از جور دور گردون

آقای بشارتلو؛
سلام، حال شما چطور است؟ خوب هستین ان‌شاءالله؟ اگر جویای احوال من هم هستید، باید عرض کنم ملالی نیست جز دوری شما و دوستان سازنده‌ی خاطرات کودکی‌ام که دیگر نشانی از آن‌ها ندارم. بله زندگی این‌طور است. یادتان هست آقای بشارتلو که معلم کلاس اول من بودید؟ شاید یادتان نباشد، ولی من خوب یادم است. اصلن بگذارید چند خاطره برای‌تان بگویم بلکه من‌را به یاد بیاورید؛ من همیشه با محمد قزلسفلو می‌گشتم، او دوست خوب من بود، کنار هم می‌نشستیم و با هم در حیاط مدرسه، دست در گردن هم‌انداخته قدم می‌زدیم. محمد موهای‌اش بور بود. یادتان آمد؟ نیامد؟ ای بابا. خب پس یکی دیگر تعریف می‌کنم؛ شما یک روز می‌خواستید به بچه‌های خوب کلاس جایزه بدهید، اسم بچه‌ها را صدا می‌زدید، هرکسی می‌آمد و جایزه‌اش را می‌گرفت و می‌رفت. من که آمدم چیزی‌که به من دادید اندازه‌اش خیلی کوچک بود، خوش‌ام نیامد، با خنده‌ای زورکی رفتم سرجای خودم نشستم، شما خیلی تیز بودید و زود فهمیدید، لبخندی زدید و گفتید بیا این‌ یکی هم مال توست. جایزه‌‌ی جدید من پرگار بود. و با حوصله شما نشستید برای من‌ِ کلاس اولی، کار با پرگار را آموختید. به من یاد دادید که دایره بکشم. دایره‌های کوچک، دایره‌های بزرگ، دایره‌های بزرگ‌تر. نمی‌خواهم با گفتن این خاطره زخم‌زبان و گوشه کنایه بهتان بزنم، نه ولی خب قبول بفرمائید که شما بودید که دایره را وارد زندگی من کردید. شما به من یاد دادید دایره بکشم. که چه بشود؟ با آن خطوط یک محیط بسته‌ای برای خودم بسازم که از بیرون جدای‌اش کند. من آن موقع لذت می‌بردم. ولی عواقب این کارتان می‌دانید چه شده؟ این شده که من در طول زندگی‌ام مثل خیلی از این مردم، مثل خود شما آقای بشارتلو مشغول دایره کشیدن‌ام. هی دایره می‌کشم، کل زندگی من الآن داخل این دایره‌هاست، باور بفرمائید. بهتر نبود شما که معلم‌ام بودید می‌آمدید و یک دفتر الگوی نقاشی به من هدیه می‌دادید؟ یا مثلن یادم می‌دادید که به این گلدان از این زاویه نگاه کنی قشنگ‌تر است؟ ولی شما دایره کشیدن یادم دادید. البته ایرادی هم ندارد، شما بلد نبودید مثل معلمان نقاشی -که استاد معلمان عالم‌ند- برای‌م بگوئید که گلدان را آن‌گونه ببینم. به شما هم دایره کشیدن را یاد داده بودند. اصلن ریشه‌ای‌تر که به این مسأله نگاه کنیم ردپای هندی‌ها را پیدا می‌کنیم. هندی‌ها بودند که پرگار را اختراع کردند، البته ویکی‌پدیا چیزی در این مورد ننوشته ولی معلوم است که کار آن‌هاست. مثل تناسخ‌شان می‌ماند، از این دایره به آن دایره، از این یکی به آن یکی. کلن این‌ها عشق دایره‌اند. بدبخت‌ها دنیا را بی‌دایره نمی‌بینند. چه فرمودید؟ من به عقایدشان توهین می‌کنم؟ نه خیر این وصله‌ها به من نمی‌چسبد آقای بشارتلو، من از آزادی بیان خودم استفاده می‌کنم، عقیده‌ام را می‌گویم. هندی‌ها هم بروند توی وبلاگ‌شان بنویسند اُغلن خر است، کسی تره خرد می‌کند؟ این حرف‌ها چیست، من اصلن معتقدم سوسک‌ها را باید کشت، به صغیر و کبیرشان رحم نکرد. حضرت سعدی علیه‌الرحمه می‌فرمایند گرگ‌زاده عاقبت گرگ شود. حالا این گرگ موضوعیت ندارد، همان زید و عمرو آخوندها را می‌ماند، منظورش این است که سوسک‌زاده هم عاقبت سوسک می‌شود، پس حتی آن‌ها را هم باید کشت، نیست و نابودشان کرد. هندی‌ها مقصر هستند ولی این‌ها را نگفتم که فکر کنید شما بی‌گناه‌ید. شما هم مقصرید. با این دایره‌هایی که به من یاد دادید تا هروقت و بی‌وقتی دور خودم بکشم، این الف را که اسباب تکدر خاطرم است و پریشان‌ام می‌کند را یک مدتی دور می‌ریزم و آدم خوبی می‌شوم، باز الف پیدا می‌شود، باز دور می‌ریزم، مدتی خوب می‌شوم، دوباره پیدا می‌شود. چرا تعجب می‌کنید، از ویژگی‌های دایره‌ها همین است، هرچقدر بگردی، به همان نقطه‌ی اول‌ات برمی‌گردی، دور زدن است دیگر. خبری از بالا رفتن و این حرف‌ها نیست. حالا نمی‌خواهد غصه بخورید، این‌ها را گفتم شاید یادتان بیاید من کدام دانش‌آموزتان بودم. بله آقای بشارتلو، شما معلم کلاس اول من بودید. من شما را دوست دارم. تازه دوست پدر من هم بودید. گذشته است دیگر، اسم‌اش روی‌اش است، گذشته است و تمام شده، دیگر هم برنمی‌گردد. چیزی که می‌ماند همین خاطره‌هاست. خواستم یادآوری کنم تا کمی هورمون نوستالژی‌مان ترشح کند بلکه بعضی وقت‌ها معلم‌ها به شاگردان‌شان و شاگردان به معلم‌های‌شان و من به شما و شما به من و همه‌مان به همه‌ی کرده‌های‌مان فکر کنیم، گاهی با خوب‌های‌اش بخندیم و با تلخ‌های‌اش غصه بخوریم. چه ایرادی دارد؟
به همه سلام برسانید و بگوئید مشتاق دیدارشان‌ام. شاید زمانی‌که خیلی هم دور نباشد این دایره‌ها مرا به همان‌جا برگرداندند. روز از نو، روزی از نو.

Continue Reading