ما غلط کردیم و جنگ انگاشتیم

من زندگی خودم را دارم. تو هم زندگی خودت را می‌کنی. ما دو نفر هیچ کاری به هم نداریم و اگر کمی مهربان‌تر با هم رفتار کنیم می‌توانیم یکدیگر را دوست بداریم و با عشق هم زندگی کنیم. اما اگر من حماقت کنم و تصمیم بگیرم که حق‌ات را از آنِ خود کنم، تو هم بی‌کار نخواهی نشست و اجازه‌ی این کار را نخواهی داد، آن‌وقت دعوای‌مان خواهد شد و از آن‌جا که من زودتر عصبانی می‌شوم مشت محکمی به سمت راست صورت‌ت می‌کوبم که از شدت ضربه‌ی من تو در یک دایره به شعاع ۴۸ سانتی‌متر، یک‌دور و نصفی دور خودت می‌گردی و آن‌وقت که من را پیدا کردی تو هم با دو دست‌ت یقه‌ی من را می‌کشی و با سرت به زیر چشم من ضربه‌ی سنگینی روانه می‌کنی. سر و صورت من خونی می‌شود، مال تو هم. من این ضربه‌ات را فراموش نمی‌کنم اما تو حتی اگر هم بخواهی هرگز قادر نخواهی بود مشت محکم و تحقیرآمیزی را که از من خورده‌ای فراموش کنی؛ پس خیلی ساده، بار دیگر دعوای‌مان خواهد شد ولی من این‌بار آن پیشانی‌ات را که زیر چشم من نشست جبران خواهم کرد. تو به خانواده‌ات می‌گویی من آدم خوبی نیستم و وحشی‌گری در خوی من رخنه کرده است، مطمئن باش من هم همین‌ها را به فرزندان‌م خواهم آموخت. پسر تو آن کتک جانانه‌ای را که از من خورده‌ای دیده است و چقدر از این بابت دل شکسته شده است! مدرسه که می‌رود چون پسر من کوچک‌تر و ضعیف‌تر است عقده‌اش را سر پسر دشمن پدرش خالی می‌کند. پسر دلبند من هم معصومانه گریه می‌کند و دو چشم کوچک‌ش از شدت گریه‌هایش قرمز می‌شود؛ ولی پسر من بسیار باهوش‌تر از آنچه گمان می‌کنی است به همین خاطر لاستیک جلوی دوچرخه‌ی چینی پسرت را پنچر می‌کند و حسابی حرص پسرک‌ت را در می‌آورد. پسر تو ازدواج می‌کند و برای دختر و پسرش از خاطرات گذشته می‌گوید و از ظلم‌هایی که خانواده‌ی من کرده‌اند. من هم برای پسرم زنی گرفته‌ام که غذا هم بلد است درست کند. پسر عزیز من هم خوب می‌داند برای خانواده‌اش چه‌ها تعریف کند. یکی دو سال بعد است که من می‌میرم، روح من از تن‌ام خارج می‌شود و درحالی‌که به زمین نگاه می‌کند در یک لباس سپید یواش یواش می‌رود وسط ابرها، آن بالا بالاها. خدا هم هست؛ با گوشه‌ی چشم نگاهی به من می‌کند و می‌گوید برو ساکت آن گوشه بنشین تا به حساب‌ت برسم. خدا تلویزیون را روشن می‌کند تا با هم فیلم تماشا کنیم ولی تخمه نمی‌آورد که سرگرم‌ش باشیم. من خودم را در فیلم می‌بینم، تو هم که هستی، پسران‌مان، نوه‌ها، نتیجه‌ها و … . فیلم تازه به نسل هشتم ِمن رسیده است، بلند می‌شوم که بروم. خدا نگاهی می‌کند و می‌گوید هنوز خیلی مانده تا تمام شود، هر وقت تمام شد خودم می‌رسانم‌ت، خیلی عجله نکن وقت هست. می‌گویم نه، تا جهنم راه زیادی نیست، خودم راه را بلدم و سر به زیر افکنده می‌روم.
پسران من هم‌چنان با پسران تو درگیرند و از یک‌دیگر کینه به دل دارند.

Continue Reading