از رفتن بمان

رفتن یعنی گذشتن از رابطه‌ها، یعنی دل کندن از صمیمیتی که داشته‌ایم، نمی‌توانی بگویی می‌روم و هم‌چنان با هم خوب خواهیم بود. نمی‌گویم که تو قصدت این است، نه؛ ولی ناخواسته این‌طور می‌شود. وقتی بروی نقاط مشترک‌مان هم می‌روند، یعنی کم می‌شوند، دیگر من نمی‌توانم یک نگاه خاصی به تو کنم و تو بفهمی که من چه می‌گویم؛ چون این نگاه‌ها وقتی رابطه‌ای باشد پیدایشان می‌شود. دیگر نمی‌توانم بگویم فلانی شبیه عمو زِپِلِشک است؛ چون تو نمی‌دانی عمو زپلشک کیست، پس می‌پرسی زپلشک کیه؟ و من جواب خواهم داد یک شخصیت کارتونی‌ست که یک‌روز عصر موقع خوردن چای از تلویزیون دیدم و عمو زپلشک کسی بود که فیلان. بعد این نقاط مشترک اگر نباشد وقتی هم‌دیگر را دیدیم هرکدام‌مان هی سعی می‌کنیم چیزی پیدا کنیم تا درموردش صحبت کنیم، هی بی‌خودی با فنجان روی میز ور می‌رویم و نمی‌توانیم دیگر صمیمی باشیم، نمی‌توانیم با هم این‌قدر که الآن خوب‌یم خوب باشیم. به همین راحتی.

Continue Reading

چون شبیخون عطری زنانه به آسانسور…

باد گفت «عمر کوتاه است و گیسوان دل‌دارت بلند» یعنی او را یارای شانه کردن موهایت نبود؛ آن زلف پریشان‌ت که از طلای گندم‌زارش هیچ‌کس نمی‌توانست بگذرد و همه‌گان را آرزوی عکس گرفتن‌شان بود با این بهشت. باد شرمنده بود. دیگران حسرت می‌خوردند. مرا اما فرصت این بود که صبح، وقتی چشمان‌ت را که باز می‌کردی من اولینی باشم که به تو لب‌خند می‌زد تا جواب شیرین تو خاطره‌ای شود ماندگار در ذهن ناپایدار یک جایزالخطا، یک آدم. کسی‌که بهشت‌ش را قدر ندانست و رانده شد چون شیطان رجیم. من رجیمِ درگاه‌ت شدم و تنها و بی‌کس، رها شده در کویری خشک به یاد گندم‌زار گیسوان‌ت گریستم و گریستم. تو مرا نیامرزیدی اما. در خاطرات گذشته انداختی‌ام که شعله‌هایش بر جان‌م زبانه کشید و معذب شدم، از کفار مغضوب که «خالدین فیها»یند و نمی‌میرند؛ فقط می‌رنجند. تو زیبایی بودی شدیدالعقاب که من نمی‌دانستم… و این عاقبت ما بود.

Continue Reading

خیلی دور؛ خیلی نزدیک

پدرم که از برخی افراد تعریف می‌کرد و می‌گفت این آدم کسی‌ست که برای خودش اصولی دارد، اعتقاداتی دارد؛ من هم با خودم می‌گفتم که از همین‌ها خواهم شد. دل‌م می‌خواست کسی باشم که اصول خودش در زندگی‌ معین و معلوم باشد و هیچ‌وقت از آن‌ها تخطی نکند. هیچ‌وقت دروغ نگوید هرچند راست‌گویی‌ش ضرر بزند، حق کسی را ضایع نکند هرچند حق خودش ضایع شود، هیچ‌وقت به عقاید کسی بی‌احترامی نکند، سفسطه نکند که حرف خودش به کرسی بنشیند و الخ. اما می‌رسید زمانی‌که به یک‌باره این تصوری که از خودم داشتم فرو می‌ریخت، از عرش به فرش سقوط می‌کرد. وقت‌هایی که لِه‌ام می‌کرد. کی‌ها؟ وقت‌هایی که وقت عمل به این اصول‌ام می‌رسید، وقتی‌که واقعاً پای منافع‌ام گیر بود و احساس خطر می‌کردم، این مواقع من دروغ می‌گفتم و حق بقیه را هم می‌خوردم. این عدول من، شکستن شخصیت موجه‌ای بود که مدت‌ها در خودم پرورانده بودم‌ش و با آن خودم را از غیر آن جدا کرده بودم، فرو ریختن دیواری بود که من را از بقیه‌ی کسانی‌که هیچ حدی در زندگی‌شان نبود جدا می‌کرد، خرد شدن از درون بود و فهمیدن این‌که من آدم خوبی نبوده‌ام و خوب بودن‌های من فقط تصوراتی بوده که در واقعیت آزمایش نشده‌اند، خوبی‌هایم صرفاً یک تصور غلطی بوده که از خودم داشته‌ام و من هم کسی بوده‌ام مثل همه‌ی متجاوزان، دروغ‌گویان و همه‌ی آن آدم‌های بد خلاصه. این خیلی سنگین است؛ مثل مشاور ترک اعتیادی می‌شوی که خودت معتاد شده‌ای. معتاد شدن یک طرف، شکستن وجه‌ی خود آدم نزد خودش هم یک‌ طرف. این یکی خیلی سنگین‌تر است.

جدایی نادر از سیمین، آن‌جایی‌که ترمه –دختر یازده‌ ساله‌ای که مدام به این و آن ایراد می‌گرفت که تو آن‌جا دروغ گفتی؟ واه واه چه بد و مدام ژست آدم‌های درست‌کار را می‌گرفت-  در دادگاه وقتی احساس می‌کند اگر دروغ نگوید پدرش سه سال زندانی می‌شود، دروغ می‌گوید. یعنی کشیده شدن خط بطلان قرمز بر یک کتاب قطوری از خصوصیات مثبتی که ترمه قبل از مواجه شدن‌ با زندگی واقعی از خودش در ذهن داشت. می‌فهم‌ام چرا دختر بعد از آن سرش را تکیه داده بود به شیشه‌ی ماشین و بی‌صدا گریه می‌کرد. در یک لحظه شکستن، تحمل‌ش سخت است، خیلی سخت.

بعد از شکستن‌ خود خیالی آدم اما، نگاه‌ش به زندگی فرق می‌کند، واقعی‌تر می‌شود. می‌فهمد وقتی یک نفر دروغ می‌گوید یا حق بقیه‌ای را که مدت‌ها در صف بانک منتظر بوده‌اند پای‌مال می‌کند خیلی آدم عجیبی نیست. می‌فهمد که از نظر اخلاقی فرق فاحشی نیست بین او و خودش، بین او و بقیه‌ی آن‌هایی که در صف منتظرند و آشنایی آن‌جا ندارند که کارشان را زودتر راه بیندازد. بعد از این‌که توهمات یک نفر از خودش می‌شکند، آدم‌ها واقعی‌تر می‌شوند. آدم‌ها می‌شوند کبریت‌هایی که یکی نزدیک گرما آتش گرفته، یکی دیگر در محیطی سالم هنوز نسوخته است؛ همین!

Continue Reading

حال ما خوب است.

آه ای دانش‌جویان رشته‌ی فلسفه؛ ای فیلسوفان بزرگ آینده؛
ام‌روز صبح فوتبال داخل سالن بازی کردیم. تیم‌مان هی بُرد و برد. من ام‌روز، هم دفاع بازی کردم و هم گلِر بودم و هم یک شوت محکم به گوش راست بالای دروازه‌ زدم که هرچند دروازه‌بان چاق تیم مقابل آن‌را گرفت ولیکن من خیلی از خودم خوش‌م آمد آن لحظه. از آن موقع تا حالا مدام خودم را با محمد خاکپور مقایسه می‌کنم. الآن هم ابی گوش می‌کنم. خلاصه که حال ما خوب است؛ حال شما چطور است؟

Continue Reading

لبان‌ام به پرتو شوکران لب‌خند می‌زند.

تلخی‌های زندگی را گذاشته‌اند که جلوی سرکشی آدم‌ها گرفته شود. آدم‌های خوش گویا خطرناک‌ند. خوشی‌ها باید گرفته شوند، شخص خوش را باید کوبید، باید حال‌ش را گرفت؛ پنچرش کرد. این فلسفه‌ی روزگار است بنظرم. تلخی‌ها آدم را آرام می‌کنند؛ مثل چای، مثل قهوه، مثل همه‌ی تلخ‌های تخدیرکننده. خیلی عجیب است.

× عنوان از سهراب

Continue Reading