که چه‌کارت کنم بگو

چه بوی خوشی می‌آید ام‌شب از ده‌سانت آزادیِ عرض پنجره‌ی اتاق‌م‌؛ بوی بهارنارنج است این وقت سال؟ یا که اطلسی‌ها مستی‌شان گرفته؟ شب‌بوها؟ نمی‌دانم. اصلاً من که بوی چیزی و کسی جز تو را نمی‌شناسم، پس بگذار چیزی نگویم که معنای‌شان بر خیال من نمی‌گذرند. این‌ها بوی خوش توست که می‌آید. بوی خوش همه‌ی اوقات دورند که به لحظه‌ای، آرام پریشان‌م می‌کنند. آری جز این نیست. من تو را می‌شناسم، صدای‌ت را از میان همه‌ی موسیقی‌های نواخته شده می‌توانم تشخیص دهم؛ «یسمعنی حین یراقصنی کلمات لیست کالکلمات». سایه‌ی تن‌ت را حتی از میان سایه‌های بُتان جهان کفرزده می‌توانم که سوا کنم و نگاه‌ت را از ستاره‌گان تاریکی‌ها. پس من شهادت می‌دهم که این بوی خوش توست که می‌آید. حاشا نکن؛ مرا چنین حقی هست که گاهی و لحظه‌ای این‌چنین عطر یاد تو در آغوش‌م بگیرد چنان‌که جان دادنِ جنده‌گان را حقی‌ست بر گردن عفیفان که موجب نازیدن‌شان در خفا گشته‌اند. پس حاشا نکن، اقرار کن، بگو. بگو خود تو بوده‌ای که یادم کرده‌ای و این‌ حال خوبِ‌ ام‌شب هدیه‌ی سفر توست بر من، تا همه‌ی جفای‌ت را به لبخندی بگذرم.

Continue Reading