بشنو هم‌سفر من

بگذار بگذریم. دیگر حرف‌ش را هم حتی نزنیم. چرا دوست داریم همه چیز این‌قدر کش بیاید. من می‌دانم یک روز این کش آمدن‌ها کار دست‌مان می‌دهد، یک‌هو که پاره شود دست‌مان اوخ می‌شود. ردش می‌ماند آن‌وقت، خودت می‌دانی. نمی‌شود فراموش‌ش کرد. درد دارد. تنها که بشوی و بشوم مجبور می‌شوی و می‌شوم که زل بزنیم به این رد مانده از گذشته، دست خودمان که نیست دست‌مان را نبینیم. بعد مجبور می‌شویم هزار جور دوز و کلک برای خودمان سوار کنیم که یادمان برود، بی‌خودی کتاب بخوانیم، فیلم ببینیم و خیلی کار احمقانه‌ی دیگر تا بلکه فراموش‌مان شود؛ ولی نمی شود. یعنی نمی‌گذارند که بشود. هرکس که بیاید اشاره‌ای به آن می‌کند و احوالات‌مان را می‌پرسد که یعنی حواس‌مان به تو هست، ما دوست‌ت داریم. اما تو که به‌تر می‌دانی «اين جهان پر از صدای حركت پاهای مردمی‌ست كه هم‌چنان‌كه تو را می‌بوسند در ذهن خود طناب دار تو را می‌بافند.» خواسته یا ناخواسته.
می‌بینی! این همه عواقب دارد؛ پس بگذار تمام‌ش کنیم. همین‌جا قضیه را ختم به خیر کنیم. می‌دانم ختم به خیر نمی‌شود ولی باید از این غصه‌ها ترسید. بگذار من بروم آن قیچی کوچک را از کمد بردارم، خوب نمی‌بُرَد ولی می‌شود دونفری از پس‌ش برآمد؛ تو یک سوی‌ش را بگیر من بادقت پاره‌اش می‌کنم به دو قسمت مساوی کوچک که دیگر آن‌قدرها کش نیاید. این‌طوری خوب است؛ کم‌تر بد است. باور کن!

Continue Reading