گِل‌بازی خداوند

خداوند تنورش را روشن نمود و روی درجه‌ی مخصوص تنظیم‌ش کرد؛ آن‌گاه تکه گِلی برداشت، آن‌را محکم به روی تخته سنگی صاف کوبید، وردنه از روی آن رد کرد و به سه تکه تقسیم‌َش کرد؛ هر کدام‌شان را شکلی داد و سرانجام داخل آن تنور داغ شده قرارشان داد.
اندک مدتی بعد خدا آمد، درب تنور را باز کرد و یکی از آن سه را بیرون کشید. آن تکه گل هنوز نپخته بود، بی‌رنگ و روی بود و خداوند را از خود مأیوس نمود. اما خدا مدتی صبر کرد تا دیگری را از تنور بیرون بکشد، دومی فوق‌العاده شده بود، سرخ‌روی و خوش‌بر و رو. اوف! عجب چیزی شده بود. خداوند به‌راستی حق داشت که محو تماشای‌ش شود و سومی را که حال جزغاله شده بود فراموش کند. با این‌حال به هرسه جان داد و این‌گونه سفیدپوست‌ها، سرخ‌ها و سیاهان را بر زمین گستراند، هرچند زیرچشمی آن وسطی را مدام می‌پایید.

پ.ن: برداشتی آزاد بود از اعتقاد سرخ‌پوست‌های قدیمی در مورد خدا و خلقت.

Continue Reading