از شبی که بر ما گذشت

دی‌شب بود که قبل از خواب یاد کریس‌ دی‌برگ افتادم، یاد لَست‌نایت‌اش. من این یکی‌ش را خیلی دوست داشتم. شب‌های من خیلی وقت‌ها با همین کریس دی‌برگ می‌گذشت. هرچقدر که فکر کردم نتوانستم بفهم‌م چطور این صدای خوب را که دوست می‌داشتم‌ش مهجور و گوشه‌گیر کرده‌ام. اما خُب کلاً همین‌طور است، آدم‌ها گاهی ناخودآگاهانه علاقه‌هایشان را گم می‌کنند، دور می‌شوند از آن‌ها و به یک‌باره با صدایی، تصویری، بوی آشنایی و هر چیز این‌جوری دیگر فیل‌شان یاد هندوستان می‌کند؛ یعنی یادشان می‌آید که من این‌ها را دوست داشتم، یادشان می‌آید که بازی‌های همین چندسال پیش با داداش‌ که الآن جای دیگری زندگی می‌کند چقدر خوب بود، یاد پیک‌نیک‌های دسته‌جمعی، یاد شوخی‌های سر کلاس، یاد فیلم کلاه قرمزی می‌افتد. حافظ وقتی می‌گوید «متی ما تلق من تهوی دع الدنیا و اهملها» یعنی همین، یعنی قدر لحظه‌هایتان را بدانید، مفت نفروشیدشان، کاری نکنید که شبی از شب‌ها یاد هندوستان بیفتد به جان‌تان و نوستالژی گذشته قورت‌تان بدهد. ولیکن حافظ عزیز هم می‌داند که ما آدم‌ها اصولاً زیاد شکر می‌خوریم، دست خودمان هم نیست.
کریس دی‌برگ دی‌شب این‌ها را که می‌گفت حس عجیبی داشت، دل‌ش جای دیگری بود. خوب می‌دانستم که نباید کلام‌ش را بِبُرم. ساکت نشسته بودم و گوش می‌کردم. اشک جفت‌مان درآمد آخر سر.

Continue Reading