سرانجام آزادیم

مرزها دروغ‌گویانی بودند به مانند رنگ‌ها، و ما فریب خوردیم. من می‌دانم که فریب خورده‌ایم، فریبی مضحک که دلقکان‌مان با حرارتی به حدّت دوزخ به ایمان‌مان مبدل کرده‌اند. گرمایی داشت این سخنان و ما فریب خوردیم و فریباندیم دیگران را و کُشتیم دیگران را و… دیگران؟ بلی، مردمان آن سوی خط، مردمان بد، مردمانی که دشمن‌ند! آفریده‌های خوب خداوند مائیم! که خداوند ما را در مرزهایی بسته آفریده است، در مرزهایی مقدس!

و این‌گونه شیطان انسان را فریفت.

من اما اینک به مرزهایی به وسعت عالم می‌اندیشم، به خوبی‌های لایتناهی، به وحدت از کثرت فکر می‌کنم. «من امروز رویایی دارم؛ رویای من این‌ست که سرانجام روزی دره‌ها بالا خواهند آمد و تپه‌ها و کوه‌ها پایین خواهند رفت، ناهمواری‌ها هموار خواهند شد و ناراستی‌ها راست».
بگذریم! چرا حرف‌های بزرگ‌تر از خود بزنیم؟ امروز هوای این‌جا خوب بود، باران می‌بارید. بارانی که از آن سوی مرزها آمده بود و به آن سوی مرزها می‌رفت. حال ما هم خوب شد. همین!

Continue Reading