یک روز ارس گردم.

ام‌روز سر میز ناهار مهران از ماری‌ جوآنا می‌گفت، از این‌که دوست‌ش ماری ‌جوآنا می‌کشد و گلی را در کویر باغ‌چه‌ی خانه‌شان می‌بیند که هرگز وجود نداشته است. بعد از ناهار بحث عوض شد، رفت سر شاتر آیلند؛ این‌که آیا دی‌کپریوی شاترآیلند یک روانی مریض بود یا یک نابغه‌ی سیگاری؟! از آن موقع تا حالا فکری‌ام که واقعاً «کدوم به‌تره؛ زندگی کردن مثل یک هیولا یا مُردن مثل یک مرد خوب؟!» و هیچ بعید نیست همین روزها من معتاد شوم و در کنار یکی از خیابان‌های جزیره‌ی شاتر، جان بدهم.

Continue Reading

شاید

چه می‌دانم؛ شاید روزی یکی شویم. شاید روزی شب شود و من تو را در آئینه ببین‌ام. شاید روزی زمین بخاطر من دهن وا کند و همه‌ی فاصله‌های خانه‌ی من و تو را ببلعد. ژاپن که تسونامی آمده بود خانه‌ی یکی رفته بود توی خانه‌ی دیگری. شاید از این تسونامی‌ها این‌جا هم بیاید و من گیج بمانم که تو هستم یا منی؟!
به هیچ چیز نمی‌شود دل بست؛ نه به بودن‌ها و نه به این نبودن‌ها. این «شاید»ها همه‌ی فلسفه‌ی زندگی من است که در خوش‌حالی‌ها غم‌گین‌ام می‌کند و در گریه‌ها می‌خنداندم. من فیلسوفِ تب‌دار عجیبی‌ام.

Continue Reading

حرف‌های نگفته

همه‌ی حرف‌ها را باید گفت. هیچ حرفی نباید بماند برای نگفتن. سکوتِ سرشار از ناگفته‌ها بد است. این‌را به قیمت یک حسرت بزرگ فهمیده‌ام، به وسعت یک غم بزرگ مسلط بر دل. حرف‌ها اگر گفته نشوند می‌مانند، هیچ جایی نمی‌روند. خیلی زود به غصه تبدیل می‌شوند، تغییر ماهیت می‌دهند ولی از بین نمی‌روند. این‌ها از پلاستیک‌ها هم سگ‌جان‌ترند، هیچ‌وقت تجزیه نمی‌شوند. می‌مانند. برخی‌ها می‌گویند گذشت زمان هر چیزی را پیر می‌کند، می‌گویند بگذار زمان بگذرد آن‌وقت می‌بینی که حرف‌های نگفته‌ات چطور مُرده‌اند. اینان نمی‌دانند حرف‌های نگفته یعنی چه، نمی‌دانند حسرت مانده بر دل یعنی چه. آن‌ها زر می‌زنند. زمان، قرص استامینوفن است بنظرم؛ یعنی یک مسکن بیش‌تر نیست. یک مدتی را فراموش‌ت می‌شود، می‌توانی بخندی؛ فکر می‌کنی همه چیز خوب شده ولی اشتباه می‌کنی. هیچ چیزی عوض نشده. حرف‌های نگفته‌ات هنوز هستند گوشه‌ی دل‌ت و مدام خودشان را مرور می‌کنند، آن‌قدر می‌گویند که گریه‌ات بگیرد. خاصیت‌شان همین است. حرف‌های نگفته، حرف‌های اشک‌آورند. بی‌رحم‌اند.

Continue Reading

هرگز کسی این‌گونه فجیع به کشتن خود برنخاست.

یک
شبیه این دیوانه‌ها که یک نفر مدام به‌شان می‌گوید بُکش‌اش، بکش‌اش! یک نفر هم در ذهن من هست که وقت و بی‌وقت برای‌ام داستان تعریف می‌کند. سر شام، قبل از خواب، موقع مطالعه، وسط حرف‌های یک دوست و… خلاصه که وقت خاصی ندارد. محور داستان‌هایش همیشه من‌ام. بقیه‌ی شخصیت‌ها هم از افراد معمولیِ اطراف انتخاب می‌شوند. این شهرزاد قصه‌گوی ذهن من زیادی واقع‌گراست، هیچ‌وقت هیچ‌ اثری از ناتالی پورتمن در داستان‌هایش نیست. آخر داستان‌هایش را هیچ‌وقت نمی‌شود پیش‌بینی کرد. دی‌شب که داستان تعریف می‌کرد خنده‌ام گرفت. نتوانستم جلوی خنده‌هایم را بگیرم. نفهمیدم بعدش چه شد. شهرزاد، سوررئالیست شده بود. من را با خودم درانداخته بود.

دو
‌دی‌شب آنیکا گفت متأسف‌ام. گفت پای کس دیگری در میان است. عصبانی شدم. همیشه پای کس دیگری در میان است. چرا؟ چرا هیچ‌وقت آنیکا پنلوپه نمی‌شود؟ چرا همیشه یک نفر باید پیدا شود و همه‌ی علایق آدم را از او بگیرد. آنیکا گفت تو باید قبول کنی، من و تو هیچ سنخیتی با هم نداریم و لحن‌ش را شبیه نامجو کرد و گفت عشق اول فقط یک خاطره است. آن دزد خاطره‌ها صورت‌ش از اول گفت‌وگوی من و آنیکا پشت به من بود. به او گفتم که برگردد، می‌خواهم ببینم‌ش کسی را که بیش‌تر به آنیکا می‌ماند. طرف برگشت و من یک لحظه جا خوردم. بیش‌تر به صورت آن ناجوان‌مرد قصاب دقت کردم…

سه
هاهاها… نمی‌توانستم جلوی خنده‌ام را بگیرم. خیلی بد است وسط حرف‌های جدی یک نفر بخندی. شهرزاد هم ناراحت شد و دیگر قصه‌اش را ادامه نداد. قهر کرد. تقصیر من هم نبود البته. داستان‌ش برای اولین‌بار سبک عوض کرده بود. جا خوردم و خندیدم.

چهار
طرف که برگشت گویی یک آینه بین‌مان کشیده شد. طرف درست شبیه من بود. با همان خال‌ها و با همان نگاه‌ها. من به خودم خیره شده بودم.

پنج
هاهاها…

Continue Reading

کافکا؛ نه یک کلمه کم‌تر و نه یک کلمه بیش‌تر

قبل‌ترها، یعنی تا همین چند سال پیش، من به عکس نویسندگانی که فقط خوانده بودم‌شان و به صاحبان صدایی که فقط شنیده بودم‌شان نگاه نمی‌کردم. در این کار نکرده‌ی من، عمدی بود. نمی‌خواستم تصویری که ساخته‌ام به هم بریزد، نمی‌خواستم کافکا به یک‌باره به یک مرد لاغراندامِ سبزه‌ی مرموز تبدیل شود. ولی شد. باید می‌شد. به هرحال از واقعیت‌ها گریزی نبود و نیست. و من مدام با عکس‌هایی روبه‌رو شدم که دیگر آنی نبودند که من می‌پنداشتم‌شان. همه‌ی تصویرهای نقاشی‌شده‌ی بزرگان در خیال‌م یکی یکی افتادند در آب و نقش‌شان به هم ریخت، شدند یک نفر دیگر، یک چیز دیگر.  همه‌ی این عکس‌های چسبیده بر دیوار اتاق ذهن‌ام را وقتی پاره کردم تا مدت‌ها حرفی نزدم، و در این سکوت با خودم حرف‌هایی گفتم اما که الآن مرا واقع‌بین‌تر کرده است. دیگر اصلاً تصویری نمی‌سازم. یا اگر بسازم تصویری آرمانی نیست، و اگر آرمانی‌ست باورشان نمی‌کنم. فهمیده‌ام آدم‌ها خلاف نوشته‌ها و صداهایشان هستند. آثار اینان بیش‌تر فرار از واقعیت‌هایشان بوده به آرزوهایشان. البته گناه آنان نبوده که آثارشان خوب بوده و گناه ما هم نیست که ذهن‌مان زیادی خیال‌پرداز است. ام‌روز می‌دانم که کافکا دی‌کپریو نیست. او یک ذهن خلاق است، یک قلم خوب، یک یهودی کنجکاو و پرسش‌گر با چهره‌ای لاغر و مرموز. کافکا کافکاست؛ نه یک کلمه کم‌تر و نه یک کلمه بیش‌تر.

Continue Reading