یک قصه‌ی عامه‌پسند

تحت تأثیر حضرت کوئنتین تارانتینو
بعد از دستگیر شدن‌، مرا به سازمان مرکزی گشتاپو در برلین واقع در خیابان فریتز-آلبرخت منتقل کردند؛ ۴۷۳ روز و نصفی را در زندان انفرادی و با تحمل شکنجه‌های وحشیانه گذراندم که خبر آمد؛ شخص پیشوا می‌خواهد با شما ملاقات کند. مرا به یک جنگل در شرق هامبورگ منتقل کردند تا همان‌جا پس از کشتن من، مرا خوراک گرگ‌ها کنند. هیتلر زودتر آمده بود و عصبانی بود که چرا ما دیر کرده‌ایم، موسولینی هم بود؛ عده‌ای از سران نازی مثل والتر ونک و هاینریش هیملر را هم توانستم شناسایی کنم. هیلتر وقتی مرا دید خشم‌ش فروکش کرد و با حالت تمسخر جلو آمد و گفت: «خب، می‌بینم که به گه‌خوردن افتاده‌ای؟» و بعد زد زیر خنده، موسولینی هم سیگارش را دود می‌کرد و مغرورانه پوزخند می‌زد. گفتم «سیبیل‌ت رو چند می‌فروشی؟» هیتلر چشم‌ها را گرد کرد و گفت «با من بودی؟» گفتم «مگه عمه‌ت هم سیبیل داره؟»؛ وقتی این‌را شنید مثل تام‌وجری از سرش دود بلند می‌شد، یاحضرت جرجیس گویان به سمت من می‌آمد که مرا خفه کند چون فکر می‌کرد حالا که دستان من بسته است کاری نمی‌توانم بکنم ولی قبل از این‌که به من برسد، گفتم «اوه؛ اون‌جا رو، چه سوسک بزرگی!» هیتلر احمقانه روی‌ش را برگرداند و من دو لگد به دو نقطه‌ی حساس بدن‌ش زدم و او نقش زمین شد. نازی‌ها همین‌که این صحنه را دیدند پای به فرار گذاشتند ولی هِرمان گورینگ خودش را خیس کرده بود و از ترس نمی‌توانست تکان بخورد، به او گفتم که به مادرش سلام برساند و به او بگوید چرا از پوشک my baby استفاده نمی‌کند که تو بتوانی مثل یک مرد سرت را بالا بگیری؟ او را گذاشتم که برود اما آدولف هیلتر هرگز از جای‌ش بلند نشد و برای همیشه چهره در نقاب خاک کشید.

Continue Reading