آلبوم‌ها را بسوزید

من از نگاه کردن به عکس‌های قدیمی خودمان می‌ترسم. از این‌که ببین‌م چقدر آن وقت‌ها خوب بوده و ما این همه خوش بوده‌ایم و لبخند می‌زدیم همه‌مان و نیش‌های‌مان تا بناگوش باز بوده می‌ترسم. از عکس‌های گذشته‌های خوبی که گذشته‌اند و احساس تهی بودن از آن‌ها به آدم می‌دهند شدیدن می‌ترسم. دل‌م نمی‌خواهد یادم بیاید ما همیشه این‌طور نبوده‌ایم، دل‌م می‌خواهد وقتی گذشته را می‌بینم احساس بهتری داشته باشم، من این حق را برای خودم قائل‌م. دل‌ من می‌خواهد وقتی حال‌م خوش‌ است به عکس‌هایی نگاه کنم که در آن نمی‌خندم. نمی‌دانم چه کسی به من یاد داد باهاستی که جلوی دوربین خندید ولی هر آن کس که بود احساس می‌کنم بی‌هیچ دوراندیشی فیلسوفانه‌ای حرف می‌زده است.

Continue Reading