ما می‌رویم

«باید گذاشت و گذشت.» باید که رفت و دور شد از این حالی که ناخواستنی‌ست، آنی که آینده‌ی مطلوب گذشته‌های ما نبود. شرمی بر ما نیست، مگر آنان که مانده‌اند چیزی جز انبوهی از حسرت و کوله‌بار «آرزوهای بی‌کران در خُلق‌های تنگ» نصیب عمرشان گشت؟ ما کوله‌بارمان را از شوق پُر خواهیم کرد، از آن‌چه شب‌ها به خواب دیده‌ایم. ما سرمست در پی خود، در سبز دشت بی‌کران خواهیم تاخت؛ آن‌چنان که دست‌های پلیدِ مردگانِ مستدعیِ سکون را، که ما را هم‌دمی از جنس خود می‌خواهند باغرور رد کنیم. از آن‌ها بی‌هیچ تردیدی می‌گذریم. به انتظار ما در آینده باید بنشینند عزیزان‌مان، که ما تعلقی به حال نامیمون خود نداریم. اسب‌مان اگر توان تاختن در این‌چنین دشت‌هایی وسیع را نداشت باکی نیست، پاهایمان قدرت‌مندند، و اگر این جسمِ میراثِ گذشته نیز از سفر ماند، دل‌هامان از رفتن نمی‌مانند. ما می‌رویم.

Continue Reading