صور دمیده شد و من مُردم.

دراز کشیده بودم و گوش می‌دادم. به صداها. به صدای باران که می‌بارید. به صدای رد شدن اتومبیل از سطح خیس خیابان. صدای بلندگوی مسجد: «پروردگارا»، صدایش اما دور بود، دیگر به این‌جا نمی‌رسید. پسرکی که صدا زد «زهرا خانم!». صدای باد. گوش کردم به میز تحریرم که صدا داد بی‌خودی، لابد بخاطر انبساط و انقباض. صدای بوق ماشین. درب خانه‌ای که بسته شد. «سیصد گل سرخ، یک گل نصرانی…» از ماشینی آمد که رفت. صدای سرفه‌های حسن‌نژاد. صدای باد.
من خوب گوش دادم، کسی مرا صدا نزد.

Continue Reading