دوست می‌دارم من این نالیدن دل‌سوز را

واقعیتی‌ست که ذات آدمی به یک اندازه‌ای –حالا هر چقدر هم کم- دوست دارد نمک به زخم خودش بپاشد، دوست دارد زخم رو به به‌بودی را با ناخن‌ خیال‌ش بخراشد و ذکر مصیبت بخواند برای خودش و های‌های گریه کند. آدم‌ها این‌طورند. دل‌شان می‌خواهد همیشه آن آدم مظلومه‌ی داستان‌های زندگی باشند که زیر یوغ ستم و بدرفتاری‌های این و آن، صبوری کرده‌اند و صبوری کرده‌اند. دوست دارند کوزت باشند، امام حسین باشند در حد خودشان. وگرنه چه معنی می‌دهد آدم‌ها بیایند خاطرات تلخی را که داشته‌اند مدام و گاه‌وبی‌گاه در ذهن مرورشان کنند و حتی پیازداغ‌ش را هم آن‌قدر زیاد کنند تا آتشی در دل‌شان شعله‌ بگیرد که جنگل‌های گلستان از شرمنده‌گیِ این همه مظلومیت، دود شوند بروند هوا. این همه خاطره‌ی خوب هست که می‌تواند به آدم انرژی بدهد تا ناخودآگاه نیش‌مان باز شود و شنگولیت وجودمان مضاعف؛ ولی مازوخیسم روحی گویا بیش‌تر باب میل است؛ نمی‌دانم چرا.

Continue Reading