در جهنم پازل

بعضی وقت‌ها مثل حالای خودم، دوست دارم در خلاء هر حواسْ ‌پرت‌کُنی، تنهایی بنشینم و ببینم کجای کارم. کجای کارم که احساس می‌کنم هنوز هم که هنوز است نتوانسته‌ام بین این چند راهی، خودم را به یک سمت و سوی مشخصی هدایت کنم. دلم می‌خواهد بدانم چرا احساس می‌کنم شده‌ام مثل یک پازل خیلی بزرگی که به هم ریخته‌اندَش و کسی آن‌قدر توانا نیست که بیاید و تکه‌های جداشده را کنار هم بچیند.
احساس می‌کنم خوب نیست گاهی جو بگیردَم و شبیه سیاست‌مدارها بشوم و در یک گاه دیگر همه‌شان را ول کنم و مثل حالا کِز کنم گوشه‌ای و دلم بخواهد کتاب بخوانم و همه‌ی ماجراها را با افیون هنر فراموش کنم. دیگر اصلاً نمی‌شود مثل بادکنک بی‌صاحاب در آسمان وِل بود و هر چند وقت به یک سمتی رها شد. من دوست دارم شخصیت‌ام و طرز نگاه‌م به دنیا، مثل زن‌های عفیف مردی برای خود بیابد، وفادارش بماند و آخر سر از این انتخاب‌ش خرسند باشد و پشیمانی نکند از آن عمر و احساسی که تلف کرده است. خلاصه این‌که وقتی می‌فهمی باید هدایت می‌شدی و نشده‌ای، در جهنم تشویش فکرت عذاب می‌شوی، آن‌وقت باید با خروارها عذاب بر سرت، راه خودت را پیدا کنی.

Continue Reading