بخورید و بیاشامید اما

رضا رنگ به صورت نداشت، نمی‌دانست این همه دردسر را از دست که ببینید و مدام پرت‌وپلا می‌گفت، البته حق داشت ولی همه‌مان وضعیت مشابه‌ای داشتیم، آیناز اگر با ما نمی‌آمد معلوم نبود سر همین حرف‌های او چه دعواهایی شود. خلاصه از قدیم گفته‌اند دوست را باید در سفر شناخت، راست گفته‌اند، کمی مشکل که پیش بیاید همه آن روی خودشان را نشان می‌دهند، مثل همین رضا یا مثل آن میلادی که چندبار هوس‌م شد بزن‌م زیر فک‌ش که این‌قدر آیه‌ی یأس برای‌مان نخواند. به بچه‌ها گفتم “این بند و بساط‌مان را جمع کنیم و بگردیم این دور و اطراف را بلکه به مراد دل‌مان برسیم”؛ میلاد گفت “این حوالی که سهل است، قله‌ی قاف را هم اگر بگردی همین آش است و همین کاسه، من می‌دونم!”. آیناز بی‌آن‌که حرفی بزند سرش را انداخت پائین و شروع کرد به جمع کردن، بقیه هم بناچار بلند شدند و ژست طلبکارانه به سمت من گرفتند یعنی که کجا باید برویم؟ من هم بی‌این‌که به روی خودم بیاورم یکی از وسایل را دستم گرفتم و کنار آیناز ایستادم، او قاطعانه به سمت سرازیری حرکت کرد، من هم به دنبال‌ش راه افتادم، بقیه هم غرولندکنان چنین کردند. خیلی دور شده بودیم، همه‌مان تشنه بودیم ولی کسی در این وضعیت جرأت آب خوردن نداشت، خستگی از سرتاپای بچه‌ها می‌بارید، با خودم فکر می‌کردم که اصلن حرف اشتباهی زده‌ام که باید راه بیفتیم، همیشه جوینده یابنده نیست و این ضرب‌المثل‌ها را یک‌عده بی‌کاران زمان گذشته ساخته‌ند و الآن از آن دنیا به ریش ما می‌خندند. احساس کردم شده‌ایم شبیه این فیلم‌های هالیوودی که آخر سر همه‌شان می‌میرند؛ البته بیش‌تر فیلم “مه” منظورم است. از جنگل بیرون آمده بودیم که رضا دوباره نق زد که “دیگه من نمی‌آم، من‌رو باش که عقل‌م رو دادم دست یه مشت بچه، من همین‌جا می‌مونم”. این‌بار خیلی جدی حرف می‌زد، کسی هم مخالفت نکرد، در واقع ته دل‌مان بی‌توهمی نسبت به او و این حرف‌ش نبودیم، او با آیناز همان‌جا ماندند و دقیقن نمی‌دانم بعدش را چه کردند. اما ما مأیوس نبودیم، في الحرکاتِ برکاتٌ، مجدانه راه‌مان را گرفته بودیم و می‌رفتیم، در این مسیر همین‌طور از تعدادمان کم می‌شد، میلاد از شدت فشاری که تحمل می‌کرد، تب کرد و آن‌جایش زد به مغزش و مُرد. خدا بهشت را نصیب‌ش کناد. آدم‌ها گاهی گُه زیادی می‌خورند و بعد می‌مانند که چه کنند، در واقع از زمستان ِ پس از جیک‌جیک مستون بی‌خبرند. ما هم آدم‌یم و کف دست‌مان را بو نکرده بودیم که قرار است این‌قدر تلفات بدهیم. این آخری‌ها فقط من و سینا مانده بودیم، هفت جنگل و هفت دریا و هفت اتوبان را پشت سر گذاشته بودیم که در آن سوی خیابان، تابلوی “سرویس بهداشتی” را دیدیم، ذوق برمان داشته بود، سینا جامه به خود درید و نعره‌ای زد و از حال رفت. زدم زیر گوش‌ش و بیدارش کردم که ای مرد حسابی، یا شیخ؛ اندکی صبر، سحر نزدیک است. به سمت جهت پیکان تابلوی “سرویس بهداشتی” ذوق‌مرگ‌شده حرکت می‌کردیم و درنهایت مستراح را که می‌گویند هم‌خانواده‌ی راحتی‌ست پیدا کردیم. درش را قفل کرده بودند، لوله‌ی آبی شکسته بود و همین‌طور آب می‌ریخت به سمت اطراف، اسکلت ره‌پویان پیش از ما که آن حوالی مانده بود را آب دوره کرده بود، حال‌م از هرچه آب بود به هم می‌خورد. به سینا گفتم “بیا همین‌جا کارمان را بکنیم، آن‌جایی که حتی توالت پیدا نمی‌شود باید به آن رید”، منتظر جواب‌ش نشدم و رفت‌م گوشه‌ای و خودم را خلاص کردم…آه! لذتی که در جیش هست در کباب سیزده‌بدر نیست؛ به خدا.

Continue Reading