بر اساس یک داستان واقعی

کسی چه می‌دانست آن ضربه‌ی چاقویی که شکم پسرک را پاره کرد، می‌توانست این همه عواقب داشته باشد. مطمئنم آن جانیِ خبیث هم فکرش را نمی‌کرد. وقتی چاقو دل آن پسر را شکافت، طوفانی به راه افتاد، دریا متلاطم شد و روزنه‌ای برای خروج پیدا کرد، ماهیان دل او همه یک‌باره به بیرون جستند، خودی نشان دادند و عظمت به رخ کشیدند. دریای دل، آن قاصد جان را با خود برد، محوش کرد و آن‌چه از او باقی گذارد به مجسمه‌ی شرم‌ساری بیش‌تر می‌مانست. پسرک خوش‌حال از این واقعه، از این درد جان‌کاه که به سراغش ‌آمد و بهانه‌ای شد برای هویدایی آن پنهان شده‌ی عظیم پشت آن ظاهر نحیف که به چشمان هیچ کس نمی‌آمد تا آن‌که چنان روزی…

Continue Reading