کدوی کودکی من

تا هفت-هشت سالگی، خیال‌بافی‌های من در اوج خودشان بودند. همه‌ی داستان‌هایی را که می‌شنیدم برای خودم پر و بال می‌دادم و در ذهن‌َم تصورشان می‌کردم. یک قسمت عمده‌ی این خیال‌بافی‌های من ارتباط مستقیمی با کدوتنبل داشت، نمی‌دانم اصلن کدوتنبل دیده بودم یا نه، ولی همیشه یک چیزی شبیه همانی که توی کتاب کشیده بودند در ذهن خودم مجسم می‌کردم، یک کدوتنبلِ نارنجیِ پررنگ شبیه این نقاشی‌های اکسپرسیونیستی. آن‌قدر هم بزرگ، که می‌شد با چاقو قسمت بالایش را ببری و بروی توی‌َش، درش را هم مثل زیردریایی‌های جنگی ببندی. بعد این‌طور یک کنج خلوتی برای خودت داشته باشی که بعدازظهرها وقتی پدر و مادرت خواب‌شان گرفت و تنها شدی، بروی داخل کدوی خودت و زندگی کنی خلاصه. یک سوراخ کوچولو هم روی دیواره‌ی کدو درست کنی که از بیرون اصلن معلوم نباشد ولی تو بتوانی بیرون را ببینی و تحت کنترل داشته باشی. این کدوتنبل خیلی مهم‌تر از این حرف‌ها بود. می‌توانستی بجای آن پیرزن، محمد همان پسر چاق بدعنق اعصاب خردکن را که خانه‌شان نزدیک ساختمان منبع آب بود، بیندازی داخلش و با پا هل‌ش بدهی و بگذاری از بالای آن کوه مثلثی‌شکل قِل بخورد پائین و آخرسر وقتی رسید پائین عقل و هوش از سرش برود؛ آن‌ موقع است که تو می‌توانی برایش سوت بلبلی بزنی و ادا در آوری، یعنی که سه تا گنجشگ دور سرش می‌چرخد و چَه‌چَه می‌زند. وقتی هم مادر محمد می‌آمد دم ِ درِ خانه‌مان که بگوید ببینید پسرتان چه به روز محمد آورده، من باز می‌رفتم توی کدوتنبل خودم و پدافند غیرعامل و این حرف‌ها. خلاصه به ریش‌شان می‌خندیدم.

Continue Reading