چیزی جز خواسته‌های دور و نزدیک من نیست. آرزوهای کوچک، دوست داشتن‌های ساده، چه می‌دانم شاید فقط حسرت دوباره نقاشی کردن باشد، یا یک‌بار دوباره دویدن و یک مسابقه‌ی بچه‌گانه شاید باشد. می‌دانی مادر تصمیم گرفته‌ام بجنگم. می‌خواهم با هر چیزی که بخواهد مانع رسیدن‌های من شود بجنگم. از تسلیم شدن و پذیرفتن خسته‌ام. احساس بی‌عرضه‌گان و کارنابلدها را به من می‌دهد. من از این آدم‌ها نیستم. می‌خواهم تا می‌توانم، تا نای رفتن دارم، از آرزوهای خودم دست برندارم. «حتا اگر زنبقِ کبودِ کارد بر سینه‌ام گل دهد؛ می‌خواهم خواب اقاقیاها را بمیرم در آخرین فرصت گل».</p>
<p style="text-align: justify;">مادر؛<br />
درک‌م کن!</p>
<p><span style="text-decoration: underline;"><a href="https://www.google.com/reader/view/feed/http%3A%2F%2Foghlon.ir%2Ffeed%2F" style="padding-left:2px;"><img title="Feed" src="http://icons.iconarchive.com/icons/fasticon/web-2/16/Feed-icon.png" width="12" height="12" /></a></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://oghlon.ir/1390/11/29/letter-to-my-mom/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>7</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>با من وعده‌ی دیداری بده&#8230;</title>
		<link>http://oghlon.ir/1390/11/15/date/</link>
		<comments>http://oghlon.ir/1390/11/15/date/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 04 Feb 2012 04:30:01 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Oghlon</dc:creator>
				<category><![CDATA[شبانه]]></category>
		<category><![CDATA[نامه‌های من به تو]]></category>
		<category><![CDATA[هذیان]]></category>
		<category><![CDATA[قرار]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://oghlon.ir/?p=504</guid>
		<description><![CDATA[میان من و تو یک فنجان فاصله‌ست. یک فنجان چای هنگام عصر. مدام سعی‌م بر این است این فنجان را از سر راه خودم بردارم. راه رسیدن به تو از یک فنجان می‌گذرد بانو! من تا تو را نتوانم به یک فنجان چای مهمان کنم، تا نتوانم تو را به قبول کردن یک دعوت ساده [...]<p><span style="text-decoration: underline;"><a href="https://www.google.com/reader/view/feed/http%3A%2F%2Foghlon.ir%2Ffeed%2F" style="padding-left:2px;"><img title="Feed" src="http://icons.iconarchive.com/icons/fasticon/web-2/16/Feed-icon.png" width="12" height="12" /></a></p>
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">میان من و تو یک فنجان فاصله‌ست. یک فنجان چای هنگام عصر. مدام سعی‌م بر این است این فنجان را از سر راه خودم بردارم. راه رسیدن به تو از یک فنجان می‌گذرد بانو! من تا تو را نتوانم به یک فنجان چای مهمان کنم، تا نتوانم تو را به قبول کردن یک دعوت ساده از سوی خودم وادارم، چه‌طور می‌توانم به آرزوهای شبانه‌ام دل ببندم؟! من اگر دل به دریا زدم، تو در حد یک فنجان هم‌راهی‌م کن. «با من وعده‌ی دیداری بده!»</p>
<p><span style="text-decoration: underline;"><a href="https://www.google.com/reader/view/feed/http%3A%2F%2Foghlon.ir%2Ffeed%2F" style="padding-left:2px;"><img title="Feed" src="http://icons.iconarchive.com/icons/fasticon/web-2/16/Feed-icon.png" width="12" height="12" /></a></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://oghlon.ir/1390/11/15/date/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>14</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>مرا به خود بپذیر</title>
		<link>http://oghlon.ir/1390/10/28/ayatolla/</link>
		<comments>http://oghlon.ir/1390/10/28/ayatolla/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 18 Jan 2012 02:37:12 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Oghlon</dc:creator>
				<category><![CDATA[شبانه]]></category>
		<category><![CDATA[نامه‌های من به تو]]></category>
		<category><![CDATA[هذیان]]></category>
		<category><![CDATA[آی عشق]]></category>
		<category><![CDATA[التزام عملی]]></category>
		<category><![CDATA[ایمان]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://oghlon.ir/?p=499</guid>
		<description><![CDATA[بانو؛ ای آیت الله، هر روز که تو را می‌بینم می‌مانم که چه‌طور این همه را تو با خود آورده‌ای، این همه خوبی را چه‌طور مجوز گرفته‌ای؟ مرزبانان را چه کرده‌ای بانو؟ چه‌گونه می‌شود این همه زیبا بود، این همه مهربان، آرام، آن لبخند شیرین&#8230; آخ! می‌دانی! تو جلوه‌ی خدایی بر زمین؛ اگر تو نبودی [...]<p><span style="text-decoration: underline;"><a href="https://www.google.com/reader/view/feed/http%3A%2F%2Foghlon.ir%2Ffeed%2F" style="padding-left:2px;"><img title="Feed" src="http://icons.iconarchive.com/icons/fasticon/web-2/16/Feed-icon.png" width="12" height="12" /></a></p>
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">بانو؛<br />
ای آیت الله، هر روز که تو را می‌بینم می‌مانم که چه‌طور این همه را تو با خود آورده‌ای، این همه خوبی را چه‌طور مجوز گرفته‌ای؟ مرزبانان را چه کرده‌ای بانو؟ چه‌گونه می‌شود این همه زیبا بود، این همه مهربان، آرام، آن لبخند شیرین&#8230; آخ!<br />
می‌دانی! تو جلوه‌ی خدایی بر زمین؛ اگر تو نبودی من چه‌گونه ایمان می‌آوردم؟! با جنگ و فقر و بچه‌های گل‌فروشِ چهارراه، سخت بود مومن بودن؛ تو آمدی و گفتی اما می‌شود.<br />
ای زیباروی، ای یاور همیشه مومن! بر اعتقاد و التزام عملی‌م به خود شک مکن. مرا به خود بپذیر.</p>
<p><span style="text-decoration: underline;"><a href="https://www.google.com/reader/view/feed/http%3A%2F%2Foghlon.ir%2Ffeed%2F" style="padding-left:2px;"><img title="Feed" src="http://icons.iconarchive.com/icons/fasticon/web-2/16/Feed-icon.png" width="12" height="12" /></a></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://oghlon.ir/1390/10/28/ayatolla/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>15</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>هیچ</title>
		<link>http://oghlon.ir/1390/09/20/nothing/</link>
		<comments>http://oghlon.ir/1390/09/20/nothing/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 11 Dec 2011 14:24:13 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Oghlon</dc:creator>
				<category><![CDATA[تحلیلیات]]></category>
		<category><![CDATA[هذیان]]></category>
		<category><![CDATA[پرتره‌ی مکتوب]]></category>
		<category><![CDATA[افسوس که بی‌فایده فرسوده شدیم]]></category>
		<category><![CDATA[و دیگر هیچ]]></category>
		<category><![CDATA[پرویز تناولی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://oghlon.ir/?p=476</guid>
		<description><![CDATA[شاید یک‌ روز غروب، پرویز تناولی مثل من وقتی داشت چایی‌اش را می‌خورد از شاپور پرسید که آیا تو هیچ انگیزه‌ای برای زندگی‌ات داری؟ و مهم نیست شاپور چه گفت، مهم این است که خود سوال‌کننده آیا انگیزه‌ای در زندگی‌اش داشت یا نه. من ندارم، من بی‌هدف زندگی می‌کنم. من تجسمِ انسانیِ «هیچ»های تناولی‌ام. می‌دانید [...]<p><span style="text-decoration: underline;"><a href="https://www.google.com/reader/view/feed/http%3A%2F%2Foghlon.ir%2Ffeed%2F" style="padding-left:2px;"><img title="Feed" src="http://icons.iconarchive.com/icons/fasticon/web-2/16/Feed-icon.png" width="12" height="12" /></a></p>
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: center;"><img title="هیچ؛ پرویز تناولی" src="http://hezartou.com/files//amin-image%20%281%29.jpg" alt="یکی از مجسمه‌های «هیچ» اثر پرویز تناولی، بریتیش میوزیوم تابستان 2006" width="258" height="489" /></p>
<p style="text-align: justify;">شاید یک‌ روز غروب، پرویز تناولی مثل من وقتی داشت چایی‌اش را می‌خورد از شاپور پرسید که آیا تو هیچ انگیزه‌ای برای زندگی‌ات داری؟ و مهم نیست شاپور چه گفت، مهم این است که خود سوال‌کننده آیا انگیزه‌ای در زندگی‌اش داشت یا نه. من ندارم، من بی‌هدف زندگی می‌کنم. من تجسمِ انسانیِ «هیچ»های تناولی‌ام. می‌دانید انگیزه چه‌قدر مهم است؟ انگیزه خیلی مهم است. من خودم وقتی میکرو بازی می‌کردم انگیزه داشتم، شب‌ها خیلی هدف‌مند خواب‌ام می‌برد، به این انگیزه می‌خوابیدم که فردا صبح مرحله‌ی بعد سوپرماریو را رد کنم و پوز شهریار را بزنم. این انگیزه است. آدم باید وقتی می‌خوابد هدف داشته باشد، با امید، منتظر صبح باشد. زندگی این‌طورش خوب است. آدمِ بی‌هدف، مثل&#8230; مثل&#8230; مثل هیچ چیز نیست، هیچ تشبیه‌ای برای‌ش نیست. فکر می‌کنید چند نفر مثل من باشند خوب است؟ ها؟ شما خودت هدف داری؟ خانم! آقا! جان مادرت هدف داری؟ این نسل ما چه‌طور این‌طور شد؟ من و تو چه‌طور به این‌جا رسیدیم؟ ما یک شبه این‌طور هیچ شدیم؟ یا از ساعت ده؟ از ساعت نه؟ از ساعت هشت؟ کی خسته‌است؟ من خسته‌ام. بله من خسته‌ام، از همین وضعیت خسته‌ام. <a title="Pavane- Mohsen Namjoo" href="http://dl2.rockdl.com/Mohsen%20Namjoo/Useless%20Kisses/320/11%20Pavane.mp3" target="_blank">این</a> نامجو را هم لابد شنیده‌اید که نه نسل‌م آرمانی دارد اصلن که از دست رود و فیلان؟ بله! دقیقن همان.</p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-size: x-small; color: #888888;">× عکاس: <a title="عنکبوت" href="http://ankabut.blogspot.com/" target="_blank">امین</a>؛ بریتیش میوزیوم تابستان ۲۰۰۶ </span><a title="مجله‌ی هزارتو" href="http://hezartou.com/article.php?arid=2106&amp;uid=19" target="_blank"><span style="color: #888888;">+</span></a></p>
<p><span style="text-decoration: underline;"><a href="https://www.google.com/reader/view/feed/http%3A%2F%2Foghlon.ir%2Ffeed%2F" style="padding-left:2px;"><img title="Feed" src="http://icons.iconarchive.com/icons/fasticon/web-2/16/Feed-icon.png" width="12" height="12" /></a></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://oghlon.ir/1390/09/20/nothing/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>26</slash:comments>
<enclosure url="http://dl2.rockdl.com/Mohsen%20Namjoo/Useless%20Kisses/320/11%20Pavane.mp3" length="0" type="audio/mpeg" />
		</item>
		<item>
		<title>Up in the Air</title>
		<link>http://oghlon.ir/1390/09/06/up-in-the-air/</link>
		<comments>http://oghlon.ir/1390/09/06/up-in-the-air/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 27 Nov 2011 09:01:27 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Oghlon</dc:creator>
				<category><![CDATA[شبانه]]></category>
		<category><![CDATA[نامه‌های من به تو]]></category>
		<category><![CDATA[پرتره‌ی مکتوب]]></category>
		<category><![CDATA[سفر]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://oghlon.ir/?p=474</guid>
		<description><![CDATA[تو خوبی. تو را من بارها و بارها به رویای خود دیده‌ام، با تو خندیده‌ام، برای تو گریسته‌ام. تو هم لابد همین‌طور بوده‌ای. اما&#8230; اما چه؟ این اما، امای عجیبی بود؛ هرچه که بود تو را از من گرفت. تو زودتر بریدی و رفتی. من اما نتوانستم، تا می‌توانستم کش‌ش دادم ولی خب هیچ کشی [...]<p><span style="text-decoration: underline;"><a href="https://www.google.com/reader/view/feed/http%3A%2F%2Foghlon.ir%2Ffeed%2F" style="padding-left:2px;"><img title="Feed" src="http://icons.iconarchive.com/icons/fasticon/web-2/16/Feed-icon.png" width="12" height="12" /></a></p>
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">تو خوبی. تو را من بارها و بارها به رویای خود دیده‌ام، با تو خندیده‌ام، برای تو گریسته‌ام. تو هم لابد همین‌طور بوده‌ای. اما&#8230; اما چه؟ این اما، امای عجیبی بود؛ هرچه که بود تو را از من گرفت. تو زودتر بریدی و رفتی. من اما نتوانستم، تا می‌توانستم کش‌ش دادم ولی خب هیچ کشی هم نیست که بشود همین‌طور کشیدش. بالأخره پاره می‌شود. می‌دانم. ام‌روز دل بریده‌ام، همین حالا عزم رفتن‌م شده؛ می‌خواهم بروم از تو، از این‌جا، از این شهر. می‌دانی که آسان نیست. تو به‌تر از دیگران می‌دانی سخت‌ترین کارها، رفتن‌هاست. شده‌ام مصطفای خلیل جبران در آستانه‌ی سفر. اندوهی‌ست نشسته بر قلب من که چگونه می‌شود بی‌غصه و درد از تو دل برید؟ چاره چیست؟! باید گذاشت و گذشت. «عقاب باید تنها و بی‌لانه‌اش به سوی خورشید پرواز کند.» می‌‌دانم. همین است که رفته‌ام کوله‌پشتی خریده‌ام؛ چهل و پنج هزار تومان! می‌خواهم مثل جورج کلونی جز یک کوله‌پشتی با خودم نبرم. خُب معلوم است که تو را نمی‌شود در آن جا داد، این شهر تو را در آن جا داد. این همه عظمت را نمی‌شود چپاند توی یک کوله‌ی معمولی. می‌خواهم <a title="Up in the Air" href="http://www.imdb.com/title/tt1193138/" target="_blank">بالا در آسمان</a>، تنها سفر کنم. می‌خواهم در این روزهای برفی به زادگاه خودم برگردم، به موطن‌ام؛ راضیهً مرضیه. فردا صبح ساعت ۱۰، خواهم رفت.</p>
<p><span style="text-decoration: underline;"><a href="https://www.google.com/reader/view/feed/http%3A%2F%2Foghlon.ir%2Ffeed%2F" style="padding-left:2px;"><img title="Feed" src="http://icons.iconarchive.com/icons/fasticon/web-2/16/Feed-icon.png" width="12" height="12" /></a></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://oghlon.ir/1390/09/06/up-in-the-air/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>14</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>هوا سرد است و من هستم.</title>
		<link>http://oghlon.ir/1390/08/21/november-days/</link>
		<comments>http://oghlon.ir/1390/08/21/november-days/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 12 Nov 2011 12:39:30 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Oghlon</dc:creator>
				<category><![CDATA[هذیان]]></category>
		<category><![CDATA[انسان کامل]]></category>
		<category><![CDATA[باران نوامبر]]></category>
		<category><![CDATA[سرشماری]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://oghlon.ir/?p=471</guid>
		<description><![CDATA[خیابان را سراسر مه گرفته است. من سرم را در یقه‌ی بالا زده‌ی کاپشن‌م مخفی کرده‌ام، دست‌هایم را هم گذاشته‌ام توی جیب‌ش. حس آلن دلون بودن به آدم می‌دهد. من چه‌قدر این روزهای سرد را دوست دارم؛ این‌که پیاده‌روی کنم و یک لحظه سرم را بالا بگیرم و هاه کنم. می‌روم کافه. از این‌هایی که [...]<p><span style="text-decoration: underline;"><a href="https://www.google.com/reader/view/feed/http%3A%2F%2Foghlon.ir%2Ffeed%2F" style="padding-left:2px;"><img title="Feed" src="http://icons.iconarchive.com/icons/fasticon/web-2/16/Feed-icon.png" width="12" height="12" /></a></p>
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: center;"><img src="http://www.amcofdata.com/images/laurislof.jpg" alt="" height="405" /></p>
<p style="text-align: justify;">خیابان را سراسر مه گرفته است. من سرم را در یقه‌ی بالا زده‌ی کاپشن‌م مخفی کرده‌ام، دست‌هایم را هم گذاشته‌ام توی جیب‌ش. حس آلن دلون بودن به آدم می‌دهد. من چه‌قدر این روزهای سرد را دوست دارم؛ این‌که پیاده‌روی کنم و یک لحظه سرم را بالا بگیرم و هاه کنم. می‌روم کافه. از این‌هایی که شیشه‌ای‌ند و می‌توانی بیرون را ببینی. حالا این‌که نیامده‌اند در سرشماری نفوس و مسکن مرا بشمارند دلیلی نمی‌شود که من نیستم، هستم اتفاقن و دل‌م می‌خواهد این روزها در پیاده‌رو قدم بزنم و بعد برگردم جایی که گرم است و کمی هم شعر بخوانم. به نظر این حقیر مزخرفات چند استاد دانش‌گاه نباید ذهن آدمی را مشغول کند. آدم باید شعرش را بخواند، کافه‌اش را برود، توی پیاده‌رو هاه‌اش را بکند، حال‌ش را بکند و درعین حال دو سه تا از این مقاله‌های علمی‌-پژوهشی هم بکوبد روی میز استاد. باید انسان کامل بود، نه از این‌ها&#8230; اَه اَه!</p>
<p><span style="color: #888888; font-size: xx-small;">× عکس از <a href="http://www.amcofdata.com/images/laurislof.jpg">این‌جا</a>ست.</span><br />
<span style="color: #888888; font-size: xx-small;">× <a title="G+" href="https://plus.google.com/105608864058714579047">این‌جا</a>ی پلاس هم مال من است.</span></p>
<p style="text-align: justify;">&nbsp;</p>
<p><span style="text-decoration: underline;"><a href="https://www.google.com/reader/view/feed/http%3A%2F%2Foghlon.ir%2Ffeed%2F" style="padding-left:2px;"><img title="Feed" src="http://icons.iconarchive.com/icons/fasticon/web-2/16/Feed-icon.png" width="12" height="12" /></a></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://oghlon.ir/1390/08/21/november-days/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>15</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>درباره‌ی تو</title>
		<link>http://oghlon.ir/1390/07/30/about-you/</link>
		<comments>http://oghlon.ir/1390/07/30/about-you/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 22 Oct 2011 07:31:23 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Oghlon</dc:creator>
				<category><![CDATA[شبانه]]></category>
		<category><![CDATA[یک عاشقانه‌ی آرام]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://oghlon.ir/?p=461</guid>
		<description><![CDATA[تو عجز من در نوشتنی. وقتی حضور می‌یابی دل‌م می‌خواهد ساعت‌ها از تو بنویسم و فایل‌های وُرد، صفحه‌ی دسکتاپ‌م را پر کنند؛ اما نمی‌توانم. مدام می‌نویسم و پاک می‌کنم. تو را که به یاد می‌آورم، وقتی‌که می‌بینم‌ت خودم را سرشار از ایده‌های نوشتن می‌دانم؛ حضورت، چشم‌هایت، حرف‌هایت، آن ماگ در دست‌ت و باز از آن [...]<p><span style="text-decoration: underline;"><a href="https://www.google.com/reader/view/feed/http%3A%2F%2Foghlon.ir%2Ffeed%2F" style="padding-left:2px;"><img title="Feed" src="http://icons.iconarchive.com/icons/fasticon/web-2/16/Feed-icon.png" width="12" height="12" /></a></p>
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><img class="aligncenter" title="Photo Source: http://www.amcofdata.com/" src="http://www.amcofdata.com/images/paradoks-cat.jpg" alt="Photo Source: http://www.amcofdata.com/" width="600" height="405" /></p>
<p style="text-align: justify;">تو عجز من در نوشتنی. وقتی حضور می‌یابی دل‌م می‌خواهد ساعت‌ها از تو بنویسم و فایل‌های وُرد، صفحه‌ی دسکتاپ‌م را پر کنند؛ اما نمی‌توانم. مدام می‌نویسم و پاک می‌کنم. تو را که به یاد می‌آورم، وقتی‌که می‌بینم‌ت خودم را سرشار از ایده‌های نوشتن می‌دانم؛ حضورت، چشم‌هایت، حرف‌هایت، آن ماگ در دست‌ت و باز از آن چشم‌هایت دل‌م می‌خواهد بنویسم. دل‌م می‌خواهد اگر می‌شد رمان‌ی بنویسم از تو، از آمدن و از رفتن‌ت، از وقت‌های با تو بودن و از آن‌چه نبودن‌ت می‌کرد. تو اما عجز منی در نوشتن چنان‌که شوق منی در آن. وقتی با توام خودم نیستم، کس دیگری‌ست نشسته دربرابرت. من وقتی تو وارد می‌شوی می‌میرم و کسی می‌نشیند روبه‌روی تو که دل‌ش از آن‌چه می‌خواهد نمی‌گوید، از شوق خود بر تو نمی‌گوید، حتا خنده‌اش آن‌طور تا بناگوش باز نیست، مبادا که تو برنجی، مبادا تو مأیوس شوی از او و همه‌ی این حس خوب بر باد رود. این لحظات، سخت می‌گذرند. من وقتی می‌بینم کسی خیلی راحت می‌آید و بلند بلند پیش تو می‌خندد تعجب می‌کنم، وقتی کسی می‌آید و بی‌پروا سخن می‌گوید تعجب می‌کنم، وقتی کسی بی‌توجه به تو دیگری را نگاه می‌کند از خودم می‌پرسم چه‌طور این‌ها تو را نمی‌بینند، چه‌طور خودشان می‌توانند باشند و لابد ننگ‌شان هم نیست بدن‌شان بوی عرق بدهد و کنار تو بنشینند، لابد دیگر! من زبانی نمی‌دانم که تو را خوب بیان کند و آن قدر خوب نمی‌نویسم که تو را، همه‌ی تو را سطر کنم بر این صفحات سفید وُرد. من چه‌طور می‌توانم بوی تو را بنویسم، آن حس خوب راه رفتن با تو را؟<br />
می‌دانی! می‌ترسم عاقبت تو گرفتار کسی شوی که نه از تو بنویسد و نه حتا بداند که چه باید از تو گفت و راحت کنار تو بخندد و بلند بلند حرف بزند. می‌ترسم تو انگشتری شوی که در رودی عمیق بیفتی و میان آن همه موج گم شوی؛ و بدل حیلوله‌ی تو همه‌ی این‌هایی باشند که از کنار ما می‌گذرند و من می‌توانم در کنارشان خودم باشم. می‌ترسم تو هرگز به سطر نیایی، هرگز کسی تو را نخواند و هرگز شعر نشوی. من برای تو می‌ترسم.</p>
<p style="text-align: left;" dir="ltr"><span style="color: #888888; font-size: x-small;"><em>photo by <a href="http://www.flickr.com/photos/a-frank/" target="_blank">Anastacie Frank</a></em></span></p>
<p><span style="text-decoration: underline;"><a href="https://www.google.com/reader/view/feed/http%3A%2F%2Foghlon.ir%2Ffeed%2F" style="padding-left:2px;"><img title="Feed" src="http://icons.iconarchive.com/icons/fasticon/web-2/16/Feed-icon.png" width="12" height="12" /></a></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://oghlon.ir/1390/07/30/about-you/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>23</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>من مخالفِ هر آن‌چه میان‌مان فاصله اندازد.</title>
		<link>http://oghlon.ir/1390/07/17/for-my-arab-brothers/</link>
		<comments>http://oghlon.ir/1390/07/17/for-my-arab-brothers/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 09 Oct 2011 12:49:45 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Oghlon</dc:creator>
				<category><![CDATA[بر شانه‌ی من کبوتری‌ست]]></category>
		<category><![CDATA[پرتره‌ی مکتوب]]></category>
		<category><![CDATA[بهار عربی]]></category>
		<category><![CDATA[مناسبتی]]></category>
		<category><![CDATA[نزار قبانی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://oghlon.ir/?p=450</guid>
		<description><![CDATA[یک رویایی که دارم این است که برای مدتی هم شده بروم و در یکی از این کشورهای عربی زندگی کنم. شهرهای اصیل عرب منظورم است، جائی‌که بشود رد پای نزار قبانی را در آن پیدا کرد؛ دمشق، قاهره، بیروت&#8230; اما خاورمیانه‌ی این روزها و این سال‌ها چیز دیگری شده، همین حالا که گفتم دمشق [...]<p><span style="text-decoration: underline;"><a href="https://www.google.com/reader/view/feed/http%3A%2F%2Foghlon.ir%2Ffeed%2F" style="padding-left:2px;"><img title="Feed" src="http://icons.iconarchive.com/icons/fasticon/web-2/16/Feed-icon.png" width="12" height="12" /></a></p>
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">یک رویایی که دارم این است که برای مدتی هم شده بروم و در یکی از این کشورهای عربی زندگی کنم. شهرهای اصیل عرب منظورم است، جائی‌که بشود رد پای نزار قبانی را در آن پیدا کرد؛ دمشق، قاهره، بیروت&#8230; اما خاورمیانه‌ی این روزها و این سال‌ها چیز دیگری شده، همین حالا که گفتم دمشق و قاهره و بیروت ذهن خیلی‌هاتان رفته روی انقلابات‌شان، درگیری‌ها و جلادان خون‌خوارشان. همین است که باید نزار قبانی خواند، غاده السمان خواند و محمود درویش را. این‌ها خوب‌ند. مثل یک راه‌نمای خوبِ مهربان دست آدم را می‌گیرند و می‌برند این‌ور و آن‌ور شهرشان را نشان می‌دهند و خاطره‌ای می‌سازند برای همیشه‌ی ذهن ناپایدار ما. بلدند زیبایی را از دل مردمان سبزه‌شان بیرون بکشند و نشان ما دهند. این‌ها خوب‌ند. من دل‌م این‌جا با آن‌هاست؛ با برادران‌م در مصر و سوریه و فلسطین، برای فردایی سبز.</p>
<p><span style="text-decoration: underline;"><a href="https://www.google.com/reader/view/feed/http%3A%2F%2Foghlon.ir%2Ffeed%2F" style="padding-left:2px;"><img title="Feed" src="http://icons.iconarchive.com/icons/fasticon/web-2/16/Feed-icon.png" width="12" height="12" /></a></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://oghlon.ir/1390/07/17/for-my-arab-brothers/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>7</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>بیانیه‌ی استقلال</title>
		<link>http://oghlon.ir/1390/07/12/i-am-oghlon/</link>
		<comments>http://oghlon.ir/1390/07/12/i-am-oghlon/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 04 Oct 2011 16:27:59 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Oghlon</dc:creator>
				<category><![CDATA[بر شانه‌ی من کبوتری‌ست]]></category>
		<category><![CDATA[تحلیلیات]]></category>
		<category><![CDATA[پرتره‌ی مکتوب]]></category>
		<category><![CDATA[خودت باش]]></category>
		<category><![CDATA[ولو کره المشرکون]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://oghlon.ir/?p=442</guid>
		<description><![CDATA[یادم باشد حرفی نزنم که به کسی بربخورد. یک چرند گنده‌ی دهن‌پُرکن! آخر مگر می‌شود؟ همین بنده‌ی حقیر مدت‌های مدیدی از عمر شریف را صرف همین کرد که یادم باشد حرفی نزنم که به کسی بربخورد! این شعر است ولی، درس زندگی نیست. آدم نمی‌تواند طوری رفتار کند که همه او را دوست داشته باشند، [...]<p><span style="text-decoration: underline;"><a href="https://www.google.com/reader/view/feed/http%3A%2F%2Foghlon.ir%2Ffeed%2F" style="padding-left:2px;"><img title="Feed" src="http://icons.iconarchive.com/icons/fasticon/web-2/16/Feed-icon.png" width="12" height="12" /></a></p>
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span style="color: #888888;">یادم باشد حرفی نزنم که به کسی بربخورد.</span><br />
یک چرند گنده‌ی دهن‌پُرکن! آخر مگر می‌شود؟ همین بنده‌ی حقیر مدت‌های مدیدی از عمر شریف را صرف همین کرد که یادم باشد حرفی نزنم که به کسی بربخورد! این شعر است ولی، درس زندگی نیست. آدم نمی‌تواند طوری رفتار کند که همه او را دوست داشته باشند، نمی‌تواند حرفی بزند که همه بگویند به‌به! چی گفت این! نمی‌شود. همیشه یک‌عده خوش‌شان می‌آید، یک‌عده هم مخالف‌ند. خُب باشند! ما باید آدم‌های خودمان را پیدا کنیم که خودمان را پیدا کنیم، آدم‌هایی که اگر چیزی گفتند بشود به آن فکر کرد و روی آن حساب کرد، کسی‌که گروه خونی‌ش به ما بخورد. ایده‌آل این است که ما حرف‌های خودمان را بزنیم و دیگر نگران این نباشیم که ممکن است به این بربخورد و به آن بربخورد. بگذار بربخورد. ما خودمان باید باشیم.</p>
<p><span style="text-decoration: underline;"><a href="https://www.google.com/reader/view/feed/http%3A%2F%2Foghlon.ir%2Ffeed%2F" style="padding-left:2px;"><img title="Feed" src="http://icons.iconarchive.com/icons/fasticon/web-2/16/Feed-icon.png" width="12" height="12" /></a></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://oghlon.ir/1390/07/12/i-am-oghlon/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>6</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>دل‌دارُم بیا&#8230;</title>
		<link>http://oghlon.ir/1390/06/27/gonjeshk/</link>
		<comments>http://oghlon.ir/1390/06/27/gonjeshk/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 18 Sep 2011 19:45:19 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Oghlon</dc:creator>
				<category><![CDATA[بر شانه‌ی من کبوتری‌ست]]></category>
		<category><![CDATA[تحلیلیات]]></category>
		<category><![CDATA[صبر]]></category>
		<category><![CDATA[و دیگر هیچ]]></category>
		<category><![CDATA[گنجشک]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://oghlon.ir/?p=439</guid>
		<description><![CDATA[یک ترسوی شش- هفت ساله بودم. توی حیاط خانه‌مان گنجشککی آمده بود که پریدن نمی‌دانست، نوک‌ش زردرنگ بود، بعدها فهمیدم این‌ها که نوک‌شان زرد است هنوز بچه‌اند. گرفتم‌ش. با شور و ذوق بستم‌ش به یک‌جایی که فرار نکند. بعد منتها یادم رفت که گنجشک‌ی دارم که پاهایش را بسته‌ام؛ چون من شکارچی نبودم، یک ترسوی [...]<p><span style="text-decoration: underline;"><a href="https://www.google.com/reader/view/feed/http%3A%2F%2Foghlon.ir%2Ffeed%2F" style="padding-left:2px;"><img title="Feed" src="http://icons.iconarchive.com/icons/fasticon/web-2/16/Feed-icon.png" width="12" height="12" /></a></p>
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">یک ترسوی شش- هفت ساله بودم. توی حیاط خانه‌مان گنجشککی آمده بود که پریدن نمی‌دانست، نوک‌ش زردرنگ بود، بعدها فهمیدم این‌ها که نوک‌شان زرد است هنوز بچه‌اند. گرفتم‌ش. با شور و ذوق بستم‌ش به یک‌جایی که فرار نکند. بعد منتها یادم رفت که گنجشک‌ی دارم که پاهایش را بسته‌ام؛ چون من شکارچی نبودم، یک ترسوی شش- هفت ساله بودم. پدرم که از سر کار آمد من خوش‌حال رفتم سمت‌ش؛ یک لحظه احساس کردم چیزی زیر پای‌م صدا کرد. بله؛ گنجشک بود که مُرد و دیگر گنجشک نبود، یک چیزی بود که باید می‌انداختی‌ش دور. من این داستان را زیاد تعریف می‌کنم. کلن آدم‌ها همین‌طورند به‌نظرم، چیزهایی که آزارشان می‌دهد را دوست دارند تعریف کنند. تعریف کنند تا کسی پیدا شود و بگوید که نه آقا، اتفاق بوده و تمام شده، فکرش را هم حتا نکن، خود من هم چندتا گنجشکِ بی‌گناه را کشته‌ام، اصلن روایت داریم که پیغمبر هم چندتا جوجه گنجشک را کشته است&#8230; بله! قبول بفرمائید که آدم گاهی به دل‌داری نیاز دارد.</p>
<p><span style="text-decoration: underline;"><a href="https://www.google.com/reader/view/feed/http%3A%2F%2Foghlon.ir%2Ffeed%2F" style="padding-left:2px;"><img title="Feed" src="http://icons.iconarchive.com/icons/fasticon/web-2/16/Feed-icon.png" width="12" height="12" /></a></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://oghlon.ir/1390/06/27/gonjeshk/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>12</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>خطابه‌ی تدفین</title>
		<link>http://oghlon.ir/1390/06/25/funeral-oration/</link>
		<comments>http://oghlon.ir/1390/06/25/funeral-oration/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 16 Sep 2011 07:18:51 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Oghlon</dc:creator>
				<category><![CDATA[تحلیلیات]]></category>
		<category><![CDATA[پرتره‌ی مکتوب]]></category>
		<category><![CDATA[تغییر]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://oghlon.ir/?p=425</guid>
		<description><![CDATA[این نامه‌ای‌ست به خودِ کوچک‌ترم. ای خود کوچک‌ترم که ادبیات معنای زندگی بود برای‌ت؛ سلام و زرشک! لابد از زرشک‌ی که بعد از سلام کردن آورده‌ام متوجه شده‌ای که جنس این گفت‌وگو طور دیگری‌ست. بله؛ همین‌طور است. می‌خواهم بگویم تو در بستر مرگی؛ تو چنان دایناسوری در آستانه‌ی عصر یخ‌بندان، در تقلای بیهوده‌ای. تو می‌میری [...]<p><span style="text-decoration: underline;"><a href="https://www.google.com/reader/view/feed/http%3A%2F%2Foghlon.ir%2Ffeed%2F" style="padding-left:2px;"><img title="Feed" src="http://icons.iconarchive.com/icons/fasticon/web-2/16/Feed-icon.png" width="12" height="12" /></a></p>
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span style="color: #888888;">این نامه‌ای‌ست به خودِ کوچک‌ترم.</span></p>
<p style="text-align: justify;">ای خود کوچک‌ترم که ادبیات معنای زندگی بود برای‌ت؛ سلام و زرشک!<br />
لابد از زرشک‌ی که بعد از سلام کردن آورده‌ام متوجه شده‌ای که جنس این گفت‌وگو طور دیگری‌ست. بله؛ همین‌طور است. می‌خواهم بگویم تو در بستر مرگی؛ تو چنان دایناسوری در آستانه‌ی عصر یخ‌بندان، در تقلای بیهوده‌ای. تو می‌میری پسر. این یک واقعیت روشن است. تو ای آن‌که پیراهن‌ت را روی شلوارت می‌انداختی و اتو نمی‌کردی هیچ چیزت را و موهای‌ت را شانه نکرده دوست می‌داشتی؛ می‌شنوی؟ این بوی الرحمان توست که بلند شده؛ تو با مرگی آرام دست‌ به گریبانی. تو در حال تبدیل شدن به یک فرد صافِ اتوکشیده‌ی کیف سامسونت به‌دستی هستی که با چند نفر این مدلی دیگر از قانون پنجم توسعه صحبت می‌کند. واقعن برای تو متأسف‌ام. ارشد قبول شده‌ای؛ خوب است و در عین حال هم بد است. قبولی ارشد مثل نفس کشیدن است؛ چو فرو می‌رود ممد حیات است و چون بر می‌آید مفرح ذات اما مرگ را هم یک نفس به تو نزدیک‌تر می‌کند. تز، آنتی‌تز و سنتز. بله بله! هگل و دیالکتیک‌ِ مسخره‌ی واقع‌بین‌اش. ارشد تو را آرام و آهسته از گذشته جدا خواهد کرد، بی‌آن‌که خودت بفهمی از گذشته تهی می‌شوی و بعد، یعنی چند سال بعدتر با خودت خواهی نشست که ای دل غافل؛ آدم چه‌قدر تغییر می‌کند طی این سال‌ها. تو بزرگ‌تر خواهی شد و همه‌ی گذشته را از یاد خواهی برد. این بود آرمان‌های ما؟ خلاصه بگویم‌ت که ارشد یا این جنگ نرم دشمن را خیلی جدی نگیر، بگذار مرگ‌ت به تعویق بیفتد؛ یک اصول‌گرای متعصب باش. با ارشد، این فتنه‌ی ۹۰ بجنگ و پیروز باش اما &#8230; اما تو یک‌روز خواهی مُرد و کلُ نفسٍ ذائقة الموت.</p>
<p><span style="text-decoration: underline;"><a href="https://www.google.com/reader/view/feed/http%3A%2F%2Foghlon.ir%2Ffeed%2F" style="padding-left:2px;"><img title="Feed" src="http://icons.iconarchive.com/icons/fasticon/web-2/16/Feed-icon.png" width="12" height="12" /></a></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://oghlon.ir/1390/06/25/funeral-oration/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>7</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>سلام</title>
		<link>http://oghlon.ir/1390/06/19/hello-lionel-richie/</link>
		<comments>http://oghlon.ir/1390/06/19/hello-lionel-richie/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 10 Sep 2011 12:06:41 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Oghlon</dc:creator>
				<category><![CDATA[شبانه]]></category>
		<category><![CDATA[هذیان]]></category>
		<category><![CDATA[سلام علیکم و رحمة الله]]></category>
		<category><![CDATA[سکوت سرشار]]></category>
		<category><![CDATA[لیونل ریچی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://oghlon.ir/?p=422</guid>
		<description><![CDATA[لیونل ریچی گذاشته‌ای! هوم&#8230; ولی این‌جا شلوغ است؛ صدای همه‌ی ام‌پی‌۴پلیرها آن‌قدر قوی نیست که تو انتظارش را داری. باید بروی جایی که آرام‌تر است و صدای مزاحمی نیست؛ آن‌وقت صدای کسی‌را خواهی شنید که به تو «سلام» خواهد کرد. همین کار را دوباره تکرار کن؛ از شر همه‌ی صداهای دیگر خلاص شو؛ ولی این‌بار [...]<p><span style="text-decoration: underline;"><a href="https://www.google.com/reader/view/feed/http%3A%2F%2Foghlon.ir%2Ffeed%2F" style="padding-left:2px;"><img title="Feed" src="http://icons.iconarchive.com/icons/fasticon/web-2/16/Feed-icon.png" width="12" height="12" /></a></p>
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">لیونل ریچی گذاشته‌ای!<br />
هوم&#8230; ولی این‌جا شلوغ است؛ صدای همه‌ی ام‌پی‌۴پلیرها آن‌قدر قوی نیست که تو انتظارش را داری. باید بروی جایی که آرام‌تر است و صدای مزاحمی نیست؛ آن‌وقت صدای کسی‌را خواهی شنید که به تو «سلام» خواهد کرد.<br />
همین کار را دوباره تکرار کن؛ از شر همه‌ی صداهای دیگر خلاص شو؛<br />
ولی این‌بار به من گوش بده، به صدای من که میان اصوات دیگر گم شده بود.<br />
می‌شنوی؟</p>
<p style="text-align: left;">Hello is it me you&#8217;re looking for?<br />
&#8217;cause I wonder where you are<br />
and I wonder what you do<br />
are you somewhere feeling lonely<br />
or is someone loving you<br />
tell me how to win your heart<br />
for I haven&#8217;t got a clue<br />
but let me start by saying<br />
I love you</p>
<p><span style="text-decoration: underline;"><a href="https://www.google.com/reader/view/feed/http%3A%2F%2Foghlon.ir%2Ffeed%2F" style="padding-left:2px;"><img title="Feed" src="http://icons.iconarchive.com/icons/fasticon/web-2/16/Feed-icon.png" width="12" height="12" /></a></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://oghlon.ir/1390/06/19/hello-lionel-richie/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>دور از همه بیزاری&#8230;</title>
		<link>http://oghlon.ir/1390/06/12/i-have-to-go/</link>
		<comments>http://oghlon.ir/1390/06/12/i-have-to-go/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 03 Sep 2011 14:53:18 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Oghlon</dc:creator>
				<category><![CDATA[تحلیلیات]]></category>
		<category><![CDATA[پرتره‌ی مکتوب]]></category>
		<category><![CDATA[تولدی دیگر]]></category>
		<category><![CDATA[رفتن]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://oghlon.ir/?p=419</guid>
		<description><![CDATA[آدم‌ها به تعداد موقعیت‌هایی که داشته‌اند آدم دیگری بوده‌اند، شخصیت‌شان به تعداد برخوردها و آشنایی‌هایشان متکثر است. این‌را آدم زمانی می‌فهمد که فکر می‌کند مثلن آدمِ خسته و خمودی‌ست ولی به یک‌باره کسی‌را می‌بیند که ناخودآگاه شادش می‌کند و تبدیل می‌شود به فردی که می‌تواند یک‌سره بقیه را بخنداند. یا مثلن خودت را با اعتمادبه‌نفس [...]<p><span style="text-decoration: underline;"><a href="https://www.google.com/reader/view/feed/http%3A%2F%2Foghlon.ir%2Ffeed%2F" style="padding-left:2px;"><img title="Feed" src="http://icons.iconarchive.com/icons/fasticon/web-2/16/Feed-icon.png" width="12" height="12" /></a></p>
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">آدم‌ها به تعداد موقعیت‌هایی که داشته‌اند آدم دیگری بوده‌اند، شخصیت‌شان به تعداد برخوردها و آشنایی‌هایشان متکثر است. این‌را آدم زمانی می‌فهمد که فکر می‌کند مثلن آدمِ خسته و خمودی‌ست ولی به یک‌باره کسی‌را می‌بیند که ناخودآگاه شادش می‌کند و تبدیل می‌شود به فردی که می‌تواند یک‌سره بقیه را بخنداند. یا مثلن خودت را با اعتمادبه‌نفس می‌دانی ولی کسی را می‌بینی که در مقابل او هول می‌کنی و خودت را می‌بازی. ریشه در گذشته دارد شاید. با این‌که الآن شخص دیگری شده‌ای ولی اگر کسی را از گذشته ببینی می‌شوی همان آدم سابق که او تو را آن‌گونه می‌شناخته. گاهی خوب است و گاهی هم بد. برای همین هم آدم‌ها باید از آن گذشته‌ای که خوب نبوده‌اند و دل‌شان برای‌ش پَر نمی‌کشد بروند و دور شوند؛ لااقل من این‌طور فکر می‌کنم، دل‌م می‌خواهد از گذشته‌های نادل‌چسب قدیم فاصله بگیرم و به آن موقعیت‌ها برنگردم. حالا هم این‌روزها فکر می‌کنم باید از این‌ی که هستم بروم، مهاجرت باید کنم و کس دیگری باید شوم؛ شخصی دیگر که خوش‌حال است و دل‌ش برای کسی‌که سال ۹۰ بوده است می‌سوزد. بله! برای یک این‌چنین شدنی باید رفت و رشته‌ی ارتباط را با همه‌ی ناخوشایندها بُرید و دور انداخت.</p>
<p><span style="text-decoration: underline;"><a href="https://www.google.com/reader/view/feed/http%3A%2F%2Foghlon.ir%2Ffeed%2F" style="padding-left:2px;"><img title="Feed" src="http://icons.iconarchive.com/icons/fasticon/web-2/16/Feed-icon.png" width="12" height="12" /></a></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://oghlon.ir/1390/06/12/i-have-to-go/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>11</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>من ام‌روز عصبانی‌ام؛ بله!</title>
		<link>http://oghlon.ir/1390/06/05/angry-oghlon/</link>
		<comments>http://oghlon.ir/1390/06/05/angry-oghlon/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 27 Aug 2011 11:39:24 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Oghlon</dc:creator>
				<category><![CDATA[تحلیلیات]]></category>
		<category><![CDATA[پرتره‌ی مکتوب]]></category>
		<category><![CDATA[دهان مردم را لکن نمی‌شود بست.]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://oghlon.ir/?p=417</guid>
		<description><![CDATA[راننده گفت «حیفِ جوونی مث تو نیست ناراحتی اعصاب داشته باشه؟». چیزی نگفتم ولی شاید باید به او می‌گفتم اگر امثال تو مدام و گاه‌وبی‌گاه در مورد کسی‌که نمی‌شناسند نظر نمی‌دادند بله شاید خیلی‌ها سالم‌تر از این چیزی بودند که الآن هستند. چرا خیلی‌ها این‌طورند؟ چرا دوست دارند همین‌طور بی‌خود و بی‌جهت حرف بزنند؟ حرف [...]<p><span style="text-decoration: underline;"><a href="https://www.google.com/reader/view/feed/http%3A%2F%2Foghlon.ir%2Ffeed%2F" style="padding-left:2px;"><img title="Feed" src="http://icons.iconarchive.com/icons/fasticon/web-2/16/Feed-icon.png" width="12" height="12" /></a></p>
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">راننده گفت «حیفِ جوونی مث تو نیست ناراحتی اعصاب داشته باشه؟». چیزی نگفتم ولی شاید باید به او می‌گفتم اگر امثال تو مدام و گاه‌وبی‌گاه در مورد کسی‌که نمی‌شناسند نظر نمی‌دادند بله شاید خیلی‌ها سالم‌تر از این چیزی بودند که الآن هستند. چرا خیلی‌ها این‌طورند؟ چرا دوست دارند همین‌طور بی‌خود و بی‌جهت حرف بزنند؟ حرف مفت بزنند؟ چرا دهان‌شان چفت‌وبست ندارد؟ ها؟ چرا؟ این‌ها واقعن از کجا این قدر فلسفه و پزشکی و سیاست و جامعه‌شناسی و مذهب و غیره حالی‌شان است؟ زکریای رازی؟ آقا ما اصلن دل‌مان نمی‌خواهد، عشق‌مان نمی‌کشد مقبولِ طبعِ مردمِ صاحب‌نظر شویم؛ مشکلی دارید شما؟</p>
<p><span style="text-decoration: underline;"><a href="https://www.google.com/reader/view/feed/http%3A%2F%2Foghlon.ir%2Ffeed%2F" style="padding-left:2px;"><img title="Feed" src="http://icons.iconarchive.com/icons/fasticon/web-2/16/Feed-icon.png" width="12" height="12" /></a></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://oghlon.ir/1390/06/05/angry-oghlon/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>11</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>بهمنِ قرمز</title>
		<link>http://oghlon.ir/1390/05/28/bahman-cigarette/</link>
		<comments>http://oghlon.ir/1390/05/28/bahman-cigarette/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 19 Aug 2011 18:37:09 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Oghlon</dc:creator>
				<category><![CDATA[شبانه]]></category>
		<category><![CDATA[هذیان]]></category>
		<category><![CDATA[سیگار]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://oghlon.ir/?p=409</guid>
		<description><![CDATA[تو نیامدی و کار ما به بهمنِ قرمز کشید در این تابستان. می‌دانی بهمن قرمز یعنی چه؟ بهمن قرمز یک انقلاب خونین است که تو دستور تیرش را داده‌ای و من شهید آن‌ام. «من مات من العشق، فقد مات شهید». و بحران اقتصادی بی‌سابقه‌ای‌ست که تو ربطی به آن نداری، کار آمریکائی‌هاست.<p><span style="text-decoration: underline;"><a href="https://www.google.com/reader/view/feed/http%3A%2F%2Foghlon.ir%2Ffeed%2F" style="padding-left:2px;"><img title="Feed" src="http://icons.iconarchive.com/icons/fasticon/web-2/16/Feed-icon.png" width="12" height="12" /></a></p>
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">تو نیامدی و کار ما به بهمنِ قرمز کشید در این تابستان. می‌دانی بهمن قرمز یعنی چه؟ بهمن قرمز یک انقلاب خونین است که تو دستور تیرش را داده‌ای و من شهید آن‌ام. «من مات من العشق، فقد مات شهید». و بحران اقتصادی بی‌سابقه‌ای‌ست که تو ربطی به آن نداری، کار آمریکائی‌هاست.</p>
<p><span style="text-decoration: underline;"><a href="https://www.google.com/reader/view/feed/http%3A%2F%2Foghlon.ir%2Ffeed%2F" style="padding-left:2px;"><img title="Feed" src="http://icons.iconarchive.com/icons/fasticon/web-2/16/Feed-icon.png" width="12" height="12" /></a></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://oghlon.ir/1390/05/28/bahman-cigarette/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>9</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>پیچیدگی‌ مو و ذهن</title>
		<link>http://oghlon.ir/1390/05/25/about-birthday/</link>
		<comments>http://oghlon.ir/1390/05/25/about-birthday/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 16 Aug 2011 07:54:31 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Oghlon</dc:creator>
				<category><![CDATA[تحلیلیات]]></category>
		<category><![CDATA[هذیان]]></category>
		<category><![CDATA[پرتره‌ی مکتوب]]></category>
		<category><![CDATA[تولد]]></category>
		<category><![CDATA[فاق کوتاه آفت لگن است]]></category>
		<category><![CDATA[مناسبتی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://oghlon.ir/?p=406</guid>
		<description><![CDATA[جشن تولد هیچ‌وقت برای من مهم نبود، یعنی جزو قسمت‌هایی از زندگی بود که من با آن مخالف بودم. هستم هنوز هم. در فلسفه‌ی اسلامی می‌گویند وجوب قبل از وجود است، یعنی به‌وجود آمدن‌ت لابد لازم بوده که به‌وجود آمده‌ای. خیلی دیدگاه خوش‌بینانه و نرمی‌ست که به حجاب ربطی ندارد. واقعن مشکل مردم ما، الآن [...]<p><span style="text-decoration: underline;"><a href="https://www.google.com/reader/view/feed/http%3A%2F%2Foghlon.ir%2Ffeed%2F" style="padding-left:2px;"><img title="Feed" src="http://icons.iconarchive.com/icons/fasticon/web-2/16/Feed-icon.png" width="12" height="12" /></a></p>
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">جشن تولد هیچ‌وقت برای من مهم نبود، یعنی جزو قسمت‌هایی از زندگی بود که من با آن مخالف بودم. هستم هنوز هم. در فلسفه‌ی اسلامی می‌گویند وجوب قبل از وجود است، یعنی به‌وجود آمدن‌ت لابد لازم بوده که به‌وجود آمده‌ای. خیلی دیدگاه خوش‌بینانه و نرمی‌ست که به حجاب ربطی ندارد. واقعن مشکل مردم ما، الآن شکل موی بچه‌های ماست؟ بچه‌ها دوست دارن موشون رو هرجوری بزارن، به من و تو چه ربطی داره؟! بگذریم. خلاصه من با این فلسفه کنار نیامدم. یعنی نتوانستم بفهم‌م کجای این عالم هستی لنگ می‌زد که من آمدم و مشکلات کائنات حل شد و براستی بقیه‌ی ملت در این عمرشان چه غلطی می‌کنند که لازم است باشند؟ «بعد صدها هزار سال از خاک، چه مهم است سبک اسپیس‌راک؟» مادرم می‌گوید که فلانی که کارش خیلی درست است گفته تو خیلی فکر می‌کنی. اما محض اطلاع مادرم: من الان رفتم و تست روان‌شناسی اس‌سی‌ال۹۰ دادم و کاشف به عمل آمد که بنده هیچ مشکلی ندارم و آن شخص گه خورده است که گفته من مشکل دارم. این‌هایی که می‌آیند و در مورد بقیه نظر می‌دهند، مشکل دارند. مشکل خود تویی مرد حسابی! واقعن مشکل مردم ما، الآن شکل موی بچه‌های ماست؟ بچه‌ها دوست دارن موشون رو هرجوری بزارن، به من و تو چه ربطی داره؟!</p>
<p><span style="text-decoration: underline;"><a href="https://www.google.com/reader/view/feed/http%3A%2F%2Foghlon.ir%2Ffeed%2F" style="padding-left:2px;"><img title="Feed" src="http://icons.iconarchive.com/icons/fasticon/web-2/16/Feed-icon.png" width="12" height="12" /></a></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://oghlon.ir/1390/05/25/about-birthday/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>16</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>اسم</title>
		<link>http://oghlon.ir/1390/05/18/hey-you/</link>
		<comments>http://oghlon.ir/1390/05/18/hey-you/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 09 Aug 2011 10:52:03 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Oghlon</dc:creator>
				<category><![CDATA[هذیان]]></category>
		<category><![CDATA[صمیمیت]]></category>
		<category><![CDATA[هی جو]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://oghlon.ir/?p=398</guid>
		<description><![CDATA[گفتم چقدر بد است که ما نمی‌توانیم کسی را «هی!» صدا بزنیم. آدم خُب بعضی وقت‌ها دل‌ش می‌خواهد مثل آمریکایی‌ها طرف را هی صدا کند و بگوید هی دود یا هی مرتضا مثلن. این‌جا اگر کسی به دیگری بگوید هی، طرف اگر کتک‌ش نزند یک نگاه عصبانی که می‌کند؟! گفتی خب تو من را هی [...]<p><span style="text-decoration: underline;"><a href="https://www.google.com/reader/view/feed/http%3A%2F%2Foghlon.ir%2Ffeed%2F" style="padding-left:2px;"><img title="Feed" src="http://icons.iconarchive.com/icons/fasticon/web-2/16/Feed-icon.png" width="12" height="12" /></a></p>
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">گفتم چقدر بد است که ما نمی‌توانیم کسی را «هی!» صدا بزنیم. آدم خُب بعضی وقت‌ها دل‌ش می‌خواهد مثل آمریکایی‌ها طرف را هی صدا کند و بگوید هی دود یا هی مرتضا مثلن. این‌جا اگر کسی به دیگری بگوید هی، طرف اگر کتک‌ش نزند یک نگاه عصبانی که می‌کند؟! گفتی خب تو من را هی صدا کن، هی‌های تو خوب است. و من خندیدم و بعد از آن‌روز غروب، ما هم‌دیگر را هی صدا کردیم و این هی نشانه‌ی صمیمیت ما شد.</p>
<p><span style="text-decoration: underline;"><a href="https://www.google.com/reader/view/feed/http%3A%2F%2Foghlon.ir%2Ffeed%2F" style="padding-left:2px;"><img title="Feed" src="http://icons.iconarchive.com/icons/fasticon/web-2/16/Feed-icon.png" width="12" height="12" /></a></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://oghlon.ir/1390/05/18/hey-you/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>13</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>جان‌سخت</title>
		<link>http://oghlon.ir/1390/05/11/die-hard/</link>
		<comments>http://oghlon.ir/1390/05/11/die-hard/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 02 Aug 2011 10:30:59 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Oghlon</dc:creator>
				<category><![CDATA[تحلیلیات]]></category>
		<category><![CDATA[ببین بچه]]></category>
		<category><![CDATA[صبر]]></category>
		<category><![CDATA[لاک‌پشت]]></category>
		<category><![CDATA[نصایح]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://oghlon.ir/?p=380</guid>
		<description><![CDATA[گفتم این لاک‌پشت است، آدم که نیست. اذیت‌ش کرده‌ای و رفته لابد توی لاک خودش، گریه می‌کند. مثل ما که نیست صبر کند تا همه بروند بعد. فقط ما آدم‌هائیم که خودمان را می‌خوریم، هی صبر می‌کنیم، هی صبر می‌کنیم و بعضی وقت‌ها دل‌مان می‌خواهد برویم و جایی داد بزنیم، این‌قدر داد بزنیم که خستگی‌ها [...]<p><span style="text-decoration: underline;"><a href="https://www.google.com/reader/view/feed/http%3A%2F%2Foghlon.ir%2Ffeed%2F" style="padding-left:2px;"><img title="Feed" src="http://icons.iconarchive.com/icons/fasticon/web-2/16/Feed-icon.png" width="12" height="12" /></a></p>
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">گفتم این لاک‌پشت است، آدم که نیست. اذیت‌ش کرده‌ای و رفته لابد توی لاک خودش، گریه می‌کند. مثل ما که نیست صبر کند تا همه بروند بعد. فقط ما آدم‌هائیم که خودمان را می‌خوریم، هی صبر می‌کنیم، هی صبر می‌کنیم و بعضی وقت‌ها دل‌مان می‌خواهد برویم و جایی داد بزنیم، این‌قدر داد بزنیم که خستگی‌ها همه برود؛ بلکه مثل بادکنکی که بادش خالی می‌شود، همه‌ی این حرف‌های نگفته‌ی مانده بر دل هم خالی شود. ما از لاک‌پشت‌ها هم سخت‌جان‌تریم که هنوز زنده ایم. باور کن!</p>
<p><span style="text-decoration: underline;"><a href="https://www.google.com/reader/view/feed/http%3A%2F%2Foghlon.ir%2Ffeed%2F" style="padding-left:2px;"><img title="Feed" src="http://icons.iconarchive.com/icons/fasticon/web-2/16/Feed-icon.png" width="12" height="12" /></a></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://oghlon.ir/1390/05/11/die-hard/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>12</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>هوای پخته‌ی منگ</title>
		<link>http://oghlon.ir/1390/05/06/summer-days/</link>
		<comments>http://oghlon.ir/1390/05/06/summer-days/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 28 Jul 2011 12:37:09 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Oghlon</dc:creator>
				<category><![CDATA[تحلیلیات]]></category>
		<category><![CDATA[هذیان]]></category>
		<category><![CDATA[صبر]]></category>
		<category><![CDATA[صلاة ظهر مرداد]]></category>
		<category><![CDATA[مناسبتی]]></category>
		<category><![CDATA[گرما]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://oghlon.ir/?p=377</guid>
		<description><![CDATA[راه‌نمایی یا دبیرستان، کتاب جغرافیای ما عکسی داشت از صخره‌ای در بیابان که باد، با ماسه‌های صحرا آهسته و آرام تراشیده بودش و شکل‌ش را طور دیگری کرده بود؛ شبیه به سندان کفاشی. الآن این‌جا، این روزها همین‌طور است دقیقن. هوای گرمِ طاقت‌فرسایی‌ست. طاقت‌فرسا یعنی هوای گرم، طاقت ما را می‌فرساید و آن‌را شکل دیگری [...]<p><span style="text-decoration: underline;"><a href="https://www.google.com/reader/view/feed/http%3A%2F%2Foghlon.ir%2Ffeed%2F" style="padding-left:2px;"><img title="Feed" src="http://icons.iconarchive.com/icons/fasticon/web-2/16/Feed-icon.png" width="12" height="12" /></a></p>
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: center;"><img src="http://www.akkasee.com/files//blogSystem/blogs/kiarang/hosein3.jpg" alt="" width="432" height="234" /></p>
<p style="text-align: justify;">راه‌نمایی یا دبیرستان، کتاب جغرافیای ما عکسی داشت از صخره‌ای در بیابان که باد، با ماسه‌های صحرا آهسته و آرام تراشیده بودش و شکل‌ش را طور دیگری کرده بود؛ شبیه به سندان کفاشی. الآن این‌جا، این روزها همین‌طور است دقیقن. هوای گرمِ طاقت‌فرسایی‌ست. طاقت‌فرسا یعنی هوای گرم، طاقت ما را می‌فرساید و آن‌را شکل دیگری می‌کند؛ شبیه به روزنامه‌ی کیهان که در جوب آب خمیر شده باشد. بله! هوای گرمی‌ست و دامن‌های کوتاه چیزی از گناه این هوا نمی‌کاهد.</p>
<p style="text-align: justify;"><span style="color: #888888;">× عکس: از مجموعه‌ی حسین یزدی</span></p>
<p><span style="text-decoration: underline;"><a href="https://www.google.com/reader/view/feed/http%3A%2F%2Foghlon.ir%2Ffeed%2F" style="padding-left:2px;"><img title="Feed" src="http://icons.iconarchive.com/icons/fasticon/web-2/16/Feed-icon.png" width="12" height="12" /></a></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://oghlon.ir/1390/05/06/summer-days/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>5</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>Oh, I believe in yesterday.</title>
		<link>http://oghlon.ir/1390/05/01/yesterday-was-a-good-day/</link>
		<comments>http://oghlon.ir/1390/05/01/yesterday-was-a-good-day/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 23 Jul 2011 14:06:04 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Oghlon</dc:creator>
				<category><![CDATA[هذیان]]></category>
		<category><![CDATA[پرتره‌ی مکتوب]]></category>
		<category><![CDATA[آن روزها رفتند]]></category>
		<category><![CDATA[به امید فردا]]></category>
		<category><![CDATA[روزهای سالم سرشار]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://oghlon.ir/?p=369</guid>
		<description><![CDATA[چه بگویم؟ از کجا بگویم؟ من آدم آه و ناله نیستم که این روزها حرفی برای گفتن‌م باشد. بعضی روزها بود، بعضی روزهای خوب که ما کودک بودیم و من می‌رفتم خانه‌ی خاله‌ام، می‌رفتیم دریا، بستنی می‌خوردیم، گل‌کوچیک می‌زدیم، گل‌پری می‌دیدیم&#8230; اما حالا؛ حالا که نه، آن وقت‌ها ما اسم‌فامیل بازی می‌کردیم و حیاط‌ خانه‌مان [...]<p><span style="text-decoration: underline;"><a href="https://www.google.com/reader/view/feed/http%3A%2F%2Foghlon.ir%2Ffeed%2F" style="padding-left:2px;"><img title="Feed" src="http://icons.iconarchive.com/icons/fasticon/web-2/16/Feed-icon.png" width="12" height="12" /></a></p>
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">چه بگویم؟ از کجا بگویم؟ من آدم آه و ناله نیستم که این روزها حرفی برای گفتن‌م باشد. بعضی روزها بود، بعضی روزهای خوب که ما کودک بودیم و من می‌رفتم خانه‌ی خاله‌ام، می‌رفتیم دریا، بستنی می‌خوردیم، گل‌کوچیک می‌زدیم، گل‌پری می‌دیدیم&#8230; اما حالا؛ حالا که نه، آن وقت‌ها ما اسم‌فامیل بازی می‌کردیم و حیاط‌ خانه‌مان باغ‌چه داشت&#8230;</p>
<p style="text-align: justify;"><span style="color: #888888;">× عنوان از خلالِ دی‌روزِ بیتلز.</span></p>
<p><span style="text-decoration: underline;"><a href="https://www.google.com/reader/view/feed/http%3A%2F%2Foghlon.ir%2Ffeed%2F" style="padding-left:2px;"><img title="Feed" src="http://icons.iconarchive.com/icons/fasticon/web-2/16/Feed-icon.png" width="12" height="12" /></a></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://oghlon.ir/1390/05/01/yesterday-was-a-good-day/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>7</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>سلف پرتره</title>
		<link>http://oghlon.ir/1390/04/25/self-portrait/</link>
		<comments>http://oghlon.ir/1390/04/25/self-portrait/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 16 Jul 2011 17:33:00 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Oghlon</dc:creator>
				<category><![CDATA[تحلیلیات]]></category>
		<category><![CDATA[پرتره‌ی مکتوب]]></category>
		<category><![CDATA[تصویرسازی ذهنی]]></category>
		<category><![CDATA[خودشناسی]]></category>
		<category><![CDATA[خودنگاره]]></category>
		<category><![CDATA[نقاشی]]></category>
		<category><![CDATA[هنر]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://oghlon.ir/?p=362</guid>
		<description><![CDATA[من باید نقاش می‌شدم. باید نقاش می‌شدم و این همه حسرت کشیدن سلف پرتره را نمی‌کشیدم. هرکسی باید بتواند پرتره‌ی خودش را بکشد، باید بداند چه شکلی‌ست و بتواند ترسیم‌ش کند و به دیگران بگوید این من‌ام و آن‌چه که شما کشیده‌اید از من چیز دیگری‌ست، یک موجود خیالیِ ساخته‌ی ذهن شماست؛ من این شکلی‌ام [...]<p><span style="text-decoration: underline;"><a href="https://www.google.com/reader/view/feed/http%3A%2F%2Foghlon.ir%2Ffeed%2F" style="padding-left:2px;"><img title="Feed" src="http://icons.iconarchive.com/icons/fasticon/web-2/16/Feed-icon.png" width="12" height="12" /></a></p>
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: center;"><img title="سلف پرتره" src="http://oghlon.persiangig.com/oghlon.ir/drawing.jpg" alt="می‌باید نقاش می‌شدم." width="400" height="265" /></p>
<p style="text-align: justify;">من باید نقاش می‌شدم. باید نقاش می‌شدم و این همه حسرت کشیدن سلف پرتره را نمی‌کشیدم. هرکسی باید بتواند پرتره‌ی خودش را بکشد، باید بداند چه شکلی‌ست و بتواند ترسیم‌ش کند و به دیگران بگوید این من‌ام و آن‌چه که شما کشیده‌اید از من چیز دیگری‌ست، یک موجود خیالیِ ساخته‌ی ذهن شماست؛ من این شکلی‌ام آقاجان! ولی حالا که نقاش نیستم و نقاشان، آرام و پرغرور سلف پرتره می‌کشند، من حسرت می‌کشم. باید نگاه‌م به این و آن باشد که آن‌ها بیایند و مرا بکشند، لابد هم کج و کوله. آه! چه‌قدر اوضاع غم‌باری است این ضعفِ در ترسیمِ خود؛ چه‌قدر غم‌بار است! اصلن غم و حسرت از سر و روی‌ش می‌بارد. تُف!</p>
<p><span style="text-decoration: underline;"><a href="https://www.google.com/reader/view/feed/http%3A%2F%2Foghlon.ir%2Ffeed%2F" style="padding-left:2px;"><img title="Feed" src="http://icons.iconarchive.com/icons/fasticon/web-2/16/Feed-icon.png" width="12" height="12" /></a></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://oghlon.ir/1390/04/25/self-portrait/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>16</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>این‌جا</title>
		<link>http://oghlon.ir/1390/04/18/here-is-nowhere/</link>
		<comments>http://oghlon.ir/1390/04/18/here-is-nowhere/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 09 Jul 2011 08:02:48 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Oghlon</dc:creator>
				<category><![CDATA[پرتره‌ی مکتوب]]></category>
		<category><![CDATA[افسردگی]]></category>
		<category><![CDATA[بی‌هدف]]></category>
		<category><![CDATA[خلاء]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://oghlon.ir/?p=341</guid>
		<description><![CDATA[نمی‌دانم این‌جا نقطه‌ی شروع است یا پایان. این‌جایی که من رسیده‌ام دیگر کسی ارزشی بیش‌تر از خودم ندارد. و این‌که خودم آیا ارزشی دارم یا نه نیز سوال بسیار مهمی‌ست. دیگر نای جنگ برای‌م نیست. یعنی همه چیز ارزش خودشان را باخته‌اند. حالا دیگر غم‌گین‌ام نمی‌کند وقتی کسی صحبتی می‌کند که باید غم‌گین شوم، فقط [...]<p><span style="text-decoration: underline;"><a href="https://www.google.com/reader/view/feed/http%3A%2F%2Foghlon.ir%2Ffeed%2F" style="padding-left:2px;"><img title="Feed" src="http://icons.iconarchive.com/icons/fasticon/web-2/16/Feed-icon.png" width="12" height="12" /></a></p>
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">نمی‌دانم این‌جا نقطه‌ی شروع است یا پایان. این‌جایی که من رسیده‌ام دیگر  کسی ارزشی بیش‌تر از خودم ندارد. و این‌که خودم آیا ارزشی دارم یا نه نیز  سوال بسیار مهمی‌ست. دیگر نای جنگ برای‌م نیست. یعنی همه چیز ارزش خودشان  را باخته‌اند. حالا دیگر غم‌گین‌ام نمی‌کند وقتی کسی صحبتی می‌کند که باید  غم‌گین شوم، فقط نگاهی به او می‌کنم و حرف‌هایش را تأیید می‌کنم. این‌را  ام‌روز فهمیدم وقتی کسی از فاجعه‌ای گفت که باید با شنیدن‌ش می‌مُردم ولی  نمردم. همه چیز یکی شده‌اند. چیزی دیگر وجود ندارد. کسی شده‌ام که در خلاء  زندگی می‌کند؛ چیزی پیرامون‌ش حس نمی‌کند، نمی بیند، نمی‌شنود و&#8230;<br />
«اوه! یعنی من مرده‌ام؟!» این‌جا آن‌جایی‌ست که به یک‌باره بر انسان کشف می‌شود.</p>
<p><span style="text-decoration: underline;"><a href="https://www.google.com/reader/view/feed/http%3A%2F%2Foghlon.ir%2Ffeed%2F" style="padding-left:2px;"><img title="Feed" src="http://icons.iconarchive.com/icons/fasticon/web-2/16/Feed-icon.png" width="12" height="12" /></a></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://oghlon.ir/1390/04/18/here-is-nowhere/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>12</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>زلیخا هرچه می‌گوید دروغ است.</title>
		<link>http://oghlon.ir/1390/04/10/lie-is-real/</link>
		<comments>http://oghlon.ir/1390/04/10/lie-is-real/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 01 Jul 2011 10:02:17 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Oghlon</dc:creator>
				<category><![CDATA[تحلیلیات]]></category>
		<category><![CDATA[هذیان]]></category>
		<category><![CDATA[تفاهم]]></category>
		<category><![CDATA[تواهم]]></category>
		<category><![CDATA[سوءتفاهم]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://oghlon.ir/?p=324</guid>
		<description><![CDATA[تفاهم خودش یک سوتفاهم است. یک سراب است که به نزدیک‌ترشدنی خشک می‌شود. تفاهم و سوتفاهم وقتی چیزی بیش‌تر از یک معنی نیستند دیگر نمی‌شود گفت این تفاهم است و سوتفاهم نیست، باید رفت و یک کلمه‌ی جدید اختراع کرد و مثلن اسم‌ش را گذاشت تواهم. بعد به این تواهمات دل‌ نباید بست، دل را [...]<p><span style="text-decoration: underline;"><a href="https://www.google.com/reader/view/feed/http%3A%2F%2Foghlon.ir%2Ffeed%2F" style="padding-left:2px;"><img title="Feed" src="http://icons.iconarchive.com/icons/fasticon/web-2/16/Feed-icon.png" width="12" height="12" /></a></p>
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">تفاهم خودش یک سوتفاهم است. یک سراب است که به نزدیک‌ترشدنی خشک می‌شود. تفاهم و سوتفاهم وقتی چیزی بیش‌تر از یک معنی نیستند دیگر نمی‌شود گفت این تفاهم است و سوتفاهم نیست، باید رفت و یک کلمه‌ی جدید اختراع کرد و مثلن اسم‌ش را گذاشت تواهم. بعد به این تواهمات دل‌ نباید بست، دل را باید به یک جای دیگری بست. تواهمات هی چهره عوض می‌کنند، طلوع می‌کنند، غروب می‌کنند؛ می‌خندانند، می‌گریانند انگار نه انگار که این وسط یک عده زندگی‌شان و عواطف‌شان به این‌ها بسته است. باور نکنید خلاصه، چیزی را در این دنیا باور نکنید، همه‌چیز این دنیا دروغ است مثل هذیانات دو نفر تب‌دار در رخت‌خواب که فردا صبح خنده‌آورند. دقیقن همان‌جوری.</p>
<p><span style="color: #888888;">× عنوان از جامی/ یوسف و زلیخا</span></p>
<p><span style="text-decoration: underline;"><a href="https://www.google.com/reader/view/feed/http%3A%2F%2Foghlon.ir%2Ffeed%2F" style="padding-left:2px;"><img title="Feed" src="http://icons.iconarchive.com/icons/fasticon/web-2/16/Feed-icon.png" width="12" height="12" /></a></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://oghlon.ir/1390/04/10/lie-is-real/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>8</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>از این روزها&#8230;</title>
		<link>http://oghlon.ir/1390/04/06/i-have-a-dream/</link>
		<comments>http://oghlon.ir/1390/04/06/i-have-a-dream/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 27 Jun 2011 20:20:07 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Oghlon</dc:creator>
				<category><![CDATA[بر شانه‌ی من کبوتری‌ست]]></category>
		<category><![CDATA[هذیان]]></category>
		<category><![CDATA[پرتره‌ی مکتوب]]></category>
		<category><![CDATA[زندگی]]></category>
		<category><![CDATA[مرگ]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://oghlon.ir/?p=320</guid>
		<description><![CDATA[یک مدتی نبودم. راست‌ش را که بخواهید خسته بودم. از خودم و از این دنیای اطراف‌م. دو-سه هفته پیش بود که نمی‌دانم خبر کدام تجاوز یا بمب یا کودک‌آزاری یا چه بود که به گریه‌ام انداخت. راحت گریه کردم. دیگر نمی‌شد تحمل‌ش کرد. امتحان‌ها هم بود و بهانه‌ کردم‌شان و دیگر نیامدم خبر بخوانم. گفتم [...]<p><span style="text-decoration: underline;"><a href="https://www.google.com/reader/view/feed/http%3A%2F%2Foghlon.ir%2Ffeed%2F" style="padding-left:2px;"><img title="Feed" src="http://icons.iconarchive.com/icons/fasticon/web-2/16/Feed-icon.png" width="12" height="12" /></a></p>
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">یک مدتی نبودم. راست‌ش را که بخواهید خسته بودم. از خودم و از این دنیای اطراف‌م. دو-سه هفته پیش بود که نمی‌دانم خبر کدام تجاوز یا بمب یا کودک‌آزاری یا چه بود که به گریه‌ام انداخت. راحت گریه کردم. دیگر نمی‌شد تحمل‌ش کرد. امتحان‌ها هم بود و بهانه‌ کردم‌شان و دیگر نیامدم خبر بخوانم. گفتم بگذارم و بگذرم این همه سیاهی را، این همه زندگی را. کاسه‌ی صبر که چه عرض کنم، اگر لگن صبر هم باشد پر می‌شود بالاخره.<br />
ولی خُب من آدم همین دنیایم، نمی‌توانم برای همیشه خودم را بکشم کنار، نمی‌توانم طوری زندگی کنم انگار که هیچ خبری نیست. هست. خیلی خبرهای بدی هست و من نمی‌توانم نشنوم‌شان. ما باید واقع‌بین باشیم. واقع‌بینانه هم آرزو کنیم. من اینک می‌خواهم روزی را آرزو کنم که دنیا تمام ‌شود و هیچ جنبنده‌ای بر زمین نباشد که بجنبد. من روزی واقعی‌تر از هر خیال عدالت‌مسلک و هر وهم آزادی‌بخش را دعا می‌کنم. آدم‌ها همه، دیر یا زود برای آن روز دست به دعا خواهند برداشت و من آن روز را می‌بینم.</p>
<p><span style="text-decoration: underline;"><a href="https://www.google.com/reader/view/feed/http%3A%2F%2Foghlon.ir%2Ffeed%2F" style="padding-left:2px;"><img title="Feed" src="http://icons.iconarchive.com/icons/fasticon/web-2/16/Feed-icon.png" width="12" height="12" /></a></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://oghlon.ir/1390/04/06/i-have-a-dream/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>10</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>ما هیچ&#8230;</title>
		<link>http://oghlon.ir/1390/03/20/we-are-nobody/</link>
		<comments>http://oghlon.ir/1390/03/20/we-are-nobody/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 10 Jun 2011 07:54:16 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Oghlon</dc:creator>
				<category><![CDATA[بر شانه‌ی من کبوتری‌ست]]></category>
		<category><![CDATA[تحلیلیات]]></category>
		<category><![CDATA[خودکشی]]></category>
		<category><![CDATA[زندگی]]></category>
		<category><![CDATA[مرگ]]></category>
		<category><![CDATA[پوچی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://oghlon.ir/?p=313</guid>
		<description><![CDATA[برای شهریار یک دوست خوب احمق نهنگ‌ها گاهی خودکشی می‌کنند. تلویزیون نشان می‌دهد. در آن وجود عظیم‌شان طبیعی‌ست کمی هم احساس پوچی کنند. اما تو چه؟ مایکل جکسون هم که مُرد چند روز خبرش داغ بود و بعد همه چیز تمام شد؛ اما تو چه؟ آقای ابی را ببین موهای خودش را دم اسبی می‌بندد [...]<p><span style="text-decoration: underline;"><a href="https://www.google.com/reader/view/feed/http%3A%2F%2Foghlon.ir%2Ffeed%2F" style="padding-left:2px;"><img title="Feed" src="http://icons.iconarchive.com/icons/fasticon/web-2/16/Feed-icon.png" width="12" height="12" /></a></p>
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span style="color: #808080;"><strong>برای شهریار</strong></span><br />
<span style="color: #808080;"> یک دوست خوب احمق</span></p>
<p style="text-align: justify;">نهنگ‌ها گاهی خودکشی می‌کنند. تلویزیون نشان می‌دهد. در آن وجود عظیم‌شان طبیعی‌ست کمی هم احساس پوچی کنند. اما تو چه؟ مایکل جکسون هم که مُرد چند روز خبرش داغ بود و بعد همه چیز تمام شد؛ اما تو چه؟ آقای ابی را ببین موهای خودش را دم اسبی می‌بندد و برلوسکونی هشتاد و خرده‌ای سال سن دارد اما چنان می‌کند انگار جوان بیست و چندساله است. جوان بیست و چندساله مائیم شهریار. مائیم که افسردگی خِرمان را گرفته. این فیلم کیشلوفسکی را باور نکن که وقتی با تیغ تیز رگ دست‌ت را زدی کسی پیدا شود و دنبال‌ت بگردد که این پسر را چه شد؛ نه دوست من از این خبرها نیست. زندگی آدم‌ها بی‌ارزش‌تر از آن چیزی‌ست که فکرش را می‌کنی. جنگ که بشود این من و توئیم که باید کشته شویم. جنگ جهانی اول ده میلیون آدم کشته شدند؛ ده میلیون! دوست من هیچ‌کس برای مرگ من و تو گریه نخواهد کرد، هیچ‌کس بیش‌تر از خودش به فکر ما نخواهد بود. تو هم به فکر خودت باش و تا می‌توانی زندگی کن. شهریار؛ ای رفیق شفیق سال‌های طولانی من؛ آدم بودن اگرچه ارزشی ندارد؛ اما هیچ‌وقت خر نشو. مارلبرو برای همین وقت‌های دل‌تنگی و تنهایی‌ست.</p>
<p><span style="text-decoration: underline;"><a href="https://www.google.com/reader/view/feed/http%3A%2F%2Foghlon.ir%2Ffeed%2F" style="padding-left:2px;"><img title="Feed" src="http://icons.iconarchive.com/icons/fasticon/web-2/16/Feed-icon.png" width="12" height="12" /></a></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://oghlon.ir/1390/03/20/we-are-nobody/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>14</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>جهان‌شمولی‌ات را</title>
		<link>http://oghlon.ir/1390/03/10/sepp-blatter-is-your-student/</link>
		<comments>http://oghlon.ir/1390/03/10/sepp-blatter-is-your-student/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 31 May 2011 17:59:45 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Oghlon</dc:creator>
				<category><![CDATA[شبانه]]></category>
		<category><![CDATA[نامه‌های من به تو]]></category>
		<category><![CDATA[هذیان]]></category>
		<category><![CDATA[برخورد قانونی]]></category>
		<category><![CDATA[بلاتر]]></category>
		<category><![CDATA[بهار عربی]]></category>
		<category><![CDATA[خزان آرزو]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://oghlon.ir/?p=305</guid>
		<description><![CDATA[سپ بلاتر هم گفته با خبرنگاران به شدت برخورد خواهد کرد. می‌بینی بانوی من، می‌بینی راه‌ت چگونه ادامه دارد؟ این‌ها همه از تو یاد گرفته‌اند. آن روز آمدم خاضعانه پرسیدم برای رفتن به قلب شما از کجا باید گذر کرد؟ و تو گفتی راه قلب من از نعش تو می‌گذرد. آه بانو؛ چگونه دل‌ت آمد [...]<p><span style="text-decoration: underline;"><a href="https://www.google.com/reader/view/feed/http%3A%2F%2Foghlon.ir%2Ffeed%2F" style="padding-left:2px;"><img title="Feed" src="http://icons.iconarchive.com/icons/fasticon/web-2/16/Feed-icon.png" width="12" height="12" /></a></p>
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">سپ بلاتر هم گفته با خبرنگاران به شدت برخورد خواهد کرد. می‌بینی بانوی من، می‌بینی راه‌ت چگونه ادامه دارد؟ این‌ها همه از تو یاد گرفته‌اند. آن روز آمدم خاضعانه پرسیدم برای رفتن به قلب شما از کجا باید گذر کرد؟ و تو گفتی راه قلب من از نعش تو می‌گذرد. آه بانو؛ چگونه دل‌ت آمد آن‌طور برخورد کنی و من خودم با این گوش‌هایم شنیدم که بعدها پیش کسی گفته بودی «لازم بود به شدت برخورد کنم باهاش». این چه مرامی‌ست؛ این چه مسلک عالم‌گیری‌ست که تو داری؛ سرهنگ قذافی هم به شدت برخورد می‌کند، بشار اسد هم، فردا لابد جیگرکی اصغرمشتی هم با ما به شدت برخورد می‌کند. «آوخ! چه کرد با ما این جان روزگار&#8230;».</p>
<p><span style="text-decoration: underline;"><a href="https://www.google.com/reader/view/feed/http%3A%2F%2Foghlon.ir%2Ffeed%2F" style="padding-left:2px;"><img title="Feed" src="http://icons.iconarchive.com/icons/fasticon/web-2/16/Feed-icon.png" width="12" height="12" /></a></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://oghlon.ir/1390/03/10/sepp-blatter-is-your-student/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>17</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>یک روز به شیدایی&#8230;</title>
		<link>http://oghlon.ir/1390/03/07/tsunami-and-me/</link>
		<comments>http://oghlon.ir/1390/03/07/tsunami-and-me/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 28 May 2011 17:47:01 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Oghlon</dc:creator>
				<category><![CDATA[اقتباس]]></category>
		<category><![CDATA[تسونامی]]></category>
		<category><![CDATA[سرخوشانه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://oghlon.ir/?p=294</guid>
		<description><![CDATA[گفتند سونامی ممکن است به سواحل غربی آمریکا هم برسد. تا صبح بیدار بودم و درس می‌‌خواندم. گفتم من که نخوابیدم بروم ببینم چه خبر است. دوربین به دست راه افتادم طرف دریا که از سونامی عکس بگیرم. انگار سونامی پروانه است. می‌‌نشیند روی گل، ژست می‌‌گیرد، دست‌ش را می‌‌زند زیر چانه تا من عکس‌ش [...]<p><span style="text-decoration: underline;"><a href="https://www.google.com/reader/view/feed/http%3A%2F%2Foghlon.ir%2Ffeed%2F" style="padding-left:2px;"><img title="Feed" src="http://icons.iconarchive.com/icons/fasticon/web-2/16/Feed-icon.png" width="12" height="12" /></a></p>
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">گفتند سونامی ممکن است به سواحل غربی آمریکا هم برسد. تا صبح بیدار بودم  و درس می‌‌خواندم. گفتم من که نخوابیدم بروم ببینم چه خبر است. دوربین به  دست راه افتادم طرف دریا که از سونامی عکس بگیرم. انگار سونامی پروانه است.  می‌‌نشیند روی گل، ژست می‌‌گیرد، دست‌ش را می‌‌زند زیر چانه تا من عکس‌ش را  بگیرم. کنار ساحل علامت زده بودند وارد نشوید. به‌خاطر احتمال سونامی. به‌روی  خودم نیاوردم. رفتم نشستم جلوی دریا. گفتم بیا بیا. سونامی بیا. من که درس  دارم بیا. من که مشقام تموم نشده بیا. خیلی‌ بزرگ نیا که کسی‌ صدمه ببینه.  فقط انقدر که مدرسه تعطیل شه بیا. مثلاً موج‌های دو سه متری که عکس‌ش‌م خوشگل  بشه بیا. هیچ! به هیچ جاش حساب نکرد. پلیس اومد گفت مگر علامت‌ها را ندیدی؟  نباید وارد ساحل شوی. دیدم مشق‌هایم که تمام نشده. سونامی هم که نیامد.  عکسی‌ هم که نگرفتم. همین مانده این وسط جریمه هم بشوم. “نو انگلیش” “نو  انگلیش” کُنان زدم به چاک.</p>
<p style="text-align: justify;">[<a title="منبع" href="http://oryanam.wordpress.com/2011/03/11/575" target="_blank">+</a>]</p>
<p><span style="text-decoration: underline;"><a href="https://www.google.com/reader/view/feed/http%3A%2F%2Foghlon.ir%2Ffeed%2F" style="padding-left:2px;"><img title="Feed" src="http://icons.iconarchive.com/icons/fasticon/web-2/16/Feed-icon.png" width="12" height="12" /></a></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://oghlon.ir/1390/03/07/tsunami-and-me/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>8</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>از سکوت</title>
		<link>http://oghlon.ir/1390/03/02/naser-hejazi-passes-away/</link>
		<comments>http://oghlon.ir/1390/03/02/naser-hejazi-passes-away/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 23 May 2011 18:11:43 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Oghlon</dc:creator>
				<category><![CDATA[بر شانه‌ی من کبوتری‌ست]]></category>
		<category><![CDATA[خرداد]]></category>
		<category><![CDATA[سکوت]]></category>
		<category><![CDATA[مناسبتی]]></category>
		<category><![CDATA[ناصر حجازی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://oghlon.ir/?p=284</guid>
		<description><![CDATA[گاهی از فرط حرف‌های گفتنی، نمی‌شود چیزی گفت. آدم نمی‌داند از چه‌اش بگوید، از کجا شروع کند و به کجا ختم‌اش کند. نمونه‌اش یک کوه حرف‌های مانده بر دل است از خردادی که ناصرخان را هم از ما گرفت. سکوتِ سرشار از ناگفته‌های شاملو، یک این‌چنین چیزی باید باشد به گمان‌م.<p><span style="text-decoration: underline;"><a href="https://www.google.com/reader/view/feed/http%3A%2F%2Foghlon.ir%2Ffeed%2F" style="padding-left:2px;"><img title="Feed" src="http://icons.iconarchive.com/icons/fasticon/web-2/16/Feed-icon.png" width="12" height="12" /></a></p>
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">گاهی از فرط حرف‌های گفتنی، نمی‌شود چیزی گفت. آدم نمی‌داند از چه‌اش بگوید، از کجا شروع کند و به کجا ختم‌اش کند. نمونه‌اش یک کوه حرف‌های مانده بر دل است از خردادی که ناصرخان را هم از ما گرفت. سکوتِ سرشار از ناگفته‌های شاملو، یک این‌چنین چیزی باید باشد به گمان‌م.</p>
<p><span style="text-decoration: underline;"><a href="https://www.google.com/reader/view/feed/http%3A%2F%2Foghlon.ir%2Ffeed%2F" style="padding-left:2px;"><img title="Feed" src="http://icons.iconarchive.com/icons/fasticon/web-2/16/Feed-icon.png" width="12" height="12" /></a></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://oghlon.ir/1390/03/02/naser-hejazi-passes-away/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>از رفتن بمان</title>
		<link>http://oghlon.ir/1390/02/24/if-you-go/</link>
		<comments>http://oghlon.ir/1390/02/24/if-you-go/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 14 May 2011 13:23:40 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Oghlon</dc:creator>
				<category><![CDATA[تحلیلیات]]></category>
		<category><![CDATA[شبانه]]></category>
		<category><![CDATA[دوستی]]></category>
		<category><![CDATA[رفتن]]></category>
		<category><![CDATA[صمیمیت]]></category>
		<category><![CDATA[عمو زپلشک]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://oghlon.ir/?p=276</guid>
		<description><![CDATA[رفتن یعنی گذشتن از رابطه‌ها، یعنی دل کندن از صمیمیتی که داشته‌ایم، نمی‌توانی بگویی می‌روم و هم‌چنان با هم خوب خواهیم بود. نمی‌گویم که تو قصدت این است، نه؛ ولی ناخواسته این‌طور می‌شود. وقتی بروی نقاط مشترک‌مان هم می‌روند، یعنی کم می‌شوند، دیگر من نمی‌توانم یک نگاه خاصی به تو کنم و تو بفهمی که [...]<p><span style="text-decoration: underline;"><a href="https://www.google.com/reader/view/feed/http%3A%2F%2Foghlon.ir%2Ffeed%2F" style="padding-left:2px;"><img title="Feed" src="http://icons.iconarchive.com/icons/fasticon/web-2/16/Feed-icon.png" width="12" height="12" /></a></p>
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">رفتن یعنی گذشتن از رابطه‌ها، یعنی دل کندن از صمیمیتی که داشته‌ایم، نمی‌توانی بگویی می‌روم و هم‌چنان با هم خوب خواهیم بود. نمی‌گویم که تو قصدت این است، نه؛ ولی ناخواسته این‌طور می‌شود. وقتی بروی نقاط مشترک‌مان هم می‌روند، یعنی کم می‌شوند، دیگر من نمی‌توانم یک نگاه خاصی به تو کنم و تو بفهمی که من چه می‌گویم؛ چون این نگاه‌ها وقتی رابطه‌ای باشد پیدایشان می‌شود. دیگر نمی‌توانم بگویم فلانی شبیه عمو زِپِلِشک است؛ چون تو نمی‌دانی عمو زپلشک کیست، پس می‌پرسی زپلشک کیه؟ و من جواب خواهم داد یک شخصیت کارتونی‌ست که یک‌روز عصر موقع خوردن چای از تلویزیون دیدم و عمو زپلشک کسی بود که فیلان. بعد این نقاط مشترک اگر نباشد وقتی هم‌دیگر را دیدیم هرکدام‌مان هی سعی می‌کنیم چیزی پیدا کنیم تا درموردش صحبت کنیم، هی بی‌خودی با فنجان روی میز ور می‌رویم و نمی‌توانیم دیگر صمیمی باشیم، نمی‌توانیم با هم این‌قدر که الآن خوب‌یم خوب باشیم. به همین راحتی.</p>
<p><span style="text-decoration: underline;"><a href="https://www.google.com/reader/view/feed/http%3A%2F%2Foghlon.ir%2Ffeed%2F" style="padding-left:2px;"><img title="Feed" src="http://icons.iconarchive.com/icons/fasticon/web-2/16/Feed-icon.png" width="12" height="12" /></a></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://oghlon.ir/1390/02/24/if-you-go/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>21</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>چون شبیخون عطری زنانه به آسانسور&#8230;</title>
		<link>http://oghlon.ir/1390/02/17/catastrophe/</link>
		<comments>http://oghlon.ir/1390/02/17/catastrophe/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 07 May 2011 12:13:20 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Oghlon</dc:creator>
				<category><![CDATA[شبانه]]></category>
		<category><![CDATA[حبُّكِ هاجمني كرائحة امرأةٍ تدخل إلى مصعد]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://oghlon.ir/?p=269</guid>
		<description><![CDATA[باد گفت «عمر کوتاه است و گیسوان دل‌دارت بلند» یعنی او را یارای شانه کردن موهایت نبود؛ آن زلف پریشان‌ت که از طلای گندم‌زارش هیچ‌کس نمی‌توانست بگذرد و همه‌گان را آرزوی عکس گرفتن‌شان بود با این بهشت. باد شرمنده بود. دیگران حسرت می‌خوردند. مرا اما فرصت این بود که صبح، وقتی چشمان‌ت را که باز [...]<p><span style="text-decoration: underline;"><a href="https://www.google.com/reader/view/feed/http%3A%2F%2Foghlon.ir%2Ffeed%2F" style="padding-left:2px;"><img title="Feed" src="http://icons.iconarchive.com/icons/fasticon/web-2/16/Feed-icon.png" width="12" height="12" /></a></p>
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">باد گفت «عمر کوتاه است و گیسوان دل‌دارت بلند» یعنی او را یارای شانه کردن موهایت نبود؛ آن زلف پریشان‌ت که از طلای گندم‌زارش هیچ‌کس نمی‌توانست بگذرد و همه‌گان را آرزوی عکس گرفتن‌شان بود با این بهشت. باد شرمنده بود. دیگران حسرت می‌خوردند. مرا اما فرصت این بود که صبح، وقتی چشمان‌ت را که باز می‌کردی من اولینی باشم که به تو لب‌خند می‌زد تا جواب شیرین تو خاطره‌ای شود ماندگار در ذهن ناپایدار یک جایزالخطا، یک آدم. کسی‌که بهشت‌ش را قدر ندانست و رانده شد چون شیطان رجیم. من رجیمِ درگاه‌ت شدم و تنها و بی‌کس، رها شده در کویری خشک به یاد گندم‌زار گیسوان‌ت گریستم و گریستم. تو مرا نیامرزیدی اما. در خاطرات گذشته انداختی‌ام که شعله‌هایش بر جان‌م زبانه کشید و معذب شدم، از کفار مغضوب که «خالدین فیها»یند و نمی‌میرند؛ فقط می‌رنجند. تو زیبایی بودی شدیدالعقاب که من نمی‌دانستم&#8230; و این عاقبت ما بود.</p>
<p><span style="text-decoration: underline;"><a href="https://www.google.com/reader/view/feed/http%3A%2F%2Foghlon.ir%2Ffeed%2F" style="padding-left:2px;"><img title="Feed" src="http://icons.iconarchive.com/icons/fasticon/web-2/16/Feed-icon.png" width="12" height="12" /></a></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://oghlon.ir/1390/02/17/catastrophe/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>23</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>خیلی دور؛ خیلی نزدیک</title>
		<link>http://oghlon.ir/1390/02/11/about-nader-and-simin/</link>
		<comments>http://oghlon.ir/1390/02/11/about-nader-and-simin/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 01 May 2011 15:09:51 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Oghlon</dc:creator>
				<category><![CDATA[تحلیلیات]]></category>
		<category><![CDATA[پرتره‌ی مکتوب]]></category>
		<category><![CDATA[جامعه]]></category>
		<category><![CDATA[جدایی نادر از سیمین]]></category>
		<category><![CDATA[مکتب تحققی]]></category>
		<category><![CDATA[هم‌فیلم‌بینی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://oghlon.ir/?p=262</guid>
		<description><![CDATA[پدرم که از برخی افراد تعریف می‌کرد و می‌گفت این آدم کسی‌ست که برای خودش اصولی دارد، اعتقاداتی دارد؛ من هم با خودم می‌گفتم که از همین‌ها خواهم شد. دل‌م می‌خواست کسی باشم که اصول خودش در زندگی‌ معین و معلوم باشد و هیچ‌وقت از آن‌ها تخطی نکند. هیچ‌وقت دروغ نگوید هرچند راست‌گویی‌ش ضرر بزند، [...]<p><span style="text-decoration: underline;"><a href="https://www.google.com/reader/view/feed/http%3A%2F%2Foghlon.ir%2Ffeed%2F" style="padding-left:2px;"><img title="Feed" src="http://icons.iconarchive.com/icons/fasticon/web-2/16/Feed-icon.png" width="12" height="12" /></a></p>
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">پدرم که از برخی افراد تعریف می‌کرد و می‌گفت این آدم کسی‌ست که برای خودش اصولی دارد، اعتقاداتی دارد؛ من هم با خودم می‌گفتم که از همین‌ها خواهم شد. دل‌م می‌خواست کسی باشم که اصول خودش در زندگی‌ معین و معلوم باشد و هیچ‌وقت از آن‌ها تخطی نکند. هیچ‌وقت دروغ نگوید هرچند راست‌گویی‌ش ضرر بزند، حق کسی را ضایع نکند هرچند حق خودش ضایع شود، هیچ‌وقت به عقاید کسی بی‌احترامی نکند، سفسطه نکند که حرف خودش به کرسی بنشیند و الخ. اما می‌رسید زمانی‌که به یک‌باره این تصوری که از خودم داشتم فرو می‌ریخت، از عرش به فرش سقوط می‌کرد. وقت‌هایی که لِه‌ام می‌کرد. کی‌ها؟ وقت‌هایی که وقت عمل به این اصول‌ام می‌رسید، وقتی‌که واقعاً پای منافع‌ام گیر بود و احساس خطر می‌کردم، این مواقع من دروغ می‌گفتم و حق بقیه را هم می‌خوردم. این عدول من، شکستن شخصیت موجه‌ای بود که مدت‌ها در خودم پرورانده بودم‌ش و با آن خودم را از غیر آن جدا کرده بودم، فرو ریختن دیواری بود که من را از بقیه‌ی کسانی‌که هیچ حدی در زندگی‌شان نبود جدا می‌کرد، خرد شدن از درون بود و فهمیدن این‌که من آدم خوبی نبوده‌ام و خوب بودن‌های من فقط تصوراتی بوده که در واقعیت آزمایش نشده‌اند، خوبی‌هایم صرفاً یک تصور غلطی بوده که از خودم داشته‌ام و من هم کسی بوده‌ام مثل همه‌ی متجاوزان، دروغ‌گویان و همه‌ی آن آدم‌های بد خلاصه. این خیلی سنگین است؛ مثل مشاور ترک اعتیادی می‌شوی که خودت معتاد شده‌ای. معتاد شدن یک طرف، شکستن وجه‌ی خود آدم نزد خودش هم یک‌ طرف. این یکی خیلی سنگین‌تر است.</p>
<p style="text-align: justify;">
جدایی نادر از سیمین، آن‌جایی‌که ترمه –دختر یازده‌ ساله‌ای که مدام به این و آن ایراد می‌گرفت که تو آن‌جا دروغ گفتی؟ واه واه چه بد و مدام ژست آدم‌های درست‌کار را می‌گرفت-  در دادگاه وقتی احساس می‌کند اگر دروغ نگوید پدرش سه سال زندانی می‌شود، دروغ می‌گوید. یعنی کشیده شدن خط بطلان قرمز بر یک کتاب قطوری از خصوصیات مثبتی که ترمه قبل از مواجه شدن‌ با زندگی واقعی از خودش در ذهن داشت. می‌فهم‌ام چرا دختر بعد از آن سرش را تکیه داده بود به شیشه‌ی ماشین و بی‌صدا گریه می‌کرد. در یک لحظه شکستن، تحمل‌ش سخت است، خیلی سخت.</p>
<p style="text-align: justify;">
بعد از شکستن‌ خود خیالی آدم اما، نگاه‌ش به زندگی فرق می‌کند، واقعی‌تر می‌شود. می‌فهمد وقتی یک نفر دروغ می‌گوید یا حق بقیه‌ای را که مدت‌ها در صف بانک منتظر بوده‌اند پای‌مال می‌کند خیلی آدم عجیبی نیست. می‌فهمد که از نظر اخلاقی فرق فاحشی نیست بین او و خودش، بین او و بقیه‌ی آن‌هایی که در صف منتظرند و آشنایی آن‌جا ندارند که کارشان را زودتر راه بیندازد. بعد از این‌که توهمات یک نفر از خودش می‌شکند، آدم‌ها واقعی‌تر می‌شوند. آدم‌ها می‌شوند کبریت‌هایی که یکی نزدیک گرما آتش گرفته، یکی دیگر در محیطی سالم هنوز نسوخته است؛ همین!</p>
<p><span style="text-decoration: underline;"><a href="https://www.google.com/reader/view/feed/http%3A%2F%2Foghlon.ir%2Ffeed%2F" style="padding-left:2px;"><img title="Feed" src="http://icons.iconarchive.com/icons/fasticon/web-2/16/Feed-icon.png" width="12" height="12" /></a></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://oghlon.ir/1390/02/11/about-nader-and-simin/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>21</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>حال ما خوب است.</title>
		<link>http://oghlon.ir/1390/02/09/i-am-okay/</link>
		<comments>http://oghlon.ir/1390/02/09/i-am-okay/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 29 Apr 2011 17:16:29 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Oghlon</dc:creator>
				<category><![CDATA[پرتره‌ی مکتوب]]></category>
		<category><![CDATA[ال‌کلاسیکو]]></category>
		<category><![CDATA[برتراندراسل]]></category>
		<category><![CDATA[محمد خاکپور]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://oghlon.ir/?p=259</guid>
		<description><![CDATA[آه ای دانش‌جویان رشته‌ی فلسفه؛ ای فیلسوفان بزرگ آینده؛ ام‌روز صبح فوتبال داخل سالن بازی کردیم. تیم‌مان هی بُرد و برد. من ام‌روز، هم دفاع بازی کردم و هم گلِر بودم و هم یک شوت محکم به گوش راست بالای دروازه‌ زدم که هرچند دروازه‌بان چاق تیم مقابل آن‌را گرفت ولیکن من خیلی از خودم [...]<p><span style="text-decoration: underline;"><a href="https://www.google.com/reader/view/feed/http%3A%2F%2Foghlon.ir%2Ffeed%2F" style="padding-left:2px;"><img title="Feed" src="http://icons.iconarchive.com/icons/fasticon/web-2/16/Feed-icon.png" width="12" height="12" /></a></p>
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">آه ای دانش‌جویان رشته‌ی فلسفه؛ ای فیلسوفان بزرگ آینده؛<br />
ام‌روز صبح فوتبال داخل سالن بازی کردیم. تیم‌مان هی بُرد و برد. من ام‌روز، هم دفاع بازی کردم و هم گلِر بودم و هم یک شوت محکم به گوش راست بالای دروازه‌ زدم که هرچند دروازه‌بان چاق تیم مقابل آن‌را گرفت ولیکن من خیلی از خودم خوش‌م آمد آن لحظه. از آن موقع تا حالا مدام خودم را با محمد خاکپور مقایسه می‌کنم. الآن هم ابی گوش می‌کنم. خلاصه که حال ما خوب است؛ حال شما چطور است؟</p>
<p><span style="text-decoration: underline;"><a href="https://www.google.com/reader/view/feed/http%3A%2F%2Foghlon.ir%2Ffeed%2F" style="padding-left:2px;"><img title="Feed" src="http://icons.iconarchive.com/icons/fasticon/web-2/16/Feed-icon.png" width="12" height="12" /></a></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://oghlon.ir/1390/02/09/i-am-okay/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>12</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>لبان‌ام به پرتو شوکران لب‌خند می‌زند.</title>
		<link>http://oghlon.ir/1390/02/04/poignancy/</link>
		<comments>http://oghlon.ir/1390/02/04/poignancy/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 24 Apr 2011 11:33:51 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Oghlon</dc:creator>
				<category><![CDATA[تحلیلیات]]></category>
		<category><![CDATA[بخت گم‌راه]]></category>
		<category><![CDATA[قهوه‌خانه]]></category>
		<category><![CDATA[مواد مخدر]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://oghlon.ir/?p=255</guid>
		<description><![CDATA[تلخی‌های زندگی را گذاشته‌اند که جلوی سرکشی آدم‌ها گرفته شود. آدم‌های خوش گویا خطرناک‌ند. خوشی‌ها باید گرفته شوند، شخص خوش را باید کوبید، باید حال‌ش را گرفت؛ پنچرش کرد. این فلسفه‌ی روزگار است بنظرم. تلخی‌ها آدم را آرام می‌کنند؛ مثل چای، مثل قهوه، مثل همه‌ی تلخ‌های تخدیرکننده. خیلی عجیب است. × عنوان از سهراب<p><span style="text-decoration: underline;"><a href="https://www.google.com/reader/view/feed/http%3A%2F%2Foghlon.ir%2Ffeed%2F" style="padding-left:2px;"><img title="Feed" src="http://icons.iconarchive.com/icons/fasticon/web-2/16/Feed-icon.png" width="12" height="12" /></a></p>
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">تلخی‌های زندگی را گذاشته‌اند که جلوی سرکشی آدم‌ها گرفته شود. آدم‌های خوش گویا خطرناک‌ند. خوشی‌ها باید گرفته شوند، شخص خوش را باید کوبید، باید حال‌ش را گرفت؛ پنچرش کرد. این فلسفه‌ی روزگار است بنظرم. تلخی‌ها آدم را آرام می‌کنند؛ مثل چای، مثل قهوه، مثل همه‌ی تلخ‌های تخدیرکننده. خیلی عجیب است.</p>
<p style="text-align: justify;"><span style="color: #888888;">× عنوان از سهراب</span></p>
<p><span style="text-decoration: underline;"><a href="https://www.google.com/reader/view/feed/http%3A%2F%2Foghlon.ir%2Ffeed%2F" style="padding-left:2px;"><img title="Feed" src="http://icons.iconarchive.com/icons/fasticon/web-2/16/Feed-icon.png" width="12" height="12" /></a></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://oghlon.ir/1390/02/04/poignancy/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>43</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>یک روز ارس گردم.</title>
		<link>http://oghlon.ir/1390/01/31/st-fancy/</link>
		<comments>http://oghlon.ir/1390/01/31/st-fancy/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 20 Apr 2011 16:45:34 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Oghlon</dc:creator>
				<category><![CDATA[هذیان]]></category>
		<category><![CDATA[توهم]]></category>
		<category><![CDATA[سوررئالیسم]]></category>
		<category><![CDATA[شاترآیلند]]></category>
		<category><![CDATA[هم‌فیلم‌بینی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://oghlon.ir/?p=248</guid>
		<description><![CDATA[ام‌روز سر میز ناهار مهران از ماری‌ جوآنا می‌گفت، از این‌که دوست‌ش ماری ‌جوآنا می‌کشد و گلی را در کویر باغ‌چه‌ی خانه‌شان می‌بیند که هرگز وجود نداشته است. بعد از ناهار بحث عوض شد، رفت سر شاتر آیلند؛ این‌که آیا دی‌کپریوی شاترآیلند یک روانی مریض بود یا یک نابغه‌ی سیگاری؟! از آن موقع تا حالا [...]<p><span style="text-decoration: underline;"><a href="https://www.google.com/reader/view/feed/http%3A%2F%2Foghlon.ir%2Ffeed%2F" style="padding-left:2px;"><img title="Feed" src="http://icons.iconarchive.com/icons/fasticon/web-2/16/Feed-icon.png" width="12" height="12" /></a></p>
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">ام‌روز سر میز ناهار مهران از ماری‌ جوآنا می‌گفت، از این‌که دوست‌ش ماری ‌جوآنا می‌کشد و گلی را در کویر باغ‌چه‌ی خانه‌شان می‌بیند که هرگز وجود نداشته است. بعد از ناهار بحث عوض شد، رفت سر <a title="Shutter Island" href="http://www.imdb.com/title/tt1130884/" target="_blank">شاتر آیلند</a>؛ این‌که آیا دی‌کپریوی شاترآیلند یک روانی مریض بود یا یک نابغه‌ی سیگاری؟! از آن موقع تا حالا فکری‌ام که واقعاً «کدوم به‌تره؛ زندگی کردن مثل یک هیولا یا مُردن مثل یک مرد خوب؟!» و هیچ بعید نیست همین روزها من معتاد شوم و در کنار یکی از خیابان‌های جزیره‌ی شاتر، جان بدهم.</p>
<p><span style="text-decoration: underline;"><a href="https://www.google.com/reader/view/feed/http%3A%2F%2Foghlon.ir%2Ffeed%2F" style="padding-left:2px;"><img title="Feed" src="http://icons.iconarchive.com/icons/fasticon/web-2/16/Feed-icon.png" width="12" height="12" /></a></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://oghlon.ir/1390/01/31/st-fancy/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>21</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>شاید</title>
		<link>http://oghlon.ir/1390/01/23/maybe/</link>
		<comments>http://oghlon.ir/1390/01/23/maybe/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 12 Apr 2011 15:29:56 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Oghlon</dc:creator>
				<category><![CDATA[شبانه]]></category>
		<category><![CDATA[هذیان]]></category>
		<category><![CDATA[تسونامی]]></category>
		<category><![CDATA[وحدت کلمه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://oghlon.ir/?p=239</guid>
		<description><![CDATA[چه می‌دانم؛ شاید روزی یکی شویم. شاید روزی شب شود و من تو را در آئینه ببین‌ام. شاید روزی زمین بخاطر من دهن وا کند و همه‌ی فاصله‌های خانه‌ی من و تو را ببلعد. ژاپن که تسونامی آمده بود خانه‌ی یکی رفته بود توی خانه‌ی دیگری. شاید از این تسونامی‌ها این‌جا هم بیاید و من [...]<p><span style="text-decoration: underline;"><a href="https://www.google.com/reader/view/feed/http%3A%2F%2Foghlon.ir%2Ffeed%2F" style="padding-left:2px;"><img title="Feed" src="http://icons.iconarchive.com/icons/fasticon/web-2/16/Feed-icon.png" width="12" height="12" /></a></p>
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">چه می‌دانم؛ شاید روزی یکی شویم. شاید روزی شب شود و من تو را در آئینه ببین‌ام. شاید روزی زمین بخاطر من دهن وا کند و همه‌ی فاصله‌های خانه‌ی من و تو را ببلعد. ژاپن که تسونامی آمده بود خانه‌ی یکی رفته بود توی خانه‌ی دیگری. شاید از این تسونامی‌ها این‌جا هم بیاید و من گیج بمانم که تو هستم یا منی؟!<br />
به هیچ چیز نمی‌شود دل بست؛ نه به بودن‌ها و نه به این نبودن‌ها. این «شاید»ها همه‌ی فلسفه‌ی زندگی من است که در خوش‌حالی‌ها غم‌گین‌ام می‌کند و در گریه‌ها می‌خنداندم. من فیلسوفِ تب‌دار عجیبی‌ام.</p>
<p><span style="text-decoration: underline;"><a href="https://www.google.com/reader/view/feed/http%3A%2F%2Foghlon.ir%2Ffeed%2F" style="padding-left:2px;"><img title="Feed" src="http://icons.iconarchive.com/icons/fasticon/web-2/16/Feed-icon.png" width="12" height="12" /></a></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://oghlon.ir/1390/01/23/maybe/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>19</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>حرف‌های نگفته</title>
		<link>http://oghlon.ir/1390/01/14/untold-words/</link>
		<comments>http://oghlon.ir/1390/01/14/untold-words/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 03 Apr 2011 14:58:29 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Oghlon</dc:creator>
				<category><![CDATA[تحلیلیات]]></category>
		<category><![CDATA[حسرت]]></category>
		<category><![CDATA[سکوت]]></category>
		<category><![CDATA[گفت‌وگو]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://oghlon.ir/?p=237</guid>
		<description><![CDATA[همه‌ی حرف‌ها را باید گفت. هیچ حرفی نباید بماند برای نگفتن. سکوتِ سرشار از ناگفته‌ها بد است. این‌را به قیمت یک حسرت بزرگ فهمیده‌ام، به وسعت یک غم بزرگ مسلط بر دل. حرف‌ها اگر گفته نشوند می‌مانند، هیچ جایی نمی‌روند. خیلی زود به غصه تبدیل می‌شوند، تغییر ماهیت می‌دهند ولی از بین نمی‌روند. این‌ها از [...]<p><span style="text-decoration: underline;"><a href="https://www.google.com/reader/view/feed/http%3A%2F%2Foghlon.ir%2Ffeed%2F" style="padding-left:2px;"><img title="Feed" src="http://icons.iconarchive.com/icons/fasticon/web-2/16/Feed-icon.png" width="12" height="12" /></a></p>
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">همه‌ی حرف‌ها را باید گفت. هیچ حرفی نباید بماند برای نگفتن. سکوتِ سرشار از ناگفته‌ها بد است. این‌را به قیمت یک حسرت بزرگ فهمیده‌ام، به وسعت یک غم بزرگ مسلط بر دل. حرف‌ها اگر گفته نشوند می‌مانند، هیچ جایی نمی‌روند. خیلی زود به غصه تبدیل می‌شوند، تغییر ماهیت می‌دهند ولی از بین نمی‌روند. این‌ها از پلاستیک‌ها هم سگ‌جان‌ترند، هیچ‌وقت تجزیه نمی‌شوند. می‌مانند. برخی‌ها می‌گویند گذشت زمان هر چیزی را پیر می‌کند، می‌گویند بگذار زمان بگذرد آن‌وقت می‌بینی که حرف‌های نگفته‌ات چطور مُرده‌اند. اینان نمی‌دانند حرف‌های نگفته یعنی چه، نمی‌دانند حسرت مانده بر دل یعنی چه. آن‌ها زر می‌زنند. زمان، قرص استامینوفن است بنظرم؛ یعنی یک مسکن بیش‌تر نیست. یک مدتی را فراموش‌ت می‌شود، می‌توانی بخندی؛ فکر می‌کنی همه چیز خوب شده ولی اشتباه می‌کنی. هیچ چیزی عوض نشده. حرف‌های نگفته‌ات هنوز هستند گوشه‌ی دل‌ت و مدام خودشان را مرور می‌کنند، آن‌قدر می‌گویند که گریه‌ات بگیرد. خاصیت‌شان همین است. حرف‌های نگفته، حرف‌های اشک‌آورند. بی‌رحم‌اند.</p>
<p><span style="text-decoration: underline;"><a href="https://www.google.com/reader/view/feed/http%3A%2F%2Foghlon.ir%2Ffeed%2F" style="padding-left:2px;"><img title="Feed" src="http://icons.iconarchive.com/icons/fasticon/web-2/16/Feed-icon.png" width="12" height="12" /></a></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://oghlon.ir/1390/01/14/untold-words/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>21</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>هرگز کسی این‌گونه فجیع به کشتن خود برنخاست.</title>
		<link>http://oghlon.ir/1390/01/07/me-vs-me/</link>
		<comments>http://oghlon.ir/1390/01/07/me-vs-me/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 27 Mar 2011 11:27:26 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Oghlon</dc:creator>
				<category><![CDATA[هذیان]]></category>
		<category><![CDATA[پرتره‌ی مکتوب]]></category>
		<category><![CDATA[آنیکا]]></category>
		<category><![CDATA[تصویرسازی ذهنی]]></category>
		<category><![CDATA[سوررئالیسم]]></category>
		<category><![CDATA[ناخودآگاه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://oghlon.ir/?p=222</guid>
		<description><![CDATA[یک شبیه این دیوانه‌ها که یک نفر مدام به‌شان می‌گوید بُکش‌اش، بکش‌اش! یک نفر هم در ذهن من هست که وقت و بی‌وقت برای‌ام داستان تعریف می‌کند. سر شام، قبل از خواب، موقع مطالعه، وسط حرف‌های یک دوست و&#8230; خلاصه که وقت خاصی ندارد. محور داستان‌هایش همیشه من‌ام. بقیه‌ی شخصیت‌ها هم از افراد معمولیِ اطراف [...]<p><span style="text-decoration: underline;"><a href="https://www.google.com/reader/view/feed/http%3A%2F%2Foghlon.ir%2Ffeed%2F" style="padding-left:2px;"><img title="Feed" src="http://icons.iconarchive.com/icons/fasticon/web-2/16/Feed-icon.png" width="12" height="12" /></a></p>
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">یک<br />
شبیه این دیوانه‌ها که یک نفر مدام به‌شان می‌گوید بُکش‌اش، بکش‌اش! یک نفر هم در ذهن من هست که وقت و بی‌وقت برای‌ام داستان تعریف می‌کند. سر شام، قبل از خواب، موقع مطالعه، وسط حرف‌های یک دوست و&#8230; خلاصه که وقت خاصی ندارد. محور داستان‌هایش همیشه من‌ام. بقیه‌ی شخصیت‌ها هم از افراد معمولیِ اطراف انتخاب می‌شوند. این شهرزاد قصه‌گوی ذهن من زیادی واقع‌گراست، هیچ‌وقت هیچ‌ اثری از ناتالی پورتمن در داستان‌هایش نیست. آخر داستان‌هایش را هیچ‌وقت نمی‌شود پیش‌بینی کرد. دی‌شب که داستان تعریف می‌کرد خنده‌ام گرفت. نتوانستم جلوی خنده‌هایم را بگیرم. نفهمیدم بعدش چه شد. شهرزاد، سوررئالیست شده بود. من را با خودم درانداخته بود.</p>
<p style="text-align: justify;">دو<br />
‌دی‌شب آنیکا گفت متأسف‌ام. گفت پای کس دیگری در میان است. عصبانی شدم. همیشه پای کس دیگری در میان است. چرا؟ چرا هیچ‌وقت آنیکا پنلوپه نمی‌شود؟ چرا همیشه یک نفر باید پیدا شود و همه‌ی علایق آدم را از او بگیرد. آنیکا گفت تو باید قبول کنی، من و تو هیچ سنخیتی با هم نداریم و لحن‌ش را شبیه نامجو کرد و گفت عشق اول فقط یک خاطره است. آن دزد خاطره‌ها صورت‌ش از اول گفت‌وگوی من و آنیکا پشت به من بود. به او گفتم که برگردد، می‌خواهم ببینم‌ش کسی را که بیش‌تر به آنیکا می‌ماند. طرف برگشت و من یک لحظه جا خوردم. بیش‌تر به صورت آن ناجوان‌مرد قصاب دقت کردم&#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">سه<br />
هاهاها&#8230; نمی‌توانستم جلوی خنده‌ام را بگیرم. خیلی بد است وسط حرف‌های جدی یک نفر بخندی. شهرزاد هم ناراحت شد و دیگر قصه‌اش را ادامه نداد. قهر کرد. تقصیر من هم نبود البته. داستان‌ش برای اولین‌بار سبک عوض کرده بود. جا خوردم و خندیدم.</p>
<p>چهار<br />
طرف که برگشت گویی یک آینه بین‌مان کشیده شد. طرف درست شبیه من بود. با همان خال‌ها و با همان نگاه‌ها. من به خودم خیره شده بودم.</p>
<p>پنج<br />
هاهاها&#8230;</p>
<p><span style="text-decoration: underline;"><a href="https://www.google.com/reader/view/feed/http%3A%2F%2Foghlon.ir%2Ffeed%2F" style="padding-left:2px;"><img title="Feed" src="http://icons.iconarchive.com/icons/fasticon/web-2/16/Feed-icon.png" width="12" height="12" /></a></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://oghlon.ir/1390/01/07/me-vs-me/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>19</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>کافکا؛ نه یک کلمه کم‌تر و نه یک کلمه بیش‌تر</title>
		<link>http://oghlon.ir/1390/01/02/realism-and-kafka/</link>
		<comments>http://oghlon.ir/1390/01/02/realism-and-kafka/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 22 Mar 2011 11:55:33 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Oghlon</dc:creator>
				<category><![CDATA[تحلیلیات]]></category>
		<category><![CDATA[پرتره‌ی مکتوب]]></category>
		<category><![CDATA[تصویرسازی ذهنی]]></category>
		<category><![CDATA[زرشک]]></category>
		<category><![CDATA[فرانتز کافکا]]></category>
		<category><![CDATA[واقع‌بینی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://oghlon.ir/?p=216</guid>
		<description><![CDATA[قبل‌ترها، یعنی تا همین چند سال پیش، من به عکس نویسندگانی که فقط خوانده بودم‌شان و به صاحبان صدایی که فقط شنیده بودم‌شان نگاه نمی‌کردم. در این کار نکرده‌ی من، عمدی بود. نمی‌خواستم تصویری که ساخته‌ام به هم بریزد، نمی‌خواستم کافکا به یک‌باره به یک مرد لاغراندامِ سبزه‌ی مرموز تبدیل شود. ولی شد. باید می‌شد. [...]<p><span style="text-decoration: underline;"><a href="https://www.google.com/reader/view/feed/http%3A%2F%2Foghlon.ir%2Ffeed%2F" style="padding-left:2px;"><img title="Feed" src="http://icons.iconarchive.com/icons/fasticon/web-2/16/Feed-icon.png" width="12" height="12" /></a></p>
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">قبل‌ترها، یعنی تا همین چند سال پیش، من به عکس نویسندگانی که فقط خوانده بودم‌شان و به صاحبان صدایی که فقط شنیده بودم‌شان نگاه نمی‌کردم. در این کار نکرده‌ی من، عمدی بود. نمی‌خواستم تصویری که ساخته‌ام به هم بریزد، نمی‌خواستم کافکا به یک‌باره به یک مرد لاغراندامِ سبزه‌ی مرموز تبدیل شود. ولی شد. باید می‌شد. به هرحال از واقعیت‌ها گریزی نبود و نیست. و من مدام با عکس‌هایی روبه‌رو شدم که دیگر آنی نبودند که من می‌پنداشتم‌شان. همه‌ی تصویرهای نقاشی‌شده‌ی بزرگان در خیال‌م یکی یکی افتادند در آب و نقش‌شان به هم ریخت، شدند یک نفر دیگر، یک چیز دیگر.  همه‌ی این عکس‌های چسبیده بر دیوار اتاق ذهن‌ام را وقتی پاره کردم تا مدت‌ها حرفی نزدم، و در این سکوت با خودم حرف‌هایی گفتم اما که الآن مرا واقع‌بین‌تر کرده است. دیگر اصلاً تصویری نمی‌سازم. یا اگر بسازم تصویری آرمانی نیست، و اگر آرمانی‌ست باورشان نمی‌کنم. فهمیده‌ام آدم‌ها خلاف نوشته‌ها و صداهایشان هستند. آثار اینان بیش‌تر فرار از واقعیت‌هایشان بوده به آرزوهایشان. البته گناه آنان نبوده که آثارشان خوب بوده و گناه ما هم نیست که ذهن‌مان زیادی خیال‌پرداز است. ام‌روز می‌دانم که کافکا دی‌کپریو نیست. او یک ذهن خلاق است، یک قلم خوب، یک یهودی کنجکاو و پرسش‌گر با چهره‌ای لاغر و مرموز. کافکا کافکاست؛ نه یک کلمه کم‌تر و نه یک کلمه بیش‌تر.</p>
<p><span style="text-decoration: underline;"><a href="https://www.google.com/reader/view/feed/http%3A%2F%2Foghlon.ir%2Ffeed%2F" style="padding-left:2px;"><img title="Feed" src="http://icons.iconarchive.com/icons/fasticon/web-2/16/Feed-icon.png" width="12" height="12" /></a></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://oghlon.ir/1390/01/02/realism-and-kafka/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>18</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>در ستایش هنر</title>
		<link>http://oghlon.ir/1389/12/24/%d8%af%d8%b1-%d8%b3%d8%aa%d8%a7%db%8c%d8%b4-%d9%87%d9%86%d8%b1/</link>
		<comments>http://oghlon.ir/1389/12/24/%d8%af%d8%b1-%d8%b3%d8%aa%d8%a7%db%8c%d8%b4-%d9%87%d9%86%d8%b1/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 15 Mar 2011 11:43:22 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Oghlon</dc:creator>
				<category><![CDATA[بر شانه‌ی من کبوتری‌ست]]></category>
		<category><![CDATA[نقاشی]]></category>
		<category><![CDATA[هنر]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://oghlon.ir/?p=209</guid>
		<description><![CDATA[این نقاش‌ها -رئالیست‌هایشان مخصوصاً- پدرسوخته‌اند. به شدت پدرسوخته‌اند. این‌ها هفت‌خط روزگارند. تهِ همه چیزی را در آورده‌اند. می‌دانند کدام چهره‌ها، کدام سایه‌ها، کدامین لحظه‌ها آدمی را حس دیگری می‌دهد، می‌دانند دل آدمی کی رقیق می‌شود، می‌روند درست همان‌جا را می‌کِشند. این پدرسوختگی نیست؟ گاهی احساس می‌کنم این نقاش‌ها به اندازه‌ی همه‌ی لحظات خوب آدم‌ها زندگی [...]<p><span style="text-decoration: underline;"><a href="https://www.google.com/reader/view/feed/http%3A%2F%2Foghlon.ir%2Ffeed%2F" style="padding-left:2px;"><img title="Feed" src="http://icons.iconarchive.com/icons/fasticon/web-2/16/Feed-icon.png" width="12" height="12" /></a></p>
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">این نقاش‌ها -رئالیست‌هایشان مخصوصاً- پدرسوخته‌اند. به شدت پدرسوخته‌اند. این‌ها هفت‌خط روزگارند. تهِ همه چیزی را در آورده‌اند. می‌دانند کدام چهره‌ها، کدام سایه‌ها، کدامین لحظه‌ها آدمی را حس دیگری می‌دهد، می‌دانند دل آدمی کی رقیق می‌شود، می‌روند درست همان‌جا را می‌کِشند. این پدرسوختگی نیست؟ گاهی احساس می‌کنم این نقاش‌ها به اندازه‌ی همه‌ی لحظات خوب آدم‌ها زندگی کرده‌اند. کاری می‌کنند آدم بعضی از این‌ها را که ببیند مدت‌ها حال‌ش طور دیگری بشود. کار صدها نوشته را یک‌جا می‌کنند. دقیقاً دست می‌گذارند آن‌جائی‌که هنوز خیلی از سیاست‌مدارها و نویسندگان و روان‌شناس‌ها بلد نیستند کجاست. این به معنای واقعی کلمه، هنر است.</p>
<p style="text-align: justify;">&nbsp;</p>
<p style="text-align: justify;"><span style="color: #888888;"><strong>× </strong>لطفاً </span><a title="خوراک جدید" href="http://oghlon.ir/feed/"><span style="color: #888888;">فید جدید</span></a><span style="color: #888888;"> وبلاگ را جای‌گزین کنید.</span></p>
<p><span style="text-decoration: underline;"><a href="https://www.google.com/reader/view/feed/http%3A%2F%2Foghlon.ir%2Ffeed%2F" style="padding-left:2px;"><img title="Feed" src="http://icons.iconarchive.com/icons/fasticon/web-2/16/Feed-icon.png" width="12" height="12" /></a></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://oghlon.ir/1389/12/24/%d8%af%d8%b1-%d8%b3%d8%aa%d8%a7%db%8c%d8%b4-%d9%87%d9%86%d8%b1/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>10</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>صور دمیده شد و من مُردم.</title>
		<link>http://oghlon.ir/1389/11/14/%d8%b5%d9%88%d8%b1-%d8%af%d9%85%db%8c%d8%af%d9%87-%d8%b4%d8%af-%d9%88-%d9%85%d9%86-%d9%85%d9%8f%d8%b1%d8%af%d9%85/</link>
		<comments>http://oghlon.ir/1389/11/14/%d8%b5%d9%88%d8%b1-%d8%af%d9%85%db%8c%d8%af%d9%87-%d8%b4%d8%af-%d9%88-%d9%85%d9%86-%d9%85%d9%8f%d8%b1%d8%af%d9%85/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 03 Feb 2011 10:25:06 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Oghlon</dc:creator>
				<category><![CDATA[داستان‌نما]]></category>
		<category><![CDATA[بیب‌بیب]]></category>
		<category><![CDATA[شُرشُر]]></category>
		<category><![CDATA[ژیق‌ژیق]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://oghlon.ir/?p=108</guid>
		<description><![CDATA[دراز کشیده بودم و گوش می‌دادم. به صداها. به صدای باران که می‌بارید. به صدای رد شدن اتومبیل از سطح خیس خیابان. صدای بلندگوی مسجد: «پروردگارا»، صدایش اما دور بود، دیگر به این‌جا نمی‌رسید. پسرکی که صدا زد «زهرا خانم!». صدای باد. گوش کردم به میز تحریرم که صدا داد بی‌خودی، لابد بخاطر انبساط و [...]<p><span style="text-decoration: underline;"><a href="https://www.google.com/reader/view/feed/http%3A%2F%2Foghlon.ir%2Ffeed%2F" style="padding-left:2px;"><img title="Feed" src="http://icons.iconarchive.com/icons/fasticon/web-2/16/Feed-icon.png" width="12" height="12" /></a></p>
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>دراز کشیده بودم و گوش می‌دادم. به صداها. به صدای باران که می‌بارید. به صدای رد شدن اتومبیل از سطح خیس خیابان. صدای بلندگوی مسجد: «پروردگارا»، صدایش اما دور بود، دیگر به این‌جا نمی‌رسید. پسرکی که صدا زد «زهرا خانم!». صدای باد. گوش کردم به میز تحریرم که صدا داد بی‌خودی، لابد بخاطر انبساط و انقباض. صدای بوق ماشین. درب خانه‌ای که بسته شد. «سیصد گل سرخ، یک گل نصرانی&#8230;» از ماشینی آمد که رفت. صدای سرفه‌های حسن‌نژاد. صدای باد.<br />
من خوب گوش دادم، کسی مرا صدا نزد.</p>
<p><span style="text-decoration: underline;"><a href="https://www.google.com/reader/view/feed/http%3A%2F%2Foghlon.ir%2Ffeed%2F" style="padding-left:2px;"><img title="Feed" src="http://icons.iconarchive.com/icons/fasticon/web-2/16/Feed-icon.png" width="12" height="12" /></a></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://oghlon.ir/1389/11/14/%d8%b5%d9%88%d8%b1-%d8%af%d9%85%db%8c%d8%af%d9%87-%d8%b4%d8%af-%d9%88-%d9%85%d9%86-%d9%85%d9%8f%d8%b1%d8%af%d9%85/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>11</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>آن پیرمرد، پدربزرگ من بود.</title>
		<link>http://oghlon.ir/1389/10/19/%d8%a2%d9%86-%d9%be%db%8c%d8%b1%d9%85%d8%b1%d8%af%d8%8c-%d9%be%d8%af%d8%b1%d8%a8%d8%b2%d8%b1%da%af-%d9%85%d9%86-%d8%a8%d9%88%d8%af/</link>
		<comments>http://oghlon.ir/1389/10/19/%d8%a2%d9%86-%d9%be%db%8c%d8%b1%d9%85%d8%b1%d8%af%d8%8c-%d9%be%d8%af%d8%b1%d8%a8%d8%b2%d8%b1%da%af-%d9%85%d9%86-%d8%a8%d9%88%d8%af/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 09 Jan 2011 10:05:54 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Oghlon</dc:creator>
				<category><![CDATA[بر شانه‌ی من کبوتری‌ست]]></category>
		<category><![CDATA[پرتره‌ی مکتوب]]></category>
		<category><![CDATA[دوری و دوستی]]></category>
		<category><![CDATA[عرب‌علی]]></category>
		<category><![CDATA[پدربزرگ]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://oghlon.ir/?p=104</guid>
		<description><![CDATA[پدربزرگ‌م غروب یک روز جمعه بود که مُرد. بچه‌هایش آمده بودند خانه‌اش، تقریباً همه می‌دانستند که این آخرین لحظات این دنیای پیرمرد است. النهایه هم روی دست‌های خاله‌ام تمام کرد. من آن‌جا نبودم آن‌وقت، وصف‌اش را این‌گونه شنیدم. من آخرین‌باری که دیده بودم‌اش تقریباً به یک‌ماه قبل از این ماجرا برمی‌گشت، به وقتی‌که تازه از [...]<p><span style="text-decoration: underline;"><a href="https://www.google.com/reader/view/feed/http%3A%2F%2Foghlon.ir%2Ffeed%2F" style="padding-left:2px;"><img title="Feed" src="http://icons.iconarchive.com/icons/fasticon/web-2/16/Feed-icon.png" width="12" height="12" /></a></p>
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>پدربزرگ‌م غروب یک روز جمعه بود که مُرد. بچه‌هایش آمده بودند خانه‌اش، تقریباً همه می‌دانستند که این آخرین لحظات این دنیای پیرمرد است. النهایه هم روی دست‌های خاله‌ام تمام کرد. من آن‌جا نبودم آن‌وقت، وصف‌اش را این‌گونه شنیدم. من آخرین‌باری که دیده بودم‌اش تقریباً به یک‌ماه قبل از این ماجرا برمی‌گشت، به وقتی‌که تازه از بیمارستان آورده بودندش خانه، گوشه‌ی اتاق، روی تختی چوبی خوابیده بود. دیگر نای صحبت کردن هم نداشت. به زور دست‌های لاغرشده‌اش را بلند می‌کرد. برای من باورش سخت بود که قوی‌ترین مردی که تابحال دیده بودم، کسی‌که چهارستون بدن‌ش سالم بود و همیشه راست راه می‌رفت، به مدتی کوتاه این‌گونه شود. پسرخاله‌ی بزرگ‌ام جلال، گریه‌اش گرفته بود. من ولی فقط ناراحت شدم، گریه‌ام نگرفت، حتی وقتی مُرد هم گریه‌ام نیامد.<br />
من فقط روز خاک‌سپاری پدربزرگ‌ام را بودم، همان روز برگشتم خانه. مادرم آن‌جا ماند، گریه می‌کرد، پدرم هم صدای گریه از خودش درمی‌آورد. هیچ کدام از روزهای دیگر مراسم‌اش را نبودم. این مرا عذاب‌م می‌دهد، مطمئناً پدربزرگ‌ام را بر من حقی بیش‌تر از این‌ها بود. او حق بیش‌تری به گردن من داشت که چنان دیگرانِ غریبه فقط روز تشییع‌اش بیایم و بروم؛ ناسلامتی او پدربزرگ‌ام بود، خویشاوند نسبی درجه اول از طبقه‌ی دوم من بود. کوچک‌تر که بودیم به ما پول می‌داد که برویم لواشک و پُفک‌نمکی بخریم و بین خودمان تقسیم کنیم، ما را با خودش این‌ور و آن‌ور می‌بُرد، یک‌بار هم رفتیم و با هم کباب خوردیم، مثل دو مرد&#8230;<br />
چند روز قبل مادرم می‌گفت صد روز از رفتن‌اش گذشته. خواستم لااقل این‌جا، لابه‌لای نوشته‌های گاه‌ به گاه‌ام که برای‌م به یادگار می‌مانند، یادی هم از او کنم، خواستم که اسم‌ش را ببرم و بگویم او -عرب‌علی- پدربزرگ خوب من بود که مُرد، و من واقعاً متأسفم.</p>
<p><span style="text-decoration: underline;"><a href="https://www.google.com/reader/view/feed/http%3A%2F%2Foghlon.ir%2Ffeed%2F" style="padding-left:2px;"><img title="Feed" src="http://icons.iconarchive.com/icons/fasticon/web-2/16/Feed-icon.png" width="12" height="12" /></a></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://oghlon.ir/1389/10/19/%d8%a2%d9%86-%d9%be%db%8c%d8%b1%d9%85%d8%b1%d8%af%d8%8c-%d9%be%d8%af%d8%b1%d8%a8%d8%b2%d8%b1%da%af-%d9%85%d9%86-%d8%a8%d9%88%d8%af/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>بشنو هم‌سفر من</title>
		<link>http://oghlon.ir/1389/09/13/%d8%a8%d8%b4%d9%86%d9%88-%d9%87%d9%85%e2%80%8c%d8%b3%d9%81%d8%b1-%d9%85%d9%86/</link>
		<comments>http://oghlon.ir/1389/09/13/%d8%a8%d8%b4%d9%86%d9%88-%d9%87%d9%85%e2%80%8c%d8%b3%d9%81%d8%b1-%d9%85%d9%86/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 04 Dec 2010 08:19:38 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Oghlon</dc:creator>
				<category><![CDATA[شبانه]]></category>
		<category><![CDATA[هذیان]]></category>
		<category><![CDATA[قیچی]]></category>
		<category><![CDATA[کاردستی]]></category>
		<category><![CDATA[کِش]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://oghlon.ir/?p=85</guid>
		<description><![CDATA[بگذار بگذریم. دیگر حرف‌ش را هم حتی نزنیم. چرا دوست داریم همه چیز این‌قدر کش بیاید. من می‌دانم یک روز این کش آمدن‌ها کار دست‌مان می‌دهد، یک‌هو که پاره شود دست‌مان اوخ می‌شود. ردش می‌ماند آن‌وقت، خودت می‌دانی. نمی‌شود فراموش‌ش کرد. درد دارد. تنها که بشوی و بشوم مجبور می‌شوی و می‌شوم که زل بزنیم [...]<p><span style="text-decoration: underline;"><a href="https://www.google.com/reader/view/feed/http%3A%2F%2Foghlon.ir%2Ffeed%2F" style="padding-left:2px;"><img title="Feed" src="http://icons.iconarchive.com/icons/fasticon/web-2/16/Feed-icon.png" width="12" height="12" /></a></p>
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>بگذار بگذریم. دیگر حرف‌ش را هم حتی نزنیم. چرا دوست داریم همه چیز این‌قدر کش بیاید. من می‌دانم یک روز این کش آمدن‌ها کار دست‌مان می‌دهد، یک‌هو که پاره شود دست‌مان اوخ می‌شود. ردش می‌ماند آن‌وقت، خودت می‌دانی. نمی‌شود فراموش‌ش کرد. درد دارد. تنها که بشوی و بشوم مجبور می‌شوی و می‌شوم که زل بزنیم به این رد مانده از گذشته، دست خودمان که نیست دست‌مان را نبینیم. بعد مجبور می‌شویم هزار جور دوز و کلک برای خودمان سوار کنیم که یادمان برود، بی‌خودی کتاب بخوانیم، فیلم ببینیم و خیلی کار احمقانه‌ی دیگر تا بلکه فراموش‌مان شود؛ ولی نمی شود. یعنی نمی‌گذارند که بشود. هرکس که بیاید اشاره‌ای به آن می‌کند و احوالات‌مان را می‌پرسد که یعنی حواس‌مان به تو هست، ما دوست‌ت داریم. اما تو که به‌تر می‌دانی «این جهان پر از صدای حرکت پاهای مردمی‌ست که هم‌چنان‌که تو را می‌بوسند در ذهن خود طناب دار تو را می‌بافند.» خواسته یا ناخواسته.<br />
می‌بینی! این همه عواقب دارد؛ پس بگذار تمام‌ش کنیم. همین‌جا قضیه را ختم به خیر کنیم. می‌دانم ختم به خیر نمی‌شود ولی باید از این غصه‌ها ترسید. بگذار من بروم آن قیچی کوچک را از کمد بردارم، خوب نمی‌بُرَد ولی می‌شود دونفری از پس‌ش برآمد؛ تو یک سوی‌ش را بگیر من بادقت پاره‌اش می‌کنم به دو قسمت مساوی کوچک که دیگر آن‌قدرها کش نیاید. این‌طوری خوب است؛ کم‌تر بد است. باور کن!</p>
<p><span style="text-decoration: underline;"><a href="https://www.google.com/reader/view/feed/http%3A%2F%2Foghlon.ir%2Ffeed%2F" style="padding-left:2px;"><img title="Feed" src="http://icons.iconarchive.com/icons/fasticon/web-2/16/Feed-icon.png" width="12" height="12" /></a></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://oghlon.ir/1389/09/13/%d8%a8%d8%b4%d9%86%d9%88-%d9%87%d9%85%e2%80%8c%d8%b3%d9%81%d8%b1-%d9%85%d9%86/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>مُرده آواز نمی‌خواند</title>
		<link>http://oghlon.ir/1389/08/15/%d9%85%d9%8f%d8%b1%d8%af%d9%87-%d8%a2%d9%88%d8%a7%d8%b2-%d9%86%d9%85%db%8c%e2%80%8c%d8%ae%d9%88%d8%a7%d9%86%d8%af/</link>
		<comments>http://oghlon.ir/1389/08/15/%d9%85%d9%8f%d8%b1%d8%af%d9%87-%d8%a2%d9%88%d8%a7%d8%b2-%d9%86%d9%85%db%8c%e2%80%8c%d8%ae%d9%88%d8%a7%d9%86%d8%af/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 06 Nov 2010 08:09:41 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Oghlon</dc:creator>
				<category><![CDATA[تحلیلیات]]></category>
		<category><![CDATA[هذیان]]></category>
		<category><![CDATA[آی‌سی‌یو]]></category>
		<category><![CDATA[بیمارستان روانی]]></category>
		<category><![CDATA[مراقبت‌های ویژه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://oghlon.ir/?p=78</guid>
		<description><![CDATA[آدم‌ها به احساسات‌شان زنده‌اند. یعنی تا وقتی قلب‌شان می‌زند باید خوش‌حال شوند، بخندند، گریه کنند و هکذا. اگر شما دیدید کسی‌را که نه خوش‌حال می‌شود، نه گریه‌اش می‌گیرد، نه عصبانی می‌شود و خلاصه هیچ‌چیز این عالم به هیچ‌جایش نیست، اگر کمی دقت کنید یک صدای بوق ممتدی به گوش‌تان خواهد خورد؛ این‌جاست که باید شوک [...]<p><span style="text-decoration: underline;"><a href="https://www.google.com/reader/view/feed/http%3A%2F%2Foghlon.ir%2Ffeed%2F" style="padding-left:2px;"><img title="Feed" src="http://icons.iconarchive.com/icons/fasticon/web-2/16/Feed-icon.png" width="12" height="12" /></a></p>
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>آدم‌ها به احساسات‌شان زنده‌اند. یعنی تا وقتی قلب‌شان می‌زند باید خوش‌حال شوند، بخندند، گریه کنند و هکذا. اگر شما دیدید کسی‌را که نه خوش‌حال می‌شود، نه گریه‌اش می‌گیرد، نه عصبانی می‌شود و خلاصه هیچ‌چیز این عالم به هیچ‌جایش نیست، اگر کمی دقت کنید یک صدای بوق ممتدی به گوش‌تان خواهد خورد؛ این‌جاست که باید شوک به او وارد کرد. اگر به شوک وارد کردنی طرف به خودش می‌آید که می‌آید وگرنه بدانید و آگاه باشید طرف مُرده است. این‌جا فقط کافی‌ست سرتان را به نشانه‌ی تأسف چپ و راست کنید و بگوئید «متأسفم، کاری از دست ما برنمی‌آمد»؛ بعد راه‌تان را بگیرید و بروید.</p>
<p><span style="text-decoration: underline;"><a href="https://www.google.com/reader/view/feed/http%3A%2F%2Foghlon.ir%2Ffeed%2F" style="padding-left:2px;"><img title="Feed" src="http://icons.iconarchive.com/icons/fasticon/web-2/16/Feed-icon.png" width="12" height="12" /></a></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://oghlon.ir/1389/08/15/%d9%85%d9%8f%d8%b1%d8%af%d9%87-%d8%a2%d9%88%d8%a7%d8%b2-%d9%86%d9%85%db%8c%e2%80%8c%d8%ae%d9%88%d8%a7%d9%86%d8%af/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>حاشا و کلا</title>
		<link>http://oghlon.ir/1389/07/23/%d8%ad%d8%a7%d8%b4%d8%a7-%d9%88-%da%a9%d9%84%d8%a7/</link>
		<comments>http://oghlon.ir/1389/07/23/%d8%ad%d8%a7%d8%b4%d8%a7-%d9%88-%da%a9%d9%84%d8%a7/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 15 Oct 2010 06:18:39 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Oghlon</dc:creator>
				<category><![CDATA[تحلیلیات]]></category>
		<category><![CDATA[پرتره‌ی مکتوب]]></category>
		<category><![CDATA[متاسف‌ام]]></category>
		<category><![CDATA[مشکلات شخصی]]></category>
		<category><![CDATA[کمر درد]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://oghlon.ir/?p=69</guid>
		<description><![CDATA[در برخی از شبانه‌روزهایی که می‌گذرند سررشته‌ی همه‌ی امور را نمی‌شود در دست جمع کرد، باید این را قبول کرد. هرچقدر هم قوی باشی یک وقت‌هایی هست که ثابت شود تو هم کم می‌آوری. واقعیت را نباید انکار کرد. هر اندازه هم قدرت‌مند باشی به زمان‌هایی می‌رسی که دوست داری به دیگران بگویی &#8220;بُریدم، خلاص&#8221;؛ [...]<p><span style="text-decoration: underline;"><a href="https://www.google.com/reader/view/feed/http%3A%2F%2Foghlon.ir%2Ffeed%2F" style="padding-left:2px;"><img title="Feed" src="http://icons.iconarchive.com/icons/fasticon/web-2/16/Feed-icon.png" width="12" height="12" /></a></p>
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>در برخی از شبانه‌روزهایی که می‌گذرند سررشته‌ی همه‌ی امور را نمی‌شود در دست جمع کرد، باید این را قبول کرد. هرچقدر هم قوی باشی یک وقت‌هایی هست که ثابت شود تو هم کم می‌آوری. واقعیت را نباید انکار کرد. هر اندازه هم قدرت‌مند باشی به زمان‌هایی می‌رسی که دوست داری به دیگران بگویی &#8220;بُریدم، خلاص&#8221;؛ منتها نباید چنین کرد، هرگز نباید که چنان ضعیفانِ درمانده‌ی از همه جا رانده رفتار کرد، باید قبل از آن‌که همگان به حال و روزت مطلع شوند خودت بی‌هیچ تزلزلی در گفتار و نشانی از ضعف در رفتار، با متانت بگویی به‌علت پاره‌ای از مشکلات شخصی –یا مثلن کمر درد- موقتن برخی مسئولیت‌ها را واگذار می‌کنم، همین. ولی وقتی همه رفتند می‌شود دست به پیشانی گذاشت و سر به زیر افکند و احساس درماندگی کرد. فحش به خود دادن نیز در این اوقات جایز است.</p>
<p><span style="text-decoration: underline;"><a href="https://www.google.com/reader/view/feed/http%3A%2F%2Foghlon.ir%2Ffeed%2F" style="padding-left:2px;"><img title="Feed" src="http://icons.iconarchive.com/icons/fasticon/web-2/16/Feed-icon.png" width="12" height="12" /></a></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://oghlon.ir/1389/07/23/%d8%ad%d8%a7%d8%b4%d8%a7-%d9%88-%da%a9%d9%84%d8%a7/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>شکر خورده منع شکر کی کند؟</title>
		<link>http://oghlon.ir/1389/06/07/%d8%b4%da%a9%d8%b1-%d8%ae%d9%88%d8%b1%d8%af%d9%87-%d9%85%d9%86%d8%b9-%d8%b4%da%a9%d8%b1-%da%a9%db%8c-%da%a9%d9%86%d8%af%d8%9f/</link>
		<comments>http://oghlon.ir/1389/06/07/%d8%b4%da%a9%d8%b1-%d8%ae%d9%88%d8%b1%d8%af%d9%87-%d9%85%d9%86%d8%b9-%d8%b4%da%a9%d8%b1-%da%a9%db%8c-%da%a9%d9%86%d8%af%d8%9f/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 29 Aug 2010 15:11:33 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Oghlon</dc:creator>
				<category><![CDATA[هذیان]]></category>
		<category><![CDATA[آدم‌ها آدم‌ها را کشتند]]></category>
		<category><![CDATA[حضرت آدم(ع)]]></category>
		<category><![CDATA[قابیل هابیل را کشت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://oghlon.ir/?p=66</guid>
		<description><![CDATA[فرشتگان خداوندی سجده‌ات کردند، یک دست جام باده و یک دست زلف یار فی جنات تجری من تحتها الأنهار سرخوش بودی و می‌خندیدی و خبر از فردا نداشتی. دیری نگذشت که در این برهوت زن‌ات زائید و اندکی بعد قابیل‌ات هابیل‌تان را کشت. گریه کن آری، ولی من هنوز اصل ماجرا را نگفته‌ام؛ هنوز که [...]<p><span style="text-decoration: underline;"><a href="https://www.google.com/reader/view/feed/http%3A%2F%2Foghlon.ir%2Ffeed%2F" style="padding-left:2px;"><img title="Feed" src="http://icons.iconarchive.com/icons/fasticon/web-2/16/Feed-icon.png" width="12" height="12" /></a></p>
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>فرشتگان خداوندی سجده‌ات کردند، یک دست جام باده و یک دست زلف یار فی جنات تجری من تحتها الأنهار سرخوش بودی و می‌خندیدی و خبر از فردا نداشتی. دیری نگذشت که در این برهوت زن‌ات زائید و اندکی بعد قابیل‌ات هابیل‌تان را کشت. گریه کن آری، ولی من هنوز اصل ماجرا را نگفته‌ام؛ هنوز که نگفته‌ام بچه‌هایت نیز بچه‌دار شدند و آن‌ها هم. </p>
<p><span style="text-decoration: underline;"><a href="https://www.google.com/reader/view/feed/http%3A%2F%2Foghlon.ir%2Ffeed%2F" style="padding-left:2px;"><img title="Feed" src="http://icons.iconarchive.com/icons/fasticon/web-2/16/Feed-icon.png" width="12" height="12" /></a></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://oghlon.ir/1389/06/07/%d8%b4%da%a9%d8%b1-%d8%ae%d9%88%d8%b1%d8%af%d9%87-%d9%85%d9%86%d8%b9-%d8%b4%da%a9%d8%b1-%da%a9%db%8c-%da%a9%d9%86%d8%af%d8%9f/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>اگر شبی از شب‌ها خواب‌ت نبرد، بدان که مشکل داری</title>
		<link>http://oghlon.ir/1389/05/27/%d8%a7%da%af%d8%b1-%d8%b4%d8%a8%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d8%b4%d8%a8%e2%80%8c%d9%87%d8%a7-%d8%ae%d9%88%d8%a7%d8%a8%e2%80%8c%d8%aa-%d9%86%d8%a8%d8%b1%d8%af%d8%8c-%d8%a8%d8%af%d8%a7%d9%86-%da%a9%d9%87-%d9%85/</link>
		<comments>http://oghlon.ir/1389/05/27/%d8%a7%da%af%d8%b1-%d8%b4%d8%a8%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d8%b4%d8%a8%e2%80%8c%d9%87%d8%a7-%d8%ae%d9%88%d8%a7%d8%a8%e2%80%8c%d8%aa-%d9%86%d8%a8%d8%b1%d8%af%d8%8c-%d8%a8%d8%af%d8%a7%d9%86-%da%a9%d9%87-%d9%85/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 18 Aug 2010 13:09:20 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Oghlon</dc:creator>
				<category><![CDATA[تحلیلیات]]></category>
		<category><![CDATA[هذیان]]></category>
		<category><![CDATA[بی‌خوابی]]></category>
		<category><![CDATA[تقوای الاهی]]></category>
		<category><![CDATA[ثبات شخصیت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://oghlon.ir/?p=58</guid>
		<description><![CDATA[یک ربع مانده به چهار صبح مثل خوره این صدای ابی افتاده بود به جان‌مان که می‌خواند: شبه از نیاز من پُر، شبه خالی از تن تو&#8230; گشتیم داخل ام‌پی۴ پلیرمان دیدیم این یکی پیدا نمی‌شود. گفتیم خیلی خُب پینک فلوید گوش می‌دهیم و متوجه شدیم که آن‌را هم به کل پاک کرده‌ایم و اثری [...]<p><span style="text-decoration: underline;"><a href="https://www.google.com/reader/view/feed/http%3A%2F%2Foghlon.ir%2Ffeed%2F" style="padding-left:2px;"><img title="Feed" src="http://icons.iconarchive.com/icons/fasticon/web-2/16/Feed-icon.png" width="12" height="12" /></a></p>
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>یک ربع مانده به چهار صبح مثل خوره این صدای ابی افتاده بود به جان‌مان که می‌خواند: شبه از نیاز من پُر، شبه خالی از تن تو&#8230; گشتیم داخل ام‌پی۴ پلیرمان دیدیم این یکی پیدا نمی‌شود. گفتیم خیلی خُب پینک فلوید گوش می‌دهیم و متوجه شدیم که آن‌را هم به کل پاک کرده‌ایم و اثری از آن نیست، این شد که شجریان گوش کردیم. حالا این‌که این سه تا چه ربطی به هم داشتند بر احدی از بندگان خدا معلوم نگشت و این از کرامات ما بود.<br />
بله، آدمی موجود عجیبی‌ست، نمی‌شود پیش‌بینی‌اش کرد. دانشمندان می‌گویند آدم‌های بالغ امروزی تکامل‌یافته‌ی بچه‌هایی‌ند که در حین گریه کردن‌شان می‌خندند و تو فکر می‌کنی این‌ها یک تخته‌شان کم است حال آن‌که کم ندارند و کلن همین‌طور هستند. امروز عاشق‌ند، فردا فارغ. اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را که خب فبها، اما اگر نشد آدم که قحط نیست. بعد این‌ها در زندگی‌شان کارهایی می‌کنند که حرص بقیه را درمی‌آورند و آن شخص بخت‌برگشته‌ای که می‌خواهد با اینان ارتباط برقرار کند نمی‌داند چه گِلی باید به سرش بگیرد. اگر بگوید به‌به چه خوبه این‌ها که تو پوشیده‌ای می‌گوید اصلن هم این‌طور نیست، نمی‌خواستم تو ذوق خواهرم بزنم این‌ها را پوشیدم. یک ماه بعد همین آدم از این‌که آن پیرهن‌ش خراب شده و این‌که چقدر آن‌را دوست داشته می‌گوید و الخ.<br />
عزیزان من، از این پیر فرزانه اگر می‌شنوید کمی ثبات شخصیت داشته باشید، یادتان باشد قبل‌ترها چه گفته‌اید. حرف‌ها اگرچه باد هوا هستند و هوا را درختان تصفیه می‌کنند اما آثار ماندگاری بر ذهن دیگران خواهند گذاشت. کاری نکنید که اطرافیان شما بروند توی وبلاگ‌شان از این اخلاقیات گندتان بنویسند. برادران و خواهران من اوصیکم به تقوی ‌الله.</p>
<p><span style="text-decoration: underline;"><a href="https://www.google.com/reader/view/feed/http%3A%2F%2Foghlon.ir%2Ffeed%2F" style="padding-left:2px;"><img title="Feed" src="http://icons.iconarchive.com/icons/fasticon/web-2/16/Feed-icon.png" width="12" height="12" /></a></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://oghlon.ir/1389/05/27/%d8%a7%da%af%d8%b1-%d8%b4%d8%a8%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d8%b4%d8%a8%e2%80%8c%d9%87%d8%a7-%d8%ae%d9%88%d8%a7%d8%a8%e2%80%8c%d8%aa-%d9%86%d8%a8%d8%b1%d8%af%d8%8c-%d8%a8%d8%af%d8%a7%d9%86-%da%a9%d9%87-%d9%85/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>دوست می‌دارم من این نالیدن دل‌سوز را</title>
		<link>http://oghlon.ir/1389/04/15/%d8%af%d9%88%d8%b3%d8%aa-%d9%85%db%8c%e2%80%8c%d8%af%d8%a7%d8%b1%d9%85-%d9%85%d9%86-%d8%a7%db%8c%d9%86-%d9%86%d8%a7%d9%84%db%8c%d8%af%d9%86-%d8%af%d9%84%e2%80%8c%d8%b3%d9%88%d8%b2-%d8%b1%d8%a7/</link>
		<comments>http://oghlon.ir/1389/04/15/%d8%af%d9%88%d8%b3%d8%aa-%d9%85%db%8c%e2%80%8c%d8%af%d8%a7%d8%b1%d9%85-%d9%85%d9%86-%d8%a7%db%8c%d9%86-%d9%86%d8%a7%d9%84%db%8c%d8%af%d9%86-%d8%af%d9%84%e2%80%8c%d8%b3%d9%88%d8%b2-%d8%b1%d8%a7/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 06 Jul 2010 10:42:52 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Oghlon</dc:creator>
				<category><![CDATA[تحلیلیات]]></category>
		<category><![CDATA[بینوایان]]></category>
		<category><![CDATA[خانواده‌ی تناردیه]]></category>
		<category><![CDATA[مازوخیسم]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://oghlon.ir/?p=97</guid>
		<description><![CDATA[واقعیتی‌ست که ذات آدمی به یک اندازه‌ای –حالا هر چقدر هم کم- دوست دارد نمک به زخم خودش بپاشد، دوست دارد زخم رو به به‌بودی را با ناخن‌ خیال‌ش بخراشد و ذکر مصیبت بخواند برای خودش و های‌های گریه کند. آدم‌ها این‌طورند. دل‌شان می‌خواهد همیشه آن آدم مظلومه‌ی داستان‌های زندگی باشند که زیر یوغ ستم [...]<p><span style="text-decoration: underline;"><a href="https://www.google.com/reader/view/feed/http%3A%2F%2Foghlon.ir%2Ffeed%2F" style="padding-left:2px;"><img title="Feed" src="http://icons.iconarchive.com/icons/fasticon/web-2/16/Feed-icon.png" width="12" height="12" /></a></p>
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>واقعیتی‌ست که ذات آدمی به یک اندازه‌ای –حالا هر چقدر هم کم- دوست دارد نمک به زخم خودش بپاشد، دوست دارد زخم رو به به‌بودی را با ناخن‌ خیال‌ش بخراشد و ذکر مصیبت بخواند برای خودش و های‌های گریه کند. آدم‌ها این‌طورند. دل‌شان می‌خواهد همیشه آن آدم مظلومه‌ی داستان‌های زندگی باشند که زیر یوغ ستم و بدرفتاری‌های این و آن، صبوری کرده‌اند و صبوری کرده‌اند. دوست دارند کوزت باشند، امام حسین باشند در حد خودشان. وگرنه چه معنی می‌دهد آدم‌ها بیایند خاطرات تلخی را که داشته‌اند مدام و گاه‌وبی‌گاه در ذهن مرورشان کنند و حتی پیازداغ‌ش را هم آن‌قدر زیاد کنند تا آتشی در دل‌شان شعله‌ بگیرد که جنگل‌های گلستان از شرمنده‌گیِ این همه مظلومیت، دود شوند بروند هوا. این همه خاطره‌ی خوب هست که می‌تواند به آدم انرژی بدهد تا ناخودآگاه نیش‌مان باز شود و شنگولیت وجودمان مضاعف؛ ولی مازوخیسم روحی گویا بیش‌تر باب میل است؛ نمی‌دانم چرا.</p>
<p><span style="text-decoration: underline;"><a href="https://www.google.com/reader/view/feed/http%3A%2F%2Foghlon.ir%2Ffeed%2F" style="padding-left:2px;"><img title="Feed" src="http://icons.iconarchive.com/icons/fasticon/web-2/16/Feed-icon.png" width="12" height="12" /></a></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://oghlon.ir/1389/04/15/%d8%af%d9%88%d8%b3%d8%aa-%d9%85%db%8c%e2%80%8c%d8%af%d8%a7%d8%b1%d9%85-%d9%85%d9%86-%d8%a7%db%8c%d9%86-%d9%86%d8%a7%d9%84%db%8c%d8%af%d9%86-%d8%af%d9%84%e2%80%8c%d8%b3%d9%88%d8%b2-%d8%b1%d8%a7/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>خویشتن‌داری</title>
		<link>http://oghlon.ir/1389/03/05/%d8%ae%d9%88%db%8c%d8%b4%d8%aa%d9%86%e2%80%8c%d8%af%d8%a7%d8%b1%db%8c/</link>
		<comments>http://oghlon.ir/1389/03/05/%d8%ae%d9%88%db%8c%d8%b4%d8%aa%d9%86%e2%80%8c%d8%af%d8%a7%d8%b1%db%8c/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 26 May 2010 13:22:54 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Oghlon</dc:creator>
				<category><![CDATA[هذیان]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://oghlon.ir/?p=46</guid>
		<description><![CDATA[تو یک تکه آشغال بیش‌تر نبودی. حتی آن موقع که پشت ویترین، وجودت را به رخ این و آن می‌کشیدی، می‌دانستم که چند وقت بعد کنار خیابان‌افتاده‌ای بیش نیستی که مردمان از له کردن‌ت نیز حتی اکراه دارند، با این وجود نمی‌خواستم به روی‌ت بیاورم.<p><span style="text-decoration: underline;"><a href="https://www.google.com/reader/view/feed/http%3A%2F%2Foghlon.ir%2Ffeed%2F" style="padding-left:2px;"><img title="Feed" src="http://icons.iconarchive.com/icons/fasticon/web-2/16/Feed-icon.png" width="12" height="12" /></a></p>
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>تو یک تکه آشغال بیش‌تر نبودی. حتی آن موقع که پشت ویترین، وجودت را به رخ این و آن می‌کشیدی، می‌دانستم که چند وقت بعد کنار خیابان‌افتاده‌ای بیش نیستی که مردمان از له کردن‌ت نیز حتی اکراه دارند، با این وجود نمی‌خواستم به روی‌ت بیاورم.</p>
<p><span style="text-decoration: underline;"><a href="https://www.google.com/reader/view/feed/http%3A%2F%2Foghlon.ir%2Ffeed%2F" style="padding-left:2px;"><img title="Feed" src="http://icons.iconarchive.com/icons/fasticon/web-2/16/Feed-icon.png" width="12" height="12" /></a></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://oghlon.ir/1389/03/05/%d8%ae%d9%88%db%8c%d8%b4%d8%aa%d9%86%e2%80%8c%d8%af%d8%a7%d8%b1%db%8c/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>کدوی کودکی من</title>
		<link>http://oghlon.ir/1389/02/10/43/</link>
		<comments>http://oghlon.ir/1389/02/10/43/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 30 Apr 2010 07:24:03 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Oghlon</dc:creator>
				<category><![CDATA[داستان‌نما]]></category>
		<category><![CDATA[پرتره‌ی مکتوب]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://oghlon.ir/?p=43</guid>
		<description><![CDATA[تا هفت-هشت سالگی، خیال‌بافی‌های من در اوج خودشان بودند. همه‌ی داستان‌هایی را که می‌شنیدم برای خودم پر و بال می‌دادم و در ذهن‌َم تصورشان می‌کردم. یک قسمت عمده‌ی این خیال‌بافی‌های من ارتباط مستقیمی با کدوتنبل داشت، نمی‌دانم اصلن کدوتنبل دیده بودم یا نه، ولی همیشه یک چیزی شبیه همانی که توی کتاب کشیده بودند در [...]<p><span style="text-decoration: underline;"><a href="https://www.google.com/reader/view/feed/http%3A%2F%2Foghlon.ir%2Ffeed%2F" style="padding-left:2px;"><img title="Feed" src="http://icons.iconarchive.com/icons/fasticon/web-2/16/Feed-icon.png" width="12" height="12" /></a></p>
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>تا هفت-هشت سالگی، خیال‌بافی‌های من در اوج خودشان بودند. همه‌ی داستان‌هایی را که می‌شنیدم برای خودم پر و بال می‌دادم و در ذهن‌َم تصورشان می‌کردم. یک قسمت عمده‌ی این خیال‌بافی‌های من ارتباط مستقیمی با کدوتنبل داشت، نمی‌دانم اصلن کدوتنبل دیده بودم یا نه، ولی همیشه یک چیزی شبیه همانی که توی کتاب کشیده بودند در ذهن خودم مجسم می‌کردم، یک کدوتنبلِ نارنجیِ پررنگ شبیه این نقاشی‌های اکسپرسیونیستی. آن‌قدر هم بزرگ، که می‌شد با چاقو قسمت بالایش را ببری و بروی توی‌َش، درش را هم مثل زیردریایی‌های جنگی ببندی. بعد این‌طور یک کنج خلوتی برای خودت داشته باشی که بعدازظهرها وقتی پدر و مادرت خواب‌شان گرفت و تنها شدی، بروی داخل کدوی خودت و زندگی کنی خلاصه. یک سوراخ کوچولو هم روی دیواره‌ی کدو درست کنی که از بیرون اصلن معلوم نباشد ولی تو بتوانی بیرون را ببینی و تحت کنترل داشته باشی. این کدوتنبل خیلی مهم‌تر از این حرف‌ها بود. می‌توانستی بجای آن پیرزن، محمد همان پسر چاق بدعنق اعصاب خردکن را که خانه‌شان نزدیک ساختمان منبع آب بود، بیندازی داخلش و با پا هل‌ش بدهی و بگذاری از بالای آن کوه مثلثی‌شکل قِل بخورد پائین و آخرسر وقتی رسید پائین عقل و هوش از سرش برود؛ آن‌ موقع است که تو می‌توانی برایش سوت بلبلی بزنی و ادا در آوری، یعنی که سه تا گنجشگ دور سرش می‌چرخد و چَه‌چَه می‌زند. وقتی هم مادر محمد می‌آمد دم ِ درِ خانه‌مان که بگوید ببینید پسرتان چه به روز محمد آورده، من باز می‌رفتم توی کدوتنبل خودم و پدافند غیرعامل و این حرف‌ها. خلاصه به ریش‌شان می‌خندیدم.</p>
<p><span style="text-decoration: underline;"><a href="https://www.google.com/reader/view/feed/http%3A%2F%2Foghlon.ir%2Ffeed%2F" style="padding-left:2px;"><img title="Feed" src="http://icons.iconarchive.com/icons/fasticon/web-2/16/Feed-icon.png" width="12" height="12" /></a></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://oghlon.ir/1389/02/10/43/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>دریا از این‌ور است.</title>
		<link>http://oghlon.ir/1389/01/22/%d8%af%d8%b1%db%8c%d8%a7-%d8%a7%d8%b2-%d8%a7%db%8c%d9%86%e2%80%8c%d9%88%d8%b1-%d8%a7%d8%b3%d8%aa/</link>
		<comments>http://oghlon.ir/1389/01/22/%d8%af%d8%b1%db%8c%d8%a7-%d8%a7%d8%b2-%d8%a7%db%8c%d9%86%e2%80%8c%d9%88%d8%b1-%d8%a7%d8%b3%d8%aa/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 11 Apr 2010 14:59:51 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Oghlon</dc:creator>
				<category><![CDATA[هذیان]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://oghlon.ir/?p=40</guid>
		<description><![CDATA[ای ماهیان عالم، من از حامیان محیط‌زیست‌م و از دیگر انسان‌های دشمن بیزارم* به سمت دریا شنا کنید* آب رودخانه‌ها آلوده است* از راست برانید که منحرف نشوید* خطر در کمین است* آیا دوست می‌دارید که شکار صیادان شوید* بی‌آن‌که چشمان‌تان دریا را دیده باشد* به‌راستی که شکارچی حقیقی شما دریاست اگر که بدانید* از [...]<p><span style="text-decoration: underline;"><a href="https://www.google.com/reader/view/feed/http%3A%2F%2Foghlon.ir%2Ffeed%2F" style="padding-left:2px;"><img title="Feed" src="http://icons.iconarchive.com/icons/fasticon/web-2/16/Feed-icon.png" width="12" height="12" /></a></p>
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>ای ماهیان عالم، من از حامیان محیط‌زیست‌م و از دیگر انسان‌های دشمن بیزارم* به سمت دریا شنا کنید* آب رودخانه‌ها آلوده است* از راست برانید که منحرف نشوید* خطر در کمین است* آیا دوست می‌دارید که شکار صیادان شوید* بی‌آن‌که چشمان‌تان دریا را دیده باشد* به‌راستی که شکارچی حقیقی شما دریاست اگر که بدانید* از صیادان کنار رود بپرهیزید که برای شما دشمنی درکمین‌ند* کرم‌هایی که به نخی وصل‌ند طعمه‌ند، از آن‌ها تبرّی بجویید که غذایی صیادی است و بازدارنده‌ی شما از مسیر* از ماهیان بزرگ‌تر دوری کنید، آنان به یک‌باره دهان‌شان را باز می‌کنند و شما را می‌خورند* این‌را از مستند شبکه‌ی چهار دیده‌ام* ما انسان‌ها خیلی عجیب‌یم مگه نه* آدم‌ها خوب و بد دارند و همه‌ی خوب‌ها بدی دارند و همه‌ی بدها خوبی دارند* کلاً خیلی عجیب‌یم* شما در قضاوت‌های‌تان اشتباه نکنید* ما انسان‌یم و شما ماهی* شما هدف‌تان را گم نکنید که مقصود شما دریاست* ما انسان‌ها در هدف خود متفرق شده‌ایم و دریای‌مان یکی نیست* هر کسی به سمتی و به سویی ره‌سپار است* ما می‌خواهیم و دیگران می‌خواهند* تا بخت که‌را بوَد که‌را دارد دوست*</p>
<p><span style="text-decoration: underline;"><a href="https://www.google.com/reader/view/feed/http%3A%2F%2Foghlon.ir%2Ffeed%2F" style="padding-left:2px;"><img title="Feed" src="http://icons.iconarchive.com/icons/fasticon/web-2/16/Feed-icon.png" width="12" height="12" /></a></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://oghlon.ir/1389/01/22/%d8%af%d8%b1%db%8c%d8%a7-%d8%a7%d8%b2-%d8%a7%db%8c%d9%86%e2%80%8c%d9%88%d8%b1-%d8%a7%d8%b3%d8%aa/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>موش‌ها و آدم‌ها</title>
		<link>http://oghlon.ir/1388/12/04/%d9%85%d9%88%d8%b4%e2%80%8c%d9%87%d8%a7-%d9%88-%d8%a2%d8%af%d9%85%e2%80%8c%d9%87%d8%a7/</link>
		<comments>http://oghlon.ir/1388/12/04/%d9%85%d9%88%d8%b4%e2%80%8c%d9%87%d8%a7-%d9%88-%d8%a2%d8%af%d9%85%e2%80%8c%d9%87%d8%a7/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 23 Feb 2010 12:01:31 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Oghlon</dc:creator>
				<category><![CDATA[تحلیلیات]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://oghlon.ir/?p=36</guid>
		<description><![CDATA[از دست بعضی آدم‌ها باید خلاص شد، ول‌شان کرد و رفت دنبال زندگی چند روزه، درست شبیه همانی که ژرژ با لنی در آن داستان کرد؛ منظورم این است که رابطه را باید کشت. وقتی از بودن با کسی ناراحتی و دوست داری زودتر شرّش کنده شود بهتر است کلاه‌ از سرت برداری و محترمانه، [...]<p><span style="text-decoration: underline;"><a href="https://www.google.com/reader/view/feed/http%3A%2F%2Foghlon.ir%2Ffeed%2F" style="padding-left:2px;"><img title="Feed" src="http://icons.iconarchive.com/icons/fasticon/web-2/16/Feed-icon.png" width="12" height="12" /></a></p>
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>از دست بعضی آدم‌ها باید خلاص شد، ول‌شان کرد و رفت دنبال زندگی چند روزه، درست شبیه همانی که ژرژ با لنی در آن داستان کرد؛ منظورم این است که رابطه را باید کشت. وقتی از بودن با کسی ناراحتی و دوست داری زودتر شرّش کنده شود بهتر است کلاه‌ از سرت برداری و محترمانه، رک و راست بگویی رفیق؛ بی‌خیال ما شو که خیال‌مان با خیال‌ت آسوده نیست. باید به او بگویی به این دلیل و آن دلیل تو فقط مزاحم‌م بوده‌ای و حالا دل‌م می‌خواهد شرّت کم شود. نمی‌خواهم بگویم نباید صبوری کرد و حوصله به خرج داد اما هر چیزی را باید حد قائل شد. رابطه یک تعامل است، بده بستان است، یک جاده‌ی دوطرفه است؛ اگر از این حالت خارج شد دیگر اسم‌ش رابطه نیست، لطف است، لطف هم وظیفه نیست.</p>
<p><span style="text-decoration: underline;"><a href="https://www.google.com/reader/view/feed/http%3A%2F%2Foghlon.ir%2Ffeed%2F" style="padding-left:2px;"><img title="Feed" src="http://icons.iconarchive.com/icons/fasticon/web-2/16/Feed-icon.png" width="12" height="12" /></a></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://oghlon.ir/1388/12/04/%d9%85%d9%88%d8%b4%e2%80%8c%d9%87%d8%a7-%d9%88-%d8%a2%d8%af%d9%85%e2%80%8c%d9%87%d8%a7/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>3</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>یک قصه‌ی عامه‌پسند</title>
		<link>http://oghlon.ir/1388/11/06/tarantino/</link>
		<comments>http://oghlon.ir/1388/11/06/tarantino/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 26 Jan 2010 17:41:54 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Oghlon</dc:creator>
				<category><![CDATA[داستان‌نما]]></category>
		<category><![CDATA[هذیان]]></category>
		<category><![CDATA[حرام‌زاده‌های عوضی]]></category>
		<category><![CDATA[هیتلر]]></category>
		<category><![CDATA[کوئنتین تارانتیونو]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://oghlon.ir/?p=34</guid>
		<description><![CDATA[تحت تأثیر حضرت کوئنتین تارانتینو بعد از دستگیر شدن‌، مرا به سازمان مرکزی گشتاپو در برلین واقع در خیابان فریتز-آلبرخت منتقل کردند؛ ۴۷۳ روز و نصفی را در زندان انفرادی و با تحمل شکنجه‌های وحشیانه گذراندم که خبر آمد؛ شخص پیشوا می‌خواهد با شما ملاقات کند. مرا به یک جنگل در شرق هامبورگ منتقل کردند [...]<p><span style="text-decoration: underline;"><a href="https://www.google.com/reader/view/feed/http%3A%2F%2Foghlon.ir%2Ffeed%2F" style="padding-left:2px;"><img title="Feed" src="http://icons.iconarchive.com/icons/fasticon/web-2/16/Feed-icon.png" width="12" height="12" /></a></p>
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span style="font-size: small; color: #888888;"><em> تحت تأثیر حضرت کوئنتین تارانتینو</em></span><br />
بعد از دستگیر شدن‌، مرا به سازمان مرکزی گشتاپو در برلین واقع در خیابان فریتز-آلبرخت منتقل کردند؛ ۴۷۳ روز و نصفی را در زندان انفرادی و با تحمل شکنجه‌های وحشیانه گذراندم که خبر آمد؛ شخص پیشوا می‌خواهد با شما ملاقات کند. مرا به یک جنگل در شرق هامبورگ منتقل کردند تا همان‌جا پس از کشتن من، مرا خوراک گرگ‌ها کنند. هیتلر زودتر آمده بود و عصبانی بود که چرا ما دیر کرده‌ایم، موسولینی هم بود؛ عده‌ای از سران نازی مثل والتر ونک و هاینریش هیملر را هم توانستم شناسایی کنم. هیلتر وقتی مرا دید خشم‌ش فروکش کرد و با حالت تمسخر جلو آمد و گفت: «خب، می‌بینم که به گه‌خوردن افتاده‌ای؟» و بعد زد زیر خنده، موسولینی هم سیگارش را دود می‌کرد و مغرورانه پوزخند می‌زد. گفتم «سیبیل‌ت رو چند می‌فروشی؟» هیتلر چشم‌ها را گرد کرد و گفت «با من بودی؟» گفتم «مگه عمه‌ت هم سیبیل داره؟»؛ وقتی این‌را شنید مثل تام‌وجری از سرش دود بلند می‌شد، یاحضرت جرجیس گویان به سمت من می‌آمد که مرا خفه کند چون فکر می‌کرد حالا که دستان من بسته است کاری نمی‌توانم بکنم ولی قبل از این‌که به من برسد، گفتم «اوه؛ اون‌جا رو، چه سوسک بزرگی!» هیتلر احمقانه روی‌ش را برگرداند و من دو لگد به دو نقطه‌ی حساس بدن‌ش زدم و او نقش زمین شد. نازی‌ها همین‌که این صحنه را دیدند پای به فرار گذاشتند ولی هِرمان گورینگ خودش را خیس کرده بود و از ترس نمی‌توانست تکان بخورد، به او گفتم که به مادرش سلام برساند و به او بگوید چرا از پوشک my baby استفاده نمی‌کند که تو بتوانی مثل یک مرد سرت را بالا بگیری؟ او را گذاشتم که برود اما آدولف هیلتر هرگز از جای‌ش بلند نشد و برای همیشه چهره در نقاب خاک کشید.</p>
<p><span style="text-decoration: underline;"><a href="https://www.google.com/reader/view/feed/http%3A%2F%2Foghlon.ir%2Ffeed%2F" style="padding-left:2px;"><img title="Feed" src="http://icons.iconarchive.com/icons/fasticon/web-2/16/Feed-icon.png" width="12" height="12" /></a></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://oghlon.ir/1388/11/06/tarantino/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>از جور دور گردون</title>
		<link>http://oghlon.ir/1388/10/12/%d8%a7%d8%b2-%d8%ac%d9%88%d8%b1-%d8%af%d9%88%d8%b1-%da%af%d8%b1%d8%af%d9%88%d9%86/</link>
		<comments>http://oghlon.ir/1388/10/12/%d8%a7%d8%b2-%d8%ac%d9%88%d8%b1-%d8%af%d9%88%d8%b1-%da%af%d8%b1%d8%af%d9%88%d9%86/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 02 Jan 2010 12:10:44 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Oghlon</dc:creator>
				<category><![CDATA[هذیان]]></category>
		<category><![CDATA[پرتره‌ی مکتوب]]></category>
		<category><![CDATA[حسین بشارتلو]]></category>
		<category><![CDATA[مسعود روشن‌پژوه]]></category>
		<category><![CDATA[معلم نقاشی]]></category>
		<category><![CDATA[پرگار]]></category>
		<category><![CDATA[کلاس اول]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://oghlon.ir/?p=50</guid>
		<description><![CDATA[آقای بشارتلو؛ سلام، حال شما چطور است؟ خوب هستین ان‌شاءالله؟ اگر جویای احوال من هم هستید، باید عرض کنم ملالی نیست جز دوری شما و دوستان سازنده‌ی خاطرات کودکی‌ام که دیگر نشانی از آن‌ها ندارم. بله زندگی این‌طور است. یادتان هست آقای بشارتلو که معلم کلاس اول من بودید؟ شاید یادتان نباشد، ولی من خوب [...]<p><span style="text-decoration: underline;"><a href="https://www.google.com/reader/view/feed/http%3A%2F%2Foghlon.ir%2Ffeed%2F" style="padding-left:2px;"><img title="Feed" src="http://icons.iconarchive.com/icons/fasticon/web-2/16/Feed-icon.png" width="12" height="12" /></a></p>
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>آقای بشارتلو؛<br />
سلام، حال شما چطور است؟ خوب هستین ان‌شاءالله؟ اگر جویای احوال من هم هستید، باید عرض کنم ملالی نیست جز دوری شما و دوستان سازنده‌ی خاطرات کودکی‌ام که دیگر نشانی از آن‌ها ندارم. بله زندگی این‌طور است. یادتان هست آقای بشارتلو که معلم کلاس اول من بودید؟ شاید یادتان نباشد، ولی من خوب یادم است. اصلن بگذارید چند خاطره برای‌تان بگویم بلکه من‌را به یاد بیاورید؛ من همیشه با محمد قزلسفلو می‌گشتم، او دوست خوب من بود، کنار هم می‌نشستیم و با هم در حیاط مدرسه، دست در گردن هم‌انداخته قدم می‌زدیم. محمد موهای‌اش بور بود. یادتان آمد؟ نیامد؟ ای بابا. خب پس یکی دیگر تعریف می‌کنم؛ شما یک روز می‌خواستید به بچه‌های خوب کلاس جایزه بدهید، اسم بچه‌ها را صدا می‌زدید، هرکسی می‌آمد و جایزه‌اش را می‌گرفت و می‌رفت. من که آمدم چیزی‌که به من دادید اندازه‌اش خیلی کوچک بود، خوش‌ام نیامد، با خنده‌ای زورکی رفتم سرجای خودم نشستم، شما خیلی تیز بودید و زود فهمیدید، لبخندی زدید و گفتید بیا این‌ یکی هم مال توست. جایزه‌‌ی جدید من پرگار بود. و با حوصله شما نشستید برای من‌ِ کلاس اولی، کار با پرگار را آموختید. به من یاد دادید که دایره بکشم. دایره‌های کوچک، دایره‌های بزرگ، دایره‌های بزرگ‌تر. نمی‌خواهم با گفتن این خاطره زخم‌زبان و گوشه کنایه بهتان بزنم، نه ولی خب قبول بفرمائید که شما بودید که دایره را وارد زندگی من کردید. شما به من یاد دادید دایره بکشم. که چه بشود؟ با آن خطوط یک محیط بسته‌ای برای خودم بسازم که از بیرون جدای‌اش کند. من آن موقع لذت می‌بردم. ولی عواقب این کارتان می‌دانید چه شده؟ این شده که من در طول زندگی‌ام مثل خیلی از این مردم، مثل خود شما آقای بشارتلو مشغول دایره کشیدن‌ام. هی دایره می‌کشم، کل زندگی من الآن داخل این دایره‌هاست، باور بفرمائید. بهتر نبود شما که معلم‌ام بودید می‌آمدید و یک دفتر الگوی نقاشی به من هدیه می‌دادید؟ یا مثلن یادم می‌دادید که به این گلدان از این زاویه نگاه کنی قشنگ‌تر است؟ ولی شما دایره کشیدن یادم دادید. البته ایرادی هم ندارد، شما بلد نبودید مثل معلمان نقاشی -که استاد معلمان عالم‌ند- برای‌م بگوئید که گلدان را آن‌گونه ببینم. به شما هم دایره کشیدن را یاد داده بودند. اصلن ریشه‌ای‌تر که به این مسأله نگاه کنیم ردپای هندی‌ها را پیدا می‌کنیم. هندی‌ها بودند که پرگار را اختراع کردند، البته ویکی‌پدیا چیزی در این مورد ننوشته ولی معلوم است که کار آن‌هاست. مثل تناسخ‌شان می‌ماند، از این دایره به آن دایره، از این یکی به آن یکی. کلن این‌ها عشق دایره‌اند. بدبخت‌ها دنیا را بی‌دایره نمی‌بینند. چه فرمودید؟ من به عقایدشان توهین می‌کنم؟ نه خیر این وصله‌ها به من نمی‌چسبد آقای بشارتلو، من از آزادی بیان خودم استفاده می‌کنم، عقیده‌ام را می‌گویم. هندی‌ها هم بروند توی وبلاگ‌شان بنویسند اُغلن خر است، کسی تره خرد می‌کند؟ این حرف‌ها چیست، من اصلن معتقدم سوسک‌ها را باید کشت، به صغیر و کبیرشان رحم نکرد. حضرت سعدی علیه‌الرحمه می‌فرمایند گرگ‌زاده عاقبت گرگ شود. حالا این گرگ موضوعیت ندارد، همان زید و عمرو آخوندها را می‌ماند، منظورش این است که سوسک‌زاده هم عاقبت سوسک می‌شود، پس حتی آن‌ها را هم باید کشت، نیست و نابودشان کرد. هندی‌ها مقصر هستند ولی این‌ها را نگفتم که فکر کنید شما بی‌گناه‌ید. شما هم مقصرید. با این دایره‌هایی که به من یاد دادید تا هروقت و بی‌وقتی دور خودم بکشم، این الف را که اسباب تکدر خاطرم است و پریشان‌ام می‌کند را یک مدتی دور می‌ریزم و آدم خوبی می‌شوم، باز الف پیدا می‌شود، باز دور می‌ریزم، مدتی خوب می‌شوم، دوباره پیدا می‌شود. چرا تعجب می‌کنید، از ویژگی‌های دایره‌ها همین است، هرچقدر بگردی، به همان نقطه‌ی اول‌ات برمی‌گردی، دور زدن است دیگر. خبری از بالا رفتن و این حرف‌ها نیست. حالا نمی‌خواهد غصه بخورید، این‌ها را گفتم شاید یادتان بیاید من کدام دانش‌آموزتان بودم. بله آقای بشارتلو، شما معلم کلاس اول من بودید. من شما را دوست دارم. تازه دوست پدر من هم بودید. گذشته است دیگر، اسم‌اش روی‌اش است، گذشته است و تمام شده، دیگر هم برنمی‌گردد. چیزی که می‌ماند همین خاطره‌هاست. خواستم یادآوری کنم تا کمی هورمون نوستالژی‌مان ترشح کند بلکه بعضی وقت‌ها معلم‌ها به شاگردان‌شان و شاگردان به معلم‌های‌شان و من به شما و شما به من و همه‌مان به همه‌ی کرده‌های‌مان فکر کنیم، گاهی با خوب‌های‌اش بخندیم و با تلخ‌های‌اش غصه بخوریم. چه ایرادی دارد؟<br />
به همه سلام برسانید و بگوئید مشتاق دیدارشان‌ام. شاید زمانی‌که خیلی هم دور نباشد این دایره‌ها مرا به همان‌جا برگرداندند. روز از نو، روزی از نو.</p>
<p><span style="text-decoration: underline;"><a href="https://www.google.com/reader/view/feed/http%3A%2F%2Foghlon.ir%2Ffeed%2F" style="padding-left:2px;"><img title="Feed" src="http://icons.iconarchive.com/icons/fasticon/web-2/16/Feed-icon.png" width="12" height="12" /></a></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://oghlon.ir/1388/10/12/%d8%a7%d8%b2-%d8%ac%d9%88%d8%b1-%d8%af%d9%88%d8%b1-%da%af%d8%b1%d8%af%d9%88%d9%86/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>گِل‌بازی خداوند</title>
		<link>http://oghlon.ir/1388/09/15/gods-art/</link>
		<comments>http://oghlon.ir/1388/09/15/gods-art/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 06 Dec 2009 15:42:16 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Oghlon</dc:creator>
				<category><![CDATA[داستان‌نما]]></category>
		<category><![CDATA[هذیان]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://oghlon.ir/?p=27</guid>
		<description><![CDATA[خداوند تنورش را روشن نمود و روی درجه‌ی مخصوص تنظیم‌ش کرد؛ آن‌گاه تکه گِلی برداشت، آن‌را محکم به روی تخته سنگی صاف کوبید، وردنه از روی آن رد کرد و به سه تکه تقسیم‌َش کرد؛ هر کدام‌شان را شکلی داد و سرانجام داخل آن تنور داغ شده قرارشان داد. اندک مدتی بعد خدا آمد، درب [...]<p><span style="text-decoration: underline;"><a href="https://www.google.com/reader/view/feed/http%3A%2F%2Foghlon.ir%2Ffeed%2F" style="padding-left:2px;"><img title="Feed" src="http://icons.iconarchive.com/icons/fasticon/web-2/16/Feed-icon.png" width="12" height="12" /></a></p>
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>خداوند تنورش را روشن نمود و روی درجه‌ی مخصوص تنظیم‌ش کرد؛ آن‌گاه تکه گِلی برداشت، آن‌را محکم به روی تخته سنگی صاف کوبید، وردنه از روی آن رد کرد و به سه تکه تقسیم‌َش کرد؛ هر کدام‌شان را شکلی داد و سرانجام داخل آن تنور داغ شده قرارشان داد.<br />
اندک مدتی بعد خدا آمد، درب تنور را باز کرد و یکی از آن سه را بیرون کشید. آن تکه گل هنوز نپخته بود، بی‌رنگ و روی بود و خداوند را از خود مأیوس نمود. اما خدا مدتی صبر کرد تا دیگری را از تنور بیرون بکشد، دومی فوق‌العاده شده بود، سرخ‌روی و خوش‌بر و رو. اوف! عجب چیزی شده بود. خداوند به‌راستی حق داشت که محو تماشای‌ش شود و سومی را که حال جزغاله شده بود فراموش کند. با این‌حال به هرسه جان داد و این‌گونه سفیدپوست‌ها، سرخ‌ها و سیاهان را بر زمین گستراند، هرچند زیرچشمی آن وسطی را مدام می‌پایید.</p>
<p>پ.ن: برداشتی آزاد بود از اعتقاد سرخ‌پوست‌های قدیمی در مورد خدا و خلقت.</p>
<p><span style="text-decoration: underline;"><a href="https://www.google.com/reader/view/feed/http%3A%2F%2Foghlon.ir%2Ffeed%2F" style="padding-left:2px;"><img title="Feed" src="http://icons.iconarchive.com/icons/fasticon/web-2/16/Feed-icon.png" width="12" height="12" /></a></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://oghlon.ir/1388/09/15/gods-art/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>11</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>ما می‌رویم</title>
		<link>http://oghlon.ir/1388/08/07/%d9%85%d8%a7-%d9%85%db%8c%e2%80%8c%d8%b1%d9%88%db%8c%d9%85/</link>
		<comments>http://oghlon.ir/1388/08/07/%d9%85%d8%a7-%d9%85%db%8c%e2%80%8c%d8%b1%d9%88%db%8c%d9%85/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 29 Oct 2009 08:02:32 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Oghlon</dc:creator>
				<category><![CDATA[بر شانه‌ی من کبوتری‌ست]]></category>
		<category><![CDATA[هذیان]]></category>
		<category><![CDATA[پرتره‌ی مکتوب]]></category>
		<category><![CDATA[اسب‌سواری]]></category>
		<category><![CDATA[سفر]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://oghlon.ir/?p=75</guid>
		<description><![CDATA[«باید گذاشت و گذشت.» باید که رفت و دور شد از این حالی که ناخواستنی‌ست، آنی که آینده‌ی مطلوب گذشته‌های ما نبود. شرمی بر ما نیست، مگر آنان که مانده‌اند چیزی جز انبوهی از حسرت و کوله‌بار «آرزوهای بی‌کران در خُلق‌های تنگ» نصیب عمرشان گشت؟ ما کوله‌بارمان را از شوق پُر خواهیم کرد، از آن‌چه [...]<p><span style="text-decoration: underline;"><a href="https://www.google.com/reader/view/feed/http%3A%2F%2Foghlon.ir%2Ffeed%2F" style="padding-left:2px;"><img title="Feed" src="http://icons.iconarchive.com/icons/fasticon/web-2/16/Feed-icon.png" width="12" height="12" /></a></p>
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>«باید گذاشت و گذشت.» باید که رفت و دور شد از این حالی که ناخواستنی‌ست، آنی که آینده‌ی مطلوب گذشته‌های ما نبود. شرمی بر ما نیست، مگر آنان که مانده‌اند چیزی جز انبوهی از حسرت و کوله‌بار «آرزوهای بی‌کران در خُلق‌های تنگ» نصیب عمرشان گشت؟ ما کوله‌بارمان را از شوق پُر خواهیم کرد، از آن‌چه شب‌ها به خواب دیده‌ایم. ما سرمست در پی خود، در سبز دشت بی‌کران خواهیم تاخت؛ آن‌چنان که دست‌های پلیدِ مردگانِ مستدعیِ سکون را، که ما را هم‌دمی از جنس خود می‌خواهند باغرور رد کنیم. از آن‌ها بی‌هیچ تردیدی می‌گذریم. به انتظار ما در آینده باید بنشینند عزیزان‌مان، که ما تعلقی به حال نامیمون خود نداریم. اسب‌مان اگر توان تاختن در این‌چنین دشت‌هایی وسیع را نداشت باکی نیست، پاهایمان قدرت‌مندند، و اگر این جسمِ میراثِ گذشته نیز از سفر ماند، دل‌هامان از رفتن نمی‌مانند. ما می‌رویم.</p>
<p><span style="text-decoration: underline;"><a href="https://www.google.com/reader/view/feed/http%3A%2F%2Foghlon.ir%2Ffeed%2F" style="padding-left:2px;"><img title="Feed" src="http://icons.iconarchive.com/icons/fasticon/web-2/16/Feed-icon.png" width="12" height="12" /></a></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://oghlon.ir/1388/08/07/%d9%85%d8%a7-%d9%85%db%8c%e2%80%8c%d8%b1%d9%88%db%8c%d9%85/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>در جهنم پازل</title>
		<link>http://oghlon.ir/1388/07/08/%d8%af%d8%b1-%d8%ac%d9%87%d9%86%d9%85-%d9%be%d8%a7%d8%b2%d9%84/</link>
		<comments>http://oghlon.ir/1388/07/08/%d8%af%d8%b1-%d8%ac%d9%87%d9%86%d9%85-%d9%be%d8%a7%d8%b2%d9%84/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 30 Sep 2009 15:57:36 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Oghlon</dc:creator>
				<category><![CDATA[پرتره‌ی مکتوب]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://oghlon.ir/?p=17</guid>
		<description><![CDATA[بعضی وقت‌ها مثل حالای خودم، دوست دارم در خلاء هر حواسْ ‌پرت‌کُنی، تنهایی بنشینم و ببینم کجای کارم. کجای کارم که احساس می‌کنم هنوز هم که هنوز است نتوانسته‌ام بین این چند راهی، خودم را به یک سمت و سوی مشخصی هدایت کنم. دلم می‌خواهد بدانم چرا احساس می‌کنم شده‌ام مثل یک پازل خیلی بزرگی [...]<p><span style="text-decoration: underline;"><a href="https://www.google.com/reader/view/feed/http%3A%2F%2Foghlon.ir%2Ffeed%2F" style="padding-left:2px;"><img title="Feed" src="http://icons.iconarchive.com/icons/fasticon/web-2/16/Feed-icon.png" width="12" height="12" /></a></p>
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>بعضی وقت‌ها مثل حالای خودم، دوست دارم در خلاء هر حواسْ ‌پرت‌کُنی، تنهایی بنشینم و ببینم کجای کارم. کجای کارم که احساس می‌کنم هنوز هم که هنوز است نتوانسته‌ام بین این چند راهی، خودم را به یک سمت و سوی مشخصی هدایت کنم. دلم می‌خواهد بدانم چرا احساس می‌کنم شده‌ام مثل یک پازل خیلی بزرگی که به هم ریخته‌اندَش و کسی آن‌قدر توانا نیست که بیاید و تکه‌های جداشده را کنار هم بچیند.<br />
احساس می‌کنم خوب نیست گاهی جو بگیردَم و شبیه سیاست‌مدارها بشوم و در یک گاه دیگر همه‌شان را ول کنم و مثل حالا کِز کنم گوشه‌ای و دلم بخواهد کتاب بخوانم و همه‌ی ماجراها را با افیون هنر فراموش کنم. دیگر اصلاً نمی‌شود مثل بادکنک بی‌صاحاب در آسمان وِل بود و هر چند وقت به یک سمتی رها شد. من دوست دارم شخصیت‌ام و طرز نگاه‌م به دنیا، مثل زن‌های عفیف مردی برای خود بیابد، وفادارش بماند و آخر سر از این انتخاب‌ش خرسند باشد و پشیمانی نکند از آن عمر و احساسی که تلف کرده است. خلاصه این‌که وقتی می‌فهمی باید هدایت می‌شدی و نشده‌ای، در جهنم تشویش فکرت عذاب می‌شوی، آن‌وقت باید با خروارها عذاب بر سرت، راه خودت را پیدا کنی.</p>
<p><span style="text-decoration: underline;"><a href="https://www.google.com/reader/view/feed/http%3A%2F%2Foghlon.ir%2Ffeed%2F" style="padding-left:2px;"><img title="Feed" src="http://icons.iconarchive.com/icons/fasticon/web-2/16/Feed-icon.png" width="12" height="12" /></a></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://oghlon.ir/1388/07/08/%d8%af%d8%b1-%d8%ac%d9%87%d9%86%d9%85-%d9%be%d8%a7%d8%b2%d9%84/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>بوی پیراهن یوسف</title>
		<link>http://oghlon.ir/1388/06/27/sweat/</link>
		<comments>http://oghlon.ir/1388/06/27/sweat/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 18 Sep 2009 14:12:35 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Oghlon</dc:creator>
				<category><![CDATA[پرتره‌ی مکتوب]]></category>
		<category><![CDATA[اندیشه‌ی اسلامی ۱]]></category>
		<category><![CDATA[تربیت‌بدنی]]></category>
		<category><![CDATA[نقاشی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://oghlon.ir/?p=167</guid>
		<description><![CDATA[برادرم به سی‌صد و چند صفحه‌ای فکر می‌کند که فردا باید بخواند. من اما دوراندیش‌ترم؛ به ترم بعد فکر می‌کنم، به تربیت‌بدنی یک و دو. به این ظلم مضاعف. به این‌که چرا نقاشی درسی عمومی نیست؛ این‌که ذهنِ خسته آرامش می‌خواهد، پرواز خیال می‌خواهد نه یک تن خسته با پاهای گرفته. حساب کرده‌ام در نیم‌ساعت [...]<p><span style="text-decoration: underline;"><a href="https://www.google.com/reader/view/feed/http%3A%2F%2Foghlon.ir%2Ffeed%2F" style="padding-left:2px;"><img title="Feed" src="http://icons.iconarchive.com/icons/fasticon/web-2/16/Feed-icon.png" width="12" height="12" /></a></p>
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">برادرم به سی‌صد و چند صفحه‌ای فکر می‌کند که فردا باید بخواند. من اما دوراندیش‌ترم؛ به ترم بعد فکر می‌کنم، به تربیت‌بدنی یک و دو. به این ظلم مضاعف. به این‌که چرا نقاشی درسی عمومی نیست؛ این‌که ذهنِ خسته آرامش می‌خواهد، پرواز خیال می‌خواهد نه یک تن خسته با پاهای گرفته. حساب کرده‌ام در نیم‌ساعت فاصله‌ی بین دو کلاس نمی‌شود آمد خانه، دوش گرفت و برگشت دانش‌گاه. شکنجه‌ای‌ست. باید با همان تن‌ِ بوی‌ناک‌مان سر کلاس بنشینیم همه‌مان. پووف!</p>
<p><span style="text-decoration: underline;"><a href="https://www.google.com/reader/view/feed/http%3A%2F%2Foghlon.ir%2Ffeed%2F" style="padding-left:2px;"><img title="Feed" src="http://icons.iconarchive.com/icons/fasticon/web-2/16/Feed-icon.png" width="12" height="12" /></a></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://oghlon.ir/1388/06/27/sweat/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>که چه‌کارت کنم بگو</title>
		<link>http://oghlon.ir/1388/05/24/%da%a9%d9%87-%da%86%d9%87%e2%80%8c%da%a9%d8%a7%d8%b1%d8%aa-%da%a9%d9%86%d9%85-%d8%a8%da%af%d9%88/</link>
		<comments>http://oghlon.ir/1388/05/24/%da%a9%d9%87-%da%86%d9%87%e2%80%8c%da%a9%d8%a7%d8%b1%d8%aa-%da%a9%d9%86%d9%85-%d8%a8%da%af%d9%88/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 15 Aug 2009 08:12:22 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Oghlon</dc:creator>
				<category><![CDATA[شبانه]]></category>
		<category><![CDATA[هذیان]]></category>
		<category><![CDATA[پرتره‌ی مکتوب]]></category>
		<category><![CDATA[بوی خوش]]></category>
		<category><![CDATA[نزار قبانی]]></category>
		<category><![CDATA[پنجره‌ی باز]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://oghlon.ir/?p=81</guid>
		<description><![CDATA[چه بوی خوشی می‌آید ام‌شب از ده‌سانت آزادیِ عرض پنجره‌ی اتاق‌م‌؛ بوی بهارنارنج است این وقت سال؟ یا که اطلسی‌ها مستی‌شان گرفته؟ شب‌بوها؟ نمی‌دانم. اصلاً من که بوی چیزی و کسی جز تو را نمی‌شناسم، پس بگذار چیزی نگویم که معنای‌شان بر خیال من نمی‌گذرند. این‌ها بوی خوش توست که می‌آید. بوی خوش همه‌ی اوقات [...]<p><span style="text-decoration: underline;"><a href="https://www.google.com/reader/view/feed/http%3A%2F%2Foghlon.ir%2Ffeed%2F" style="padding-left:2px;"><img title="Feed" src="http://icons.iconarchive.com/icons/fasticon/web-2/16/Feed-icon.png" width="12" height="12" /></a></p>
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>چه بوی خوشی می‌آید ام‌شب از ده‌سانت آزادیِ عرض پنجره‌ی اتاق‌م‌؛ بوی بهارنارنج است این وقت سال؟ یا که اطلسی‌ها مستی‌شان گرفته؟ شب‌بوها؟ نمی‌دانم. اصلاً من که بوی چیزی و کسی جز تو را نمی‌شناسم، پس بگذار چیزی نگویم که معنای‌شان بر خیال من نمی‌گذرند. این‌ها بوی خوش توست که می‌آید. بوی خوش همه‌ی اوقات دورند که به لحظه‌ای، آرام پریشان‌م می‌کنند. آری جز این نیست. من تو را می‌شناسم، صدای‌ت را از میان همه‌ی موسیقی‌های نواخته شده می‌توانم تشخیص دهم؛ «یسمعنی حین یراقصنی کلمات لیست کالکلمات». سایه‌ی تن‌ت را حتی از میان سایه‌های بُتان جهان کفرزده می‌توانم که سوا کنم و نگاه‌ت را از ستاره‌گان تاریکی‌ها. پس من شهادت می‌دهم که این بوی خوش توست که می‌آید. حاشا نکن؛ مرا چنین حقی هست که گاهی و لحظه‌ای این‌چنین عطر یاد تو در آغوش‌م بگیرد چنان‌که جان دادنِ جنده‌گان را حقی‌ست بر گردن عفیفان که موجب نازیدن‌شان در خفا گشته‌اند. پس حاشا نکن، اقرار کن، بگو. بگو خود تو بوده‌ای که یادم کرده‌ای و این‌ حال خوبِ‌ ام‌شب هدیه‌ی سفر توست بر من، تا همه‌ی جفای‌ت را به لبخندی بگذرم.</p>
<p><span style="text-decoration: underline;"><a href="https://www.google.com/reader/view/feed/http%3A%2F%2Foghlon.ir%2Ffeed%2F" style="padding-left:2px;"><img title="Feed" src="http://icons.iconarchive.com/icons/fasticon/web-2/16/Feed-icon.png" width="12" height="12" /></a></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://oghlon.ir/1388/05/24/%da%a9%d9%87-%da%86%d9%87%e2%80%8c%da%a9%d8%a7%d8%b1%d8%aa-%da%a9%d9%86%d9%85-%d8%a8%da%af%d9%88/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>حق قهر</title>
		<link>http://oghlon.ir/1388/04/10/%d8%ad%d9%82-%d9%82%d9%87%d8%b1/</link>
		<comments>http://oghlon.ir/1388/04/10/%d8%ad%d9%82-%d9%82%d9%87%d8%b1/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 01 Jul 2009 08:23:52 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Oghlon</dc:creator>
				<category><![CDATA[تحلیلیات]]></category>
		<category><![CDATA[تجربیات]]></category>
		<category><![CDATA[روان‌کاوی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://oghlon.ir/?p=88</guid>
		<description><![CDATA[بنظرم آدم‌ها یک حقی برای خود در ضمیرناخودآگاه‌شان قائل‌ند که من اسم‌ش را «حق قهر» گذاشته‌ام. یعنی دوست دارند گاهی با اطرافیان‌شان به هم بزنند، دعوا کنند یا لااقل صحبت نکنند؛ هیچ دلیل خاصی هم ندارد یا اگر دارد محکمه‌پسند نیست؛ یک غم بی‌دلیلی‌ست که بر جان‌شان مستولی شده. بنظرم این وقت‌ها، وقت‌های خستگی‌ست، زمانی‌ست [...]<p><span style="text-decoration: underline;"><a href="https://www.google.com/reader/view/feed/http%3A%2F%2Foghlon.ir%2Ffeed%2F" style="padding-left:2px;"><img title="Feed" src="http://icons.iconarchive.com/icons/fasticon/web-2/16/Feed-icon.png" width="12" height="12" /></a></p>
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>بنظرم آدم‌ها یک حقی برای خود در ضمیرناخودآگاه‌شان قائل‌ند که من اسم‌ش را «حق قهر» گذاشته‌ام. یعنی دوست دارند گاهی با اطرافیان‌شان به هم بزنند، دعوا کنند یا لااقل صحبت نکنند؛ هیچ دلیل خاصی هم ندارد یا اگر دارد محکمه‌پسند نیست؛ یک غم بی‌دلیلی‌ست که بر جان‌شان مستولی شده. بنظرم این وقت‌ها، وقت‌های خستگی‌ست، زمانی‌ست که طرف احساس می‌کند به آن‌چه می‌خواسته نرسیده، بیش‌تر این اوقات طرف از خودش دل‌گیر است، یک کوفتگی ذهنی به اندازه‌ی همه‌ی تلاش‌هایش احساس می‌کند. این وقت‌ها بدترین واکنشی که می‌شود در برابر اینان داشت، قهر متقابل است. این کار طرف را له می‌کند، به هم می‌ریزد. تصویرسازی ذهنی اگر می‌خواهید داشته باشید یک دختر بداخلاق با موهای ژولیده را تصور کنید که از این حال و روز خودش عصبی‌ست؛ آن‌وقت یکی هم بیاید دست بگذارد درست روی همین نقطه‌ضعف‌ها؛ بلوایی می‌شود خُب، بلکه مملکت هم به هم بریزد. این‌ وقت‌ها باید به‌شان لبخند زد، مثبت با آنان رفتار کرد. یک کسی باید بود که طرف درکنارش حس تنهایی نکند، طرف باید درک کند که حتی در این اوقات نامطلوب‌ش دیگران به او اهمیت می‌دهند. آن‌وقت است که طرف به خودش می‌آید و همانِ سابق می‌شود. تجربه‌ی من می‌گوید همه‌ی آدم‌ها این‌طور حالاتی دارند؛ این احوالات آدمی را باید به رسمیت شناخت.</p>
<p><span style="text-decoration: underline;"><a href="https://www.google.com/reader/view/feed/http%3A%2F%2Foghlon.ir%2Ffeed%2F" style="padding-left:2px;"><img title="Feed" src="http://icons.iconarchive.com/icons/fasticon/web-2/16/Feed-icon.png" width="12" height="12" /></a></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://oghlon.ir/1388/04/10/%d8%ad%d9%82-%d9%82%d9%87%d8%b1/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>3</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>مسأله‌ی داخلی</title>
		<link>http://oghlon.ir/1388/03/31/%d9%85%d8%b3%d8%a3%d9%84%d9%87%e2%80%8c%db%8c-%d8%af%d8%a7%d8%ae%d9%84%db%8c/</link>
		<comments>http://oghlon.ir/1388/03/31/%d9%85%d8%b3%d8%a3%d9%84%d9%87%e2%80%8c%db%8c-%d8%af%d8%a7%d8%ae%d9%84%db%8c/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 21 Jun 2009 15:31:33 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Oghlon</dc:creator>
				<category><![CDATA[بر شانه‌ی من کبوتری‌ست]]></category>
		<category><![CDATA[تحلیلیات]]></category>
		<category><![CDATA[به تو چه مربوط]]></category>
		<category><![CDATA[حسن‌نژادشناسی]]></category>
		<category><![CDATA[دخالت در امور داخلی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://oghlon.ir/?p=125</guid>
		<description><![CDATA[جناب آقای حسن‌نژاد عزیز؛ دعواهای زن‌وشوهری مداوم شما حجت بر همه‌گان تمام کرده است. وقتی با همسرتان دعوایتان می‌شود و بلندبلند سر هم داد می‌زنید و زن‌ت مجبور می‌شود تو را از خانه بیرون بیاندازد و تو هم ناچاراً چندساعت چرخی در شهر-احتمالاً- می‌زنی و برمی‌گردی و پشت در آپارتمان‌ت شروع می‌کنی به «گُلی‌جان» گفتن [...]<p><span style="text-decoration: underline;"><a href="https://www.google.com/reader/view/feed/http%3A%2F%2Foghlon.ir%2Ffeed%2F" style="padding-left:2px;"><img title="Feed" src="http://icons.iconarchive.com/icons/fasticon/web-2/16/Feed-icon.png" width="12" height="12" /></a></p>
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>جناب آقای حسن‌نژاد عزیز؛<br />
دعواهای زن‌وشوهری مداوم شما حجت بر همه‌گان تمام کرده است. وقتی با همسرتان دعوایتان می‌شود و بلندبلند سر هم داد می‌زنید و زن‌ت مجبور می‌شود تو را از خانه بیرون بیاندازد و تو هم ناچاراً چندساعت چرخی در شهر-احتمالاً- می‌زنی و برمی‌گردی و پشت در آپارتمان‌ت شروع می‌کنی به «گُلی‌جان» گفتن و قربان صدقه رفتن که یعنی منت‌کشی می‌کنی آن هم با آن صدای دالبی‌دیجیتال‌ت، چه انتظاری داری که کسی در موردش صحبت نکند و مهر سکوت بر دهان‌ش بزند؟ بعضی چیزها اگر گنده شدند دیگر داخلی نیستند برادر من.</p>
<p><span style="text-decoration: underline;"><a href="https://www.google.com/reader/view/feed/http%3A%2F%2Foghlon.ir%2Ffeed%2F" style="padding-left:2px;"><img title="Feed" src="http://icons.iconarchive.com/icons/fasticon/web-2/16/Feed-icon.png" width="12" height="12" /></a></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://oghlon.ir/1388/03/31/%d9%85%d8%b3%d8%a3%d9%84%d9%87%e2%80%8c%db%8c-%d8%af%d8%a7%d8%ae%d9%84%db%8c/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>از شبی که بر ما گذشت</title>
		<link>http://oghlon.ir/1388/02/19/%d8%a7%d8%b2-%d8%b4%d8%a8%db%8c-%da%a9%d9%87-%d8%a8%d8%b1-%d9%85%d8%a7-%da%af%d8%b0%d8%b4%d8%aa/</link>
		<comments>http://oghlon.ir/1388/02/19/%d8%a7%d8%b2-%d8%b4%d8%a8%db%8c-%da%a9%d9%87-%d8%a8%d8%b1-%d9%85%d8%a7-%da%af%d8%b0%d8%b4%d8%aa/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 09 May 2009 08:54:38 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Oghlon</dc:creator>
				<category><![CDATA[شبانه]]></category>
		<category><![CDATA[پرتره‌ی مکتوب]]></category>
		<category><![CDATA[Chris de burg]]></category>
		<category><![CDATA[last night]]></category>
		<category><![CDATA[نوستالژی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://oghlon.ir/?p=93</guid>
		<description><![CDATA[دی‌شب بود که قبل از خواب یاد کریس‌ دی‌برگ افتادم، یاد لَست‌نایت‌اش. من این یکی‌ش را خیلی دوست داشتم. شب‌های من خیلی وقت‌ها با همین کریس دی‌برگ می‌گذشت. هرچقدر که فکر کردم نتوانستم بفهم‌م چطور این صدای خوب را که دوست می‌داشتم‌ش مهجور و گوشه‌گیر کرده‌ام. اما خُب کلاً همین‌طور است، آدم‌ها گاهی ناخودآگاهانه علاقه‌هایشان [...]<p><span style="text-decoration: underline;"><a href="https://www.google.com/reader/view/feed/http%3A%2F%2Foghlon.ir%2Ffeed%2F" style="padding-left:2px;"><img title="Feed" src="http://icons.iconarchive.com/icons/fasticon/web-2/16/Feed-icon.png" width="12" height="12" /></a></p>
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>دی‌شب بود که قبل از خواب یاد کریس‌ دی‌برگ افتادم، یاد لَست‌نایت‌اش. من این یکی‌ش را خیلی دوست داشتم. شب‌های من خیلی وقت‌ها با همین کریس دی‌برگ می‌گذشت. هرچقدر که فکر کردم نتوانستم بفهم‌م چطور این صدای خوب را که دوست می‌داشتم‌ش مهجور و گوشه‌گیر کرده‌ام. اما خُب کلاً همین‌طور است، آدم‌ها گاهی ناخودآگاهانه علاقه‌هایشان را گم می‌کنند، دور می‌شوند از آن‌ها و به یک‌باره با صدایی، تصویری، بوی آشنایی و هر چیز این‌جوری دیگر فیل‌شان یاد هندوستان می‌کند؛ یعنی یادشان می‌آید که من این‌ها را دوست داشتم، یادشان می‌آید که بازی‌های همین چندسال پیش با داداش‌ که الآن جای دیگری زندگی می‌کند چقدر خوب بود، یاد پیک‌نیک‌های دسته‌جمعی، یاد شوخی‌های سر کلاس، یاد فیلم کلاه قرمزی می‌افتد. حافظ وقتی می‌گوید «متی ما تلق من تهوی دع الدنیا و اهملها» یعنی همین، یعنی قدر لحظه‌هایتان را بدانید، مفت نفروشیدشان، کاری نکنید که شبی از شب‌ها یاد هندوستان بیفتد به جان‌تان و نوستالژی گذشته قورت‌تان بدهد. ولیکن حافظ عزیز هم می‌داند که ما آدم‌ها اصولاً زیاد شکر می‌خوریم، دست خودمان هم نیست.<br />
کریس دی‌برگ دی‌شب این‌ها را که می‌گفت حس عجیبی داشت، دل‌ش جای دیگری بود. خوب می‌دانستم که نباید کلام‌ش را بِبُرم. ساکت نشسته بودم و گوش می‌کردم. اشک جفت‌مان درآمد آخر سر. </p>
<p><span style="text-decoration: underline;"><a href="https://www.google.com/reader/view/feed/http%3A%2F%2Foghlon.ir%2Ffeed%2F" style="padding-left:2px;"><img title="Feed" src="http://icons.iconarchive.com/icons/fasticon/web-2/16/Feed-icon.png" width="12" height="12" /></a></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://oghlon.ir/1388/02/19/%d8%a7%d8%b2-%d8%b4%d8%a8%db%8c-%da%a9%d9%87-%d8%a8%d8%b1-%d9%85%d8%a7-%da%af%d8%b0%d8%b4%d8%aa/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>تو بیش از یک درختی</title>
		<link>http://oghlon.ir/1388/01/22/tree/</link>
		<comments>http://oghlon.ir/1388/01/22/tree/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 11 Apr 2009 08:52:32 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Oghlon</dc:creator>
				<category><![CDATA[بر شانه‌ی من کبوتری‌ست]]></category>
		<category><![CDATA[هذیان]]></category>
		<category><![CDATA[پرتره‌ی مکتوب]]></category>
		<category><![CDATA[انجیر]]></category>
		<category><![CDATA[حیات نو]]></category>
		<category><![CDATA[معجزه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://oghlon.ir/?p=154</guid>
		<description><![CDATA[ای درخت پهن و بزرگ انجیر همسایه؛ می‌خواهم از تو با تو بگویم از حیرتی که به یک‌باره بر من مستولی گشت. نمی‌دانم هیچ یادت هست همین چندماه پیش را وقتی می‌دیدمت جز چند شاخه‌ی لخت و عور بیش نبودی که رنگی از مرگ به خود داشتی و کس را -یا لااقل خودم را- تصور [...]<p><span style="text-decoration: underline;"><a href="https://www.google.com/reader/view/feed/http%3A%2F%2Foghlon.ir%2Ffeed%2F" style="padding-left:2px;"><img title="Feed" src="http://icons.iconarchive.com/icons/fasticon/web-2/16/Feed-icon.png" width="12" height="12" /></a></p>
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on">
<div dir="rtl" style="text-align: justify;">
ای درخت پهن و بزرگ انجیر همسایه؛</p>
<p>می‌خواهم از تو با تو بگویم از حیرتی که به یک‌باره بر من مستولی گشت. نمی‌دانم هیچ یادت هست همین چندماه پیش را وقتی می‌دیدمت جز چند شاخه‌ی لخت و عور بیش نبودی که رنگی از مرگ به خود داشتی و کس را -یا لااقل خودم را- تصور سبز گشتن‌ت گویی محال می‌نمود؟! اینک که می‌بینم‌ت چنین سبز و سرزنده‌، جامه‌ای نو به تن کرده‌ای، چندماه قبل را اگر خود به چشمان حقیقت‌بین خویش ندیده بودم، بی‌گمان افسانه‌ای دروغین و وهم‌آلود می‌خواندم‌ش. تو جز آن میوه‌ی شیرین‌ت که کام‌بخش ذائقه‌ی صبح‌گاهی ماست؛ حیرت یک لحظه‌ی عمر ما را نیز سببی که به هزاران لحظه‌ی بی‌چنین تحیری می‌ارزد.</p>
</div>
</div>
<p><span style="text-decoration: underline;"><a href="https://www.google.com/reader/view/feed/http%3A%2F%2Foghlon.ir%2Ffeed%2F" style="padding-left:2px;"><img title="Feed" src="http://icons.iconarchive.com/icons/fasticon/web-2/16/Feed-icon.png" width="12" height="12" /></a></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://oghlon.ir/1388/01/22/tree/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>نوروز۱۴۰۰</title>
		<link>http://oghlon.ir/1388/01/12/nowrouz1400/</link>
		<comments>http://oghlon.ir/1388/01/12/nowrouz1400/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 01 Apr 2009 18:46:12 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Oghlon</dc:creator>
				<category><![CDATA[تفریحات سالم]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://oghlon.ir/?p=194</guid>
		<description><![CDATA[بازی نوروز ۱۴۰۰ به دعوت دخترکِ اوریجینال : احتمال: جوانی است در نیمه‌ی اول سی‌سالگی و جویای نام. وکیل پایه یک دادگستری شده است و تحصیلات تکمیلی خودش را هم ادامه می‌دهد. درآمدش برای یک زندگی ساده و معمولی کفایت می‌کند. ازدواج کرده و دارای یک فرزند است. به شهر دیگری نقل مکان کرده و [...]<p><span style="text-decoration: underline;"><a href="https://www.google.com/reader/view/feed/http%3A%2F%2Foghlon.ir%2Ffeed%2F" style="padding-left:2px;"><img title="Feed" src="http://icons.iconarchive.com/icons/fasticon/web-2/16/Feed-icon.png" width="12" height="12" /></a></p>
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">بازی نوروز ۱۴۰۰ به دعوت <a title="نوروز ۱۴۰۰ ه.ش" href="http://dokhtarak.ir/?p=332" target="_blank">دخترکِ اوریجینال</a> :</p>
<p style="text-align: justify;">احتمال:<br />
جوانی است در نیمه‌ی اول سی‌سالگی و جویای نام. وکیل پایه یک دادگستری شده است و تحصیلات تکمیلی خودش را هم ادامه می‌دهد. درآمدش برای یک زندگی ساده و معمولی کفایت می‌کند. ازدواج کرده و دارای یک فرزند است. به شهر دیگری نقل مکان کرده و اجاره‌نشین است. وبلاگ خود را چون گذشته آپ‌دیت می‌کند و به آینده امید دارد.</p>
<p>ایده‌آل:<br />
جوانی است در نیمه‌ی اول سی‌سالگی و جویای نام. در آستانه‌ی اخذ مدرک دکتری حقوق‌بشر از دانشگاه هاروارد. دوست دارد هرچه زودتر به ایران برگردد و زندگی کاری و شخصی خودش را آغاز کند. تجربیات و دیدگاه‌های نو پیدا کرده و تبدیل به یک جوان متواضع شده است. وبلاگ‌اش متناسب با زمان تغییر یافته ولی هم‌چنان دل‌بستگی عجیبی به آن دارد و هرچند وقت یک‌بار آپ‌دیت‌َش می‌کند. از وضعیت خودش راضی است و سرشار از امید به آینده زندگی می‌کند.</p>
<p><span style="text-decoration: underline;"><a href="https://www.google.com/reader/view/feed/http%3A%2F%2Foghlon.ir%2Ffeed%2F" style="padding-left:2px;"><img title="Feed" src="http://icons.iconarchive.com/icons/fasticon/web-2/16/Feed-icon.png" width="12" height="12" /></a></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://oghlon.ir/1388/01/12/nowrouz1400/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>بخورید و بیاشامید اما</title>
		<link>http://oghlon.ir/1387/12/21/%d8%a8%d8%ae%d9%88%d8%b1%db%8c%d8%af-%d9%88-%d8%a8%db%8c%d8%a7%d8%b4%d8%a7%d9%85%db%8c%d8%af-%d8%a7%d9%85%d8%a7/</link>
		<comments>http://oghlon.ir/1387/12/21/%d8%a8%d8%ae%d9%88%d8%b1%db%8c%d8%af-%d9%88-%d8%a8%db%8c%d8%a7%d8%b4%d8%a7%d9%85%db%8c%d8%af-%d8%a7%d9%85%d8%a7/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 11 Mar 2009 10:57:33 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Oghlon</dc:creator>
				<category><![CDATA[داستان‌نما]]></category>
		<category><![CDATA[دبلیو.سی]]></category>
		<category><![CDATA[سرویس بهداشتی]]></category>
		<category><![CDATA[مرگ حق است]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://oghlon.ir/?p=130</guid>
		<description><![CDATA[رضا رنگ به صورت نداشت، نمی‌دانست این همه دردسر را از دست که ببینید و مدام پرت‌وپلا می‌گفت، البته حق داشت ولی همه‌مان وضعیت مشابه‌ای داشتیم، آیناز اگر با ما نمی‌آمد معلوم نبود سر همین حرف‌های او چه دعواهایی شود. خلاصه از قدیم گفته‌اند دوست را باید در سفر شناخت، راست گفته‌اند، کمی مشکل که [...]<p><span style="text-decoration: underline;"><a href="https://www.google.com/reader/view/feed/http%3A%2F%2Foghlon.ir%2Ffeed%2F" style="padding-left:2px;"><img title="Feed" src="http://icons.iconarchive.com/icons/fasticon/web-2/16/Feed-icon.png" width="12" height="12" /></a></p>
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>رضا رنگ به صورت نداشت، نمی‌دانست این همه دردسر را از دست که ببینید و مدام پرت‌وپلا می‌گفت، البته حق داشت ولی همه‌مان وضعیت مشابه‌ای داشتیم، آیناز اگر با ما نمی‌آمد معلوم نبود سر همین حرف‌های او چه دعواهایی شود. خلاصه از قدیم گفته‌اند دوست را باید در سفر شناخت، راست گفته‌اند، کمی مشکل که پیش بیاید همه آن روی خودشان را نشان می‌دهند، مثل همین رضا یا مثل آن میلادی که چندبار هوس‌م شد بزن‌م زیر فک‌ش که این‌قدر آیه‌ی یأس برای‌مان نخواند. به بچه‌ها گفتم &#8220;این بند و بساط‌مان را جمع کنیم و بگردیم این دور و اطراف را بلکه به مراد دل‌مان برسیم&#8221;؛ میلاد گفت &#8220;این حوالی که سهل است، قله‌ی قاف را هم اگر بگردی همین آش است و همین کاسه، من می‌دونم!&#8221;. آیناز بی‌آن‌که حرفی بزند سرش را انداخت پائین و شروع کرد به جمع کردن، بقیه هم بناچار بلند شدند و ژست طلبکارانه به سمت من گرفتند یعنی که کجا باید برویم؟ من هم بی‌این‌که به روی خودم بیاورم یکی از وسایل را دستم گرفتم و کنار آیناز ایستادم، او قاطعانه به سمت سرازیری حرکت کرد، من هم به دنبال‌ش راه افتادم، بقیه هم غرولندکنان چنین کردند. خیلی دور شده بودیم، همه‌مان تشنه بودیم ولی کسی در این وضعیت جرأت آب خوردن نداشت، خستگی از سرتاپای بچه‌ها می‌بارید، با خودم فکر می‌کردم که اصلن حرف اشتباهی زده‌ام که باید راه بیفتیم، همیشه جوینده یابنده نیست و این ضرب‌المثل‌ها را یک‌عده بی‌کاران زمان گذشته ساخته‌ند و الآن از آن دنیا به ریش ما می‌خندند. احساس کردم شده‌ایم شبیه این فیلم‌های هالیوودی که آخر سر همه‌شان می‌میرند؛ البته بیش‌تر فیلم &#8220;مه&#8221; منظورم است. از جنگل بیرون آمده بودیم که رضا دوباره نق زد که &#8220;دیگه من نمی‌آم، من‌رو باش که عقل‌م رو دادم دست یه مشت بچه، من همین‌جا می‌مونم&#8221;. این‌بار خیلی جدی حرف می‌زد، کسی هم مخالفت نکرد، در واقع ته دل‌مان بی‌توهمی نسبت به او و این حرف‌ش نبودیم، او با آیناز همان‌جا ماندند و دقیقن نمی‌دانم بعدش را چه کردند. اما ما مأیوس نبودیم، فی الحرکاتِ برکاتٌ، مجدانه راه‌مان را گرفته بودیم و می‌رفتیم، در این مسیر همین‌طور از تعدادمان کم می‌شد، میلاد از شدت فشاری که تحمل می‌کرد، تب کرد و آن‌جایش زد به مغزش و مُرد. خدا بهشت را نصیب‌ش کناد. آدم‌ها گاهی گُه زیادی می‌خورند و بعد می‌مانند که چه کنند، در واقع از زمستان ِ پس از جیک‌جیک مستون بی‌خبرند. ما هم آدم‌یم و کف دست‌مان را بو نکرده بودیم که قرار است این‌قدر تلفات بدهیم. این آخری‌ها فقط من و سینا مانده بودیم، هفت جنگل و هفت دریا و هفت اتوبان را پشت سر گذاشته بودیم که در آن سوی خیابان، تابلوی &#8220;سرویس بهداشتی&#8221; را دیدیم، ذوق برمان داشته بود، سینا جامه به خود درید و نعره‌ای زد و از حال رفت. زدم زیر گوش‌ش و بیدارش کردم که ای مرد حسابی، یا شیخ؛ اندکی صبر، سحر نزدیک است. به سمت جهت پیکان تابلوی &#8220;سرویس بهداشتی&#8221; ذوق‌مرگ‌شده حرکت می‌کردیم و درنهایت مستراح را که می‌گویند هم‌خانواده‌ی راحتی‌ست پیدا کردیم. درش را قفل کرده بودند، لوله‌ی آبی شکسته بود و همین‌طور آب می‌ریخت به سمت اطراف، اسکلت ره‌پویان پیش از ما که آن حوالی مانده بود را آب دوره کرده بود، حال‌م از هرچه آب بود به هم می‌خورد. به سینا گفتم &#8220;بیا همین‌جا کارمان را بکنیم، آن‌جایی که حتی توالت پیدا نمی‌شود باید به آن رید&#8221;، منتظر جواب‌ش نشدم و رفت‌م گوشه‌ای و خودم را خلاص کردم&#8230;آه! لذتی که در جیش هست در کباب سیزده‌بدر نیست؛ به خدا.</p>
<p><span style="text-decoration: underline;"><a href="https://www.google.com/reader/view/feed/http%3A%2F%2Foghlon.ir%2Ffeed%2F" style="padding-left:2px;"><img title="Feed" src="http://icons.iconarchive.com/icons/fasticon/web-2/16/Feed-icon.png" width="12" height="12" /></a></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://oghlon.ir/1387/12/21/%d8%a8%d8%ae%d9%88%d8%b1%db%8c%d8%af-%d9%88-%d8%a8%db%8c%d8%a7%d8%b4%d8%a7%d9%85%db%8c%d8%af-%d8%a7%d9%85%d8%a7/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>شقایق هست بعد از امتحانات</title>
		<link>http://oghlon.ir/1387/11/09/%d8%ad%da%a9%d8%a7%db%8c%d8%aa/</link>
		<comments>http://oghlon.ir/1387/11/09/%d8%ad%da%a9%d8%a7%db%8c%d8%aa/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 28 Jan 2009 16:00:21 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Oghlon</dc:creator>
				<category><![CDATA[پرتره‌ی مکتوب]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://oghlon.ir/?p=19</guid>
		<description><![CDATA[ما از آن مردمان‌یم که برای آشکار نمودن شادمانی پایان امتحانات ترم خود به جمع دوستان خواب‌گاه‌ی می‌پیوندیم، تا دیر هنگام می‌خندیم و دل‌مان درد می‌گیرد و چشمان‌مان از اشک پر می‌شود؛ آن‌گاه هوای داشتن سیگاری بر لب به سرمان می‌افتد و چاق کردن قلیانی و تمرین بیش‌تر حلقه‌حلقه کردن دود؛ فیلم می‌بینیم و بعد [...]<p><span style="text-decoration: underline;"><a href="https://www.google.com/reader/view/feed/http%3A%2F%2Foghlon.ir%2Ffeed%2F" style="padding-left:2px;"><img title="Feed" src="http://icons.iconarchive.com/icons/fasticon/web-2/16/Feed-icon.png" width="12" height="12" /></a></p>
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>ما از آن مردمان‌یم که برای آشکار نمودن شادمانی پایان امتحانات ترم خود به جمع دوستان خواب‌گاه‌ی می‌پیوندیم، تا دیر هنگام می‌خندیم و دل‌مان درد می‌گیرد و چشمان‌مان از اشک پر می‌شود؛ آن‌گاه هوای داشتن سیگاری بر لب به سرمان می‌افتد و چاق کردن قلیانی  و تمرین بیش‌تر حلقه‌حلقه کردن دود؛ فیلم می‌بینیم و بعد کنار هم سرمان رو به سقف دراز می‌کشیم و از فواید پایان امتحانات سخن‌ها می‌رانیم. قبل از طلوع خورشید می‌خوابیم و قبل از غروب‌ش برمی‌خیزیم و راهی خانه می‌شویم که گفته‌اند تا شقایق هست زندگی باید کرد.</p>
<p><span style="text-decoration: underline;"><a href="https://www.google.com/reader/view/feed/http%3A%2F%2Foghlon.ir%2Ffeed%2F" style="padding-left:2px;"><img title="Feed" src="http://icons.iconarchive.com/icons/fasticon/web-2/16/Feed-icon.png" width="12" height="12" /></a></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://oghlon.ir/1387/11/09/%d8%ad%da%a9%d8%a7%db%8c%d8%aa/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>16</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>سپاس</title>
		<link>http://oghlon.ir/1387/11/09/%d8%b3%d9%be%d8%a7%d8%b3/</link>
		<comments>http://oghlon.ir/1387/11/09/%d8%b3%d9%be%d8%a7%d8%b3/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 28 Jan 2009 07:31:43 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Oghlon</dc:creator>
				<category><![CDATA[داستان‌نما]]></category>
		<category><![CDATA[من لم یشکر المخلوق لم یشکر الخالق]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://oghlon.ir/?p=128</guid>
		<description><![CDATA[توکل به خدا مهم‌ترین علت موفقیت من بود و خودم هم خیلی تلاش کرده بودم تا به این‌جا برسم. پدر و مادرم خیلی زیاد برای من زحمت کشیدند که جا داره از همین‌جا ازشون تشکر کنم و هم‌چنین می‌خوام از مادربزرگ مادری‌م که همراه ما زندگی می‌کنند و نیز از خواهرم و دوست خوب‌شون مهنازخانوم [...]<p><span style="text-decoration: underline;"><a href="https://www.google.com/reader/view/feed/http%3A%2F%2Foghlon.ir%2Ffeed%2F" style="padding-left:2px;"><img title="Feed" src="http://icons.iconarchive.com/icons/fasticon/web-2/16/Feed-icon.png" width="12" height="12" /></a></p>
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>توکل به خدا مهم‌ترین علت موفقیت من بود و خودم هم خیلی تلاش کرده بودم تا به این‌جا برسم. پدر و مادرم خیلی زیاد برای من زحمت کشیدند که جا داره از همین‌جا ازشون تشکر کنم و هم‌چنین می‌خوام از مادربزرگ مادری‌م که همراه ما زندگی می‌کنند و نیز از خواهرم و دوست خوب‌شون مهنازخانوم که باعث دل‌گرمی من به ادامه‌ی کار بودند قدردانی کنم. از عمه‌ی بقال محله‌مون که خیلی با من مهربون بودند و نمی‌گذاشتند که من توی صف شیر وقت‌م تلف بشه هم تشکر می‌کنم و امیدوارم که خداوند بچه‌شون رو که سرماخورده شفا بده و از همین‌جا از حضار محترم هم می‌خوام که موقع نماز بچه‌ی عمه‌ی بقال‌ محله‌مون رو فراموش نکنند. حالا من نمی‌خوام از کسی اسم ببرم چون می‌ترسم برخی‌شون از قلم بیفتند اما جا داره از زحمات شبانه‌روزی معلم خوب خودم آقای خروس‌نشان اصل و مدیر و معاونین مدرسه‌ی خوب دین‌ودانش روستای قزل‌دماغ سفلی تشکر کنم و یادی هم بکنم از هم‌کلاسی‌های خودم مهدی و حمید پادری، کامران ناکام و مسئولین محترم آزمایش‌گاه تشخیص طبی فرقان زیرنظر بخش اداری-‌مالی اداره‌ی توسعه و ترویج مصداق‌شناسی حشرات بال‌دار تک‌شاخ. از برنامه‌ی خوب‌تون خیلی خیلی ممنون‌م و از شما مجری محترم و سایر دست‌اندرکاران پشت صحنه‌ی این برنامه که من می‌دونم از صبح تا حالا زحمت زیادی کشیده‌ید تا این برنامه به خوبی انجام بشه و فرصتی فراهم بشه که ما بتونیم حرف دل‌مون رو به گوش مسئولین برسونیم بی‌نهایت سپاس‌گزارم.</p>
<p><span style="text-decoration: underline;"><a href="https://www.google.com/reader/view/feed/http%3A%2F%2Foghlon.ir%2Ffeed%2F" style="padding-left:2px;"><img title="Feed" src="http://icons.iconarchive.com/icons/fasticon/web-2/16/Feed-icon.png" width="12" height="12" /></a></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://oghlon.ir/1387/11/09/%d8%b3%d9%be%d8%a7%d8%b3/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>ما غلط کردیم و جنگ انگاشتیم</title>
		<link>http://oghlon.ir/1387/10/26/%d9%85%d8%a7-%d8%ba%d9%84%d8%b7-%da%a9%d8%b1%d8%af%db%8c%d9%85-%d9%88-%d8%ac%d9%86%da%af-%d8%a7%d9%86%da%af%d8%a7%d8%b4%d8%aa%db%8c%d9%85/</link>
		<comments>http://oghlon.ir/1387/10/26/%d9%85%d8%a7-%d8%ba%d9%84%d8%b7-%da%a9%d8%b1%d8%af%db%8c%d9%85-%d9%88-%d8%ac%d9%86%da%af-%d8%a7%d9%86%da%af%d8%a7%d8%b4%d8%aa%db%8c%d9%85/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 15 Jan 2009 15:42:56 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Oghlon</dc:creator>
				<category><![CDATA[بر شانه‌ی من کبوتری‌ست]]></category>
		<category><![CDATA[داستان‌نما]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://oghlon.ir/?p=9</guid>
		<description><![CDATA[من زندگی خودم را دارم. تو هم زندگی خودت را می‌کنی. ما دو نفر هیچ کاری به هم نداریم و اگر کمی مهربان‌تر با هم رفتار کنیم می‌توانیم یکدیگر را دوست بداریم و با عشق هم زندگی کنیم. اما اگر من حماقت کنم و تصمیم بگیرم که حق‌ات را از آنِ خود کنم، تو هم [...]<p><span style="text-decoration: underline;"><a href="https://www.google.com/reader/view/feed/http%3A%2F%2Foghlon.ir%2Ffeed%2F" style="padding-left:2px;"><img title="Feed" src="http://icons.iconarchive.com/icons/fasticon/web-2/16/Feed-icon.png" width="12" height="12" /></a></p>
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>من زندگی خودم را دارم. تو هم زندگی خودت را می‌کنی. ما دو نفر هیچ کاری به هم نداریم و اگر کمی مهربان‌تر با هم رفتار کنیم می‌توانیم یکدیگر را دوست بداریم و با عشق هم زندگی کنیم. اما اگر من حماقت کنم و تصمیم بگیرم که حق‌ات را از آنِ خود کنم، تو هم بی‌کار نخواهی نشست و اجازه‌ی این کار را نخواهی داد، آن‌وقت دعوای‌مان خواهد شد و از آن‌جا که من زودتر عصبانی می‌شوم مشت محکمی به سمت راست صورت‌ت می‌کوبم که از شدت ضربه‌ی من تو در یک دایره به شعاع ۴۸ سانتی‌متر، یک‌دور و نصفی دور خودت می‌گردی و آن‌وقت که من را پیدا کردی تو هم با دو دست‌ت یقه‌ی من را می‌کشی و با سرت به زیر چشم من ضربه‌ی سنگینی روانه می‌کنی. سر و صورت من خونی می‌شود، مال تو هم. من این ضربه‌ات را فراموش نمی‌کنم اما تو حتی اگر هم بخواهی هرگز قادر نخواهی بود مشت محکم و تحقیرآمیزی را که از من خورده‌ای فراموش کنی؛ پس خیلی ساده، بار دیگر دعوای‌مان خواهد شد ولی من این‌بار آن پیشانی‌ات را که زیر چشم من نشست جبران خواهم کرد. تو به خانواده‌ات می‌گویی من آدم خوبی نیستم و وحشی‌گری در خوی من رخنه کرده است، مطمئن باش من هم همین‌ها را به فرزندان‌م خواهم آموخت. پسر تو آن کتک جانانه‌ای را که از من خورده‌ای دیده است و چقدر از این بابت دل شکسته شده است! مدرسه که می‌رود چون پسر من کوچک‌تر و ضعیف‌تر است عقده‌اش را سر پسر دشمن پدرش خالی می‌کند. پسر دلبند من هم معصومانه گریه می‌کند و دو چشم کوچک‌ش از شدت گریه‌هایش قرمز می‌شود؛ ولی پسر من بسیار باهوش‌تر از آنچه گمان می‌کنی است به همین خاطر لاستیک جلوی دوچرخه‌ی چینی پسرت را پنچر می‌کند و حسابی حرص پسرک‌ت را در می‌آورد. پسر تو ازدواج می‌کند و برای دختر و پسرش از خاطرات گذشته می‌گوید و از ظلم‌هایی که خانواده‌ی من کرده‌اند. من هم برای پسرم زنی گرفته‌ام که غذا هم بلد است درست کند. پسر عزیز من هم خوب می‌داند برای خانواده‌اش چه‌ها تعریف کند. یکی دو سال بعد است که من می‌میرم، روح من از تن‌ام خارج می‌شود و درحالی‌که به زمین نگاه می‌کند در یک لباس سپید یواش یواش می‌رود وسط ابرها، آن بالا بالاها. خدا هم هست؛ با گوشه‌ی چشم نگاهی به من می‌کند و می‌گوید برو ساکت آن گوشه بنشین تا به حساب‌ت برسم. خدا تلویزیون را روشن می‌کند تا با هم فیلم تماشا کنیم ولی تخمه نمی‌آورد که سرگرم‌ش باشیم. من خودم را در فیلم می‌بینم، تو هم که هستی، پسران‌مان، نوه‌ها، نتیجه‌ها و &#8230; . فیلم تازه به نسل هشتم ِمن رسیده است، بلند می‌شوم که بروم. خدا نگاهی می‌کند و می‌گوید هنوز خیلی مانده تا تمام شود، هر وقت تمام شد خودم می‌رسانم‌ت، خیلی عجله نکن وقت هست. می‌گویم نه، تا جهنم راه زیادی نیست، خودم راه را بلدم و سر به زیر افکنده می‌روم.<br />
پسران من هم‌چنان با پسران تو درگیرند و از یک‌دیگر کینه به دل دارند.</p>
<p><span style="text-decoration: underline;"><a href="https://www.google.com/reader/view/feed/http%3A%2F%2Foghlon.ir%2Ffeed%2F" style="padding-left:2px;"><img title="Feed" src="http://icons.iconarchive.com/icons/fasticon/web-2/16/Feed-icon.png" width="12" height="12" /></a></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://oghlon.ir/1387/10/26/%d9%85%d8%a7-%d8%ba%d9%84%d8%b7-%da%a9%d8%b1%d8%af%db%8c%d9%85-%d9%88-%d8%ac%d9%86%da%af-%d8%a7%d9%86%da%af%d8%a7%d8%b4%d8%aa%db%8c%d9%85/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>آلبوم‌ها را بسوزید</title>
		<link>http://oghlon.ir/1387/09/17/burn-photo-albums/</link>
		<comments>http://oghlon.ir/1387/09/17/burn-photo-albums/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 07 Dec 2008 14:28:30 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Oghlon</dc:creator>
				<category><![CDATA[تحلیلیات]]></category>
		<category><![CDATA[پرتره‌ی مکتوب]]></category>
		<category><![CDATA[عکس‌سوزی]]></category>
		<category><![CDATA[لبخند نزن مرد حسابی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://oghlon.ir/?p=63</guid>
		<description><![CDATA[من از نگاه کردن به عکس‌های قدیمی خودمان می‌ترسم. از این‌که ببین‌م چقدر آن وقت‌ها خوب بوده و ما این همه خوش بوده‌ایم و لبخند می‌زدیم همه‌مان و نیش‌های‌مان تا بناگوش باز بوده می‌ترسم. از عکس‌های گذشته‌های خوبی که گذشته‌اند و احساس تهی بودن از آن‌ها به آدم می‌دهند شدیدن می‌ترسم. دل‌م نمی‌خواهد یادم بیاید [...]<p><span style="text-decoration: underline;"><a href="https://www.google.com/reader/view/feed/http%3A%2F%2Foghlon.ir%2Ffeed%2F" style="padding-left:2px;"><img title="Feed" src="http://icons.iconarchive.com/icons/fasticon/web-2/16/Feed-icon.png" width="12" height="12" /></a></p>
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>من از نگاه کردن به عکس‌های قدیمی خودمان می‌ترسم. از این‌که ببین‌م چقدر آن وقت‌ها خوب بوده و ما این همه خوش بوده‌ایم و لبخند می‌زدیم همه‌مان و نیش‌های‌مان تا بناگوش باز بوده می‌ترسم. از عکس‌های گذشته‌های خوبی که گذشته‌اند و احساس تهی بودن از آن‌ها به آدم می‌دهند شدیدن می‌ترسم. دل‌م نمی‌خواهد یادم بیاید ما همیشه این‌طور نبوده‌ایم، دل‌م می‌خواهد وقتی گذشته را می‌بینم احساس بهتری داشته باشم، من این حق را برای خودم قائل‌م. دل‌ من می‌خواهد وقتی حال‌م خوش‌ است به عکس‌هایی نگاه کنم که در آن نمی‌خندم. نمی‌دانم چه کسی به من یاد داد باهاستی که جلوی دوربین خندید ولی هر آن کس که بود احساس می‌کنم بی‌هیچ دوراندیشی فیلسوفانه‌ای حرف می‌زده است.</p>
<p><span style="text-decoration: underline;"><a href="https://www.google.com/reader/view/feed/http%3A%2F%2Foghlon.ir%2Ffeed%2F" style="padding-left:2px;"><img title="Feed" src="http://icons.iconarchive.com/icons/fasticon/web-2/16/Feed-icon.png" width="12" height="12" /></a></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://oghlon.ir/1387/09/17/burn-photo-albums/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>مانیفست</title>
		<link>http://oghlon.ir/1387/07/09/%d8%b3%d9%84%d8%a7%d9%85-%d8%ac%d9%87%d8%a7%d9%86/</link>
		<comments>http://oghlon.ir/1387/07/09/%d8%b3%d9%84%d8%a7%d9%85-%d8%ac%d9%87%d8%a7%d9%86/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 29 Sep 2008 22:55:01 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Oghlon</dc:creator>
				<category><![CDATA[هذیان]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://oghlon.ir/?p=1</guid>
		<description><![CDATA[این یک بیانیه است* سرم حسابی شلوغ است* موهایم را بایست بتراشم تا سرم خلوت شود* کاشفِ خود محترم است* این یک واقعیت است* نباید غافل از فارغ بودن شد* از خویشتن که نمی‌شناسدم* از آن‌که یکی نیست* اتحاد رمز پیروزی است* این یک واقعیت است*کاشفِ خود محترم است*<p><span style="text-decoration: underline;"><a href="https://www.google.com/reader/view/feed/http%3A%2F%2Foghlon.ir%2Ffeed%2F" style="padding-left:2px;"><img title="Feed" src="http://icons.iconarchive.com/icons/fasticon/web-2/16/Feed-icon.png" width="12" height="12" /></a></p>
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>این یک بیانیه است* سرم حسابی شلوغ است* موهایم را بایست بتراشم تا سرم خلوت شود* کاشفِ خود محترم است* این یک واقعیت است* نباید غافل از فارغ بودن شد* از خویشتن که نمی‌شناسدم* از آن‌که یکی نیست* اتحاد رمز پیروزی است* این یک واقعیت است*کاشفِ خود محترم است*</p>
<p><span style="text-decoration: underline;"><a href="https://www.google.com/reader/view/feed/http%3A%2F%2Foghlon.ir%2Ffeed%2F" style="padding-left:2px;"><img title="Feed" src="http://icons.iconarchive.com/icons/fasticon/web-2/16/Feed-icon.png" width="12" height="12" /></a></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://oghlon.ir/1387/07/09/%d8%b3%d9%84%d8%a7%d9%85-%d8%ac%d9%87%d8%a7%d9%86/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>فراموشی</title>
		<link>http://oghlon.ir/1387/05/16/oblivion/</link>
		<comments>http://oghlon.ir/1387/05/16/oblivion/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 06 Aug 2008 14:45:04 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Oghlon</dc:creator>
				<category><![CDATA[تحلیلیات]]></category>
		<category><![CDATA[آلزایمر]]></category>
		<category><![CDATA[حافظه]]></category>
		<category><![CDATA[سرزمین اشغالی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://oghlon.ir/?p=178</guid>
		<description><![CDATA[برخی چیزها لازم است حفظ شوند. اسم اطرافیان باید در ذهن آدمی بماند، نباید این‌طور شود که یک‌عده را ببینی اسم کوچک‌ت را حتا صدا می‌کنند ولی تو یادت نمی‌آید اصلن این‌ها را کجا دیده‌ای. این خیلی بد است. در مقابل یک‌ مشت خاطراتی هم هست که باید فراموش شوند. بی‌خود حفظ شده‌اند؛ چون نبودن‌شان [...]<p><span style="text-decoration: underline;"><a href="https://www.google.com/reader/view/feed/http%3A%2F%2Foghlon.ir%2Ffeed%2F" style="padding-left:2px;"><img title="Feed" src="http://icons.iconarchive.com/icons/fasticon/web-2/16/Feed-icon.png" width="12" height="12" /></a></p>
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">برخی چیزها لازم است حفظ شوند. اسم اطرافیان باید در ذهن آدمی بماند، نباید این‌طور شود که یک‌عده را ببینی اسم کوچک‌ت را حتا صدا می‌کنند ولی تو یادت نمی‌آید اصلن این‌ها را کجا دیده‌ای. این خیلی بد است. در مقابل یک‌ مشت خاطراتی هم هست که باید فراموش شوند. بی‌خود حفظ شده‌اند؛ چون نبودن‌شان اسباب حرجی بر کسی نیست و ای بسا وجودشان آزاردهنده هم باشد.خلاصه که ما معتقدیم آن‌هایی که سرزمین خاطرات‌مان را غصب کرده‌اند باید بروند و آوارگان فراموش‌شده به کنج دل‌مان برگردند. موضع ما این است.</p>
<p><span style="text-decoration: underline;"><a href="https://www.google.com/reader/view/feed/http%3A%2F%2Foghlon.ir%2Ffeed%2F" style="padding-left:2px;"><img title="Feed" src="http://icons.iconarchive.com/icons/fasticon/web-2/16/Feed-icon.png" width="12" height="12" /></a></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://oghlon.ir/1387/05/16/oblivion/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>حیوانات ترسو؛ آدم‌های ترسو</title>
		<link>http://oghlon.ir/1387/04/23/zoophobia/</link>
		<comments>http://oghlon.ir/1387/04/23/zoophobia/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 13 Jul 2008 15:27:23 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Oghlon</dc:creator>
				<category><![CDATA[پرتره‌ی مکتوب]]></category>
		<category><![CDATA[ترس]]></category>
		<category><![CDATA[حیوانات]]></category>
		<category><![CDATA[دوری و دوستی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://oghlon.ir/?p=180</guid>
		<description><![CDATA[من از حیوان‌جماعت می‌ترسم. از سگ و گربه و غاز و&#8230;  واقعاً می‌ترسم، کتمان هم نمی‌کنم. بنظرم این‌ها مخ‌شان معیوب است، نمی‌فهمند، خرند. هیچ‌کدام از کارهایشان حساب و کتاب ندارد، یک‌هو عصبی می‌شوند می‌افتند به جان آدم. اما برخی‌شان بقدری ضعیف و نحیف‌ند که احساس می‌کنی دماغ‌شان را بگیری پس می‌افتند. مثلاً وقتی گنجشکی را [...]<p><span style="text-decoration: underline;"><a href="https://www.google.com/reader/view/feed/http%3A%2F%2Foghlon.ir%2Ffeed%2F" style="padding-left:2px;"><img title="Feed" src="http://icons.iconarchive.com/icons/fasticon/web-2/16/Feed-icon.png" width="12" height="12" /></a></p>
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">من از حیوان‌جماعت می‌ترسم. از سگ و گربه و غاز و&#8230;  واقعاً می‌ترسم، کتمان هم نمی‌کنم. بنظرم این‌ها مخ‌شان معیوب است، نمی‌فهمند، خرند. هیچ‌کدام از کارهایشان حساب و کتاب ندارد، یک‌هو عصبی می‌شوند می‌افتند به جان آدم. اما برخی‌شان بقدری ضعیف و نحیف‌ند که احساس می‌کنی دماغ‌شان را بگیری پس می‌افتند. مثلاً وقتی گنجشکی را دست‌ام می‌گیرم ناخودآگاه فکر می‌کنم شده‌ام یک غول بی‌شاخ و دمی که دوست دارد بقیه را اذیت کند و لبخند کریه بزند. خب من نمی‌خواهم این‌طور آدمی باشم. پس من از گنجشک‌ها می‌ترسم، از جوجه رنگی‌ها، از گربه و از سگ می‌ترسم. خرس‌ها هم که جای خودشان را دارند.</p>
<p><span style="text-decoration: underline;"><a href="https://www.google.com/reader/view/feed/http%3A%2F%2Foghlon.ir%2Ffeed%2F" style="padding-left:2px;"><img title="Feed" src="http://icons.iconarchive.com/icons/fasticon/web-2/16/Feed-icon.png" width="12" height="12" /></a></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://oghlon.ir/1387/04/23/zoophobia/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>پرنده‌ی آزادی</title>
		<link>http://oghlon.ir/1387/01/27/%d9%be%d8%b1%d9%86%d8%af%d9%87%e2%80%8c%db%8c-%d8%a2%d8%b2%d8%a7%d8%af%db%8c/</link>
		<comments>http://oghlon.ir/1387/01/27/%d9%be%d8%b1%d9%86%d8%af%d9%87%e2%80%8c%db%8c-%d8%a2%d8%b2%d8%a7%d8%af%db%8c/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 15 Apr 2008 15:46:48 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Oghlon</dc:creator>
				<category><![CDATA[بر شانه‌ی من کبوتری‌ست]]></category>
		<category><![CDATA[تحلیلیات]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://oghlon.ir/?p=14</guid>
		<description><![CDATA[«مُردن» برای پرنده‌ای که پرواز نیاموخته گاهی در شکل «آزادی» ظهور می‌کند؛ آنوقت مرگ، خود ِآزادی را هم می‌بلعد.<p><span style="text-decoration: underline;"><a href="https://www.google.com/reader/view/feed/http%3A%2F%2Foghlon.ir%2Ffeed%2F" style="padding-left:2px;"><img title="Feed" src="http://icons.iconarchive.com/icons/fasticon/web-2/16/Feed-icon.png" width="12" height="12" /></a></p>
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>«مُردن» برای پرنده‌ای که پرواز نیاموخته گاهی در شکل «آزادی» ظهور می‌کند؛<br />
آنوقت مرگ، خود ِآزادی را هم می‌بلعد.</p>
<p><span style="text-decoration: underline;"><a href="https://www.google.com/reader/view/feed/http%3A%2F%2Foghlon.ir%2Ffeed%2F" style="padding-left:2px;"><img title="Feed" src="http://icons.iconarchive.com/icons/fasticon/web-2/16/Feed-icon.png" width="12" height="12" /></a></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://oghlon.ir/1387/01/27/%d9%be%d8%b1%d9%86%d8%af%d9%87%e2%80%8c%db%8c-%d8%a2%d8%b2%d8%a7%d8%af%db%8c/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>بوی‌ها</title>
		<link>http://oghlon.ir/1386/12/23/italo-calvino/</link>
		<comments>http://oghlon.ir/1386/12/23/italo-calvino/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 13 Mar 2008 17:46:15 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Oghlon</dc:creator>
				<category><![CDATA[اقتباس]]></category>
		<category><![CDATA[داستان‌نما]]></category>
		<category><![CDATA[ایتالو کالوینو]]></category>
		<category><![CDATA[بوی خوش زن]]></category>
		<category><![CDATA[زندانی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://oghlon.ir/?p=190</guid>
		<description><![CDATA[بین تمام صداها، صدای مرد مستی که لباس نگهبان زندان را پوشیده بود، شنیده می‌شد، نیمه‌مست میان موجی از کلمات هذیان می‌گفت: هر چهارشنبه دوشیزه‌ای معطر یک اسکناس صد کرونی می‌داد تا بگذارم با زندانی تنها بماند‌، پنج‌شنبه هم صد کرون بابت آب‌جو از دست می‌رفت. وقتی ساعت ملاقات تمام می‌شد، دوشیزه خانم که بر [...]<p><span style="text-decoration: underline;"><a href="https://www.google.com/reader/view/feed/http%3A%2F%2Foghlon.ir%2Ffeed%2F" style="padding-left:2px;"><img title="Feed" src="http://icons.iconarchive.com/icons/fasticon/web-2/16/Feed-icon.png" width="12" height="12" /></a></p>
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">بین تمام صداها، صدای مرد مستی که لباس نگهبان زندان را پوشیده بود، شنیده می‌شد، نیمه‌مست میان موجی از کلمات هذیان می‌گفت: هر چهارشنبه دوشیزه‌ای معطر یک اسکناس صد کرونی می‌داد تا بگذارم با زندانی تنها بماند‌، پنج‌شنبه هم صد کرون بابت آب‌جو از دست می‌رفت. وقتی ساعت ملاقات تمام می‌شد، دوشیزه خانم که بر لباس‌های فاخرش، بوی زندانی را به همراه داشت، بیرون می‌آمد و زندانی هم با بوی عطر دوشیزه خانم بر لباس زندان، به سلول باز می‌گشت. برای من هم بوی آب‌جو باقی می‌ماند. زندگی چیزی نیست مگر تبادل بوها.<br />
<span style="color: #888888;"><em>اگر شبی از شب‌های زمستان مسافری- ایتالو کالوینو</em></span></p>
<p><span style="text-decoration: underline;"><a href="https://www.google.com/reader/view/feed/http%3A%2F%2Foghlon.ir%2Ffeed%2F" style="padding-left:2px;"><img title="Feed" src="http://icons.iconarchive.com/icons/fasticon/web-2/16/Feed-icon.png" width="12" height="12" /></a></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://oghlon.ir/1386/12/23/italo-calvino/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>سرانجام آزادیم</title>
		<link>http://oghlon.ir/1386/11/19/we-are-free-at-last/</link>
		<comments>http://oghlon.ir/1386/11/19/we-are-free-at-last/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 08 Feb 2008 19:03:28 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Oghlon</dc:creator>
				<category><![CDATA[هذیان]]></category>
		<category><![CDATA[پرتره‌ی مکتوب]]></category>
		<category><![CDATA[آزادی]]></category>
		<category><![CDATA[باران]]></category>
		<category><![CDATA[برابری]]></category>
		<category><![CDATA[جهان‌وطنی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://oghlon.ir/?p=202</guid>
		<description><![CDATA[مرزها دروغ‌گویانی بودند به مانند رنگ‌ها، و ما فریب خوردیم. من می‌دانم که فریب خورده‌ایم، فریبی مضحک که دلقکان‌مان با حرارتی به حدّت دوزخ به ایمان‌مان مبدل کرده‌اند. گرمایی داشت این سخنان و ما فریب خوردیم و فریباندیم دیگران را و کُشتیم دیگران را و&#8230; دیگران؟ بلی، مردمان آن سوی خط، مردمان بد، مردمانی که [...]<p><span style="text-decoration: underline;"><a href="https://www.google.com/reader/view/feed/http%3A%2F%2Foghlon.ir%2Ffeed%2F" style="padding-left:2px;"><img title="Feed" src="http://icons.iconarchive.com/icons/fasticon/web-2/16/Feed-icon.png" width="12" height="12" /></a></p>
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">مرزها دروغ‌گویانی بودند به مانند رنگ‌ها، و ما فریب خوردیم. من می‌دانم که فریب خورده‌ایم، فریبی مضحک که دلقکان‌مان با حرارتی به حدّت دوزخ به ایمان‌مان مبدل کرده‌اند. گرمایی داشت این سخنان و ما فریب خوردیم و فریباندیم دیگران را و کُشتیم دیگران را و&#8230; دیگران؟ بلی، مردمان آن سوی خط، مردمان بد، مردمانی که دشمن‌ند! آفریده‌های خوب خداوند مائیم! که خداوند ما را در مرزهایی بسته آفریده است، در مرزهایی مقدس!<br />
&#8230;<br />
و این‌گونه شیطان انسان را فریفت.<br />
&#8230;<br />
من اما اینک به مرزهایی به وسعت عالم می‌اندیشم، به خوبی‌های لایتناهی، به وحدت از کثرت فکر می‌کنم. «من امروز رویایی دارم؛ رویای من این‌ست که سرانجام روزی دره‌ها بالا خواهند آمد و تپه‌ها و کوه‌ها پایین خواهند رفت، ناهمواری‌ها هموار خواهند شد و ناراستی‌ها راست».<br />
بگذریم! چرا حرف‌های بزرگ‌تر از خود بزنیم؟ امروز هوای این‌جا خوب بود، باران می‌بارید. بارانی که از آن سوی مرزها آمده بود و به آن سوی مرزها می‌رفت. حال ما هم خوب شد. همین!</p>
<p><span style="text-decoration: underline;"><a href="https://www.google.com/reader/view/feed/http%3A%2F%2Foghlon.ir%2Ffeed%2F" style="padding-left:2px;"><img title="Feed" src="http://icons.iconarchive.com/icons/fasticon/web-2/16/Feed-icon.png" width="12" height="12" /></a></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://oghlon.ir/1386/11/19/we-are-free-at-last/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>بر اساس یک داستان واقعی</title>
		<link>http://oghlon.ir/1386/10/14/true-story/</link>
		<comments>http://oghlon.ir/1386/10/14/true-story/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 04 Jan 2008 18:57:40 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Oghlon</dc:creator>
				<category><![CDATA[داستان‌نما]]></category>
		<category><![CDATA[هذیان]]></category>
		<category><![CDATA[پرتره‌ی مکتوب]]></category>
		<category><![CDATA[جنگ نرم]]></category>
		<category><![CDATA[خیانت]]></category>
		<category><![CDATA[صبر]]></category>
		<category><![CDATA[عظمت روح]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://oghlon.ir/?p=200</guid>
		<description><![CDATA[کسی چه می‌دانست آن ضربه‌ی چاقویی که شکم پسرک را پاره کرد، می‌توانست این همه عواقب داشته باشد. مطمئنم آن جانیِ خبیث هم فکرش را نمی‌کرد. وقتی چاقو دل آن پسر را شکافت، طوفانی به راه افتاد، دریا متلاطم شد و روزنه‌ای برای خروج پیدا کرد، ماهیان دل او همه یک‌باره به بیرون جستند، خودی [...]<p><span style="text-decoration: underline;"><a href="https://www.google.com/reader/view/feed/http%3A%2F%2Foghlon.ir%2Ffeed%2F" style="padding-left:2px;"><img title="Feed" src="http://icons.iconarchive.com/icons/fasticon/web-2/16/Feed-icon.png" width="12" height="12" /></a></p>
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">کسی چه می‌دانست آن ضربه‌ی چاقویی که شکم پسرک را پاره کرد، می‌توانست این همه عواقب داشته باشد. مطمئنم آن جانیِ خبیث هم فکرش را نمی‌کرد. وقتی چاقو دل آن پسر را شکافت، طوفانی به راه افتاد، دریا متلاطم شد و روزنه‌ای برای خروج پیدا کرد، ماهیان دل او همه یک‌باره به بیرون جستند، خودی نشان دادند و عظمت به رخ کشیدند. دریای دل، آن قاصد جان را با خود برد، محوش کرد و آن‌چه از او باقی گذارد به مجسمه‌ی شرم‌ساری بیش‌تر می‌مانست. پسرک خوش‌حال از این واقعه، از این درد جان‌کاه که به سراغش ‌آمد و بهانه‌ای شد برای هویدایی آن پنهان شده‌ی عظیم پشت آن ظاهر نحیف که به چشمان هیچ کس نمی‌آمد تا آن‌که چنان روزی&#8230;</p>
<p><span style="text-decoration: underline;"><a href="https://www.google.com/reader/view/feed/http%3A%2F%2Foghlon.ir%2Ffeed%2F" style="padding-left:2px;"><img title="Feed" src="http://icons.iconarchive.com/icons/fasticon/web-2/16/Feed-icon.png" width="12" height="12" /></a></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://oghlon.ir/1386/10/14/true-story/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>کیمیای سعادت</title>
		<link>http://oghlon.ir/1386/09/19/friendship/</link>
		<comments>http://oghlon.ir/1386/09/19/friendship/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 10 Dec 2007 18:53:23 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Oghlon</dc:creator>
				<category><![CDATA[تحلیلیات]]></category>
		<category><![CDATA[هذیان]]></category>
		<category><![CDATA[حافظ]]></category>
		<category><![CDATA[دوستان ناباب]]></category>
		<category><![CDATA[پسر نوح]]></category>
		<category><![CDATA[کیمیای سعادت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://oghlon.ir/?p=198</guid>
		<description><![CDATA[بیاموزم‌ات کیمیای سعادت/ ز هم‌صحبت بد جدایی جدایی اگر قرار باشد که همه با آدم‌های خوب معاشرت کنند، این‌طور می‌شود که خوب‌ها با خوب‌ها نشست و برخاست کنند و بدها هم با خوب‌ها. اما چون بدها بد هستند و خوب‌ها هم باید با خوب‌ها دوست باشند پس بدها هیچ‌وقت نمی‌توانند با خوب‌ها دوست شوند. پس [...]<p><span style="text-decoration: underline;"><a href="https://www.google.com/reader/view/feed/http%3A%2F%2Foghlon.ir%2Ffeed%2F" style="padding-left:2px;"><img title="Feed" src="http://icons.iconarchive.com/icons/fasticon/web-2/16/Feed-icon.png" width="12" height="12" /></a></p>
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: center;"><span style="color: #888888;">بیاموزم‌ات کیمیای سعادت/ ز هم‌صحبت بد جدایی جدایی</span></p>
<p style="text-align: justify;">
اگر قرار باشد که همه با آدم‌های خوب معاشرت کنند، این‌طور می‌شود که خوب‌ها با خوب‌ها نشست و برخاست کنند و بدها هم با خوب‌ها. اما چون بدها بد هستند و خوب‌ها هم باید با خوب‌ها دوست باشند پس بدها هیچ‌وقت نمی‌توانند با خوب‌ها دوست شوند. پس بدها یا تنها می‌مانند یا برمی‌گردند نزد امثال خودشان. با این نصیحت نه خوب‌ها بد می‌شوند و نه بدها خوب؛ همه چیز همان‌طور که هست می‌ماند.</p>
<p><span style="text-decoration: underline;"><a href="https://www.google.com/reader/view/feed/http%3A%2F%2Foghlon.ir%2Ffeed%2F" style="padding-left:2px;"><img title="Feed" src="http://icons.iconarchive.com/icons/fasticon/web-2/16/Feed-icon.png" width="12" height="12" /></a></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://oghlon.ir/1386/09/19/friendship/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>

