ما هیچ…

برای شهریار
یک دوست خوب احمق

نهنگ‌ها گاهی خودکشی می‌کنند. تلویزیون نشان می‌دهد. در آن وجود عظیم‌شان طبیعی‌ست کمی هم احساس پوچی کنند. اما تو چه؟ مایکل جکسون هم که مُرد چند روز خبرش داغ بود و بعد همه چیز تمام شد؛ اما تو چه؟ آقای ابی را ببین موهای خودش را دم اسبی می‌بندد و برلوسکونی هشتاد و خرده‌ای سال سن دارد اما چنان می‌کند انگار جوان بیست و چندساله است. جوان بیست و چندساله مائیم شهریار. مائیم که افسردگی خِرمان را گرفته. این فیلم کیشلوفسکی را باور نکن که وقتی با تیغ تیز رگ دست‌ت را زدی کسی پیدا شود و دنبال‌ت بگردد که این پسر را چه شد؛ نه دوست من از این خبرها نیست. زندگی آدم‌ها بی‌ارزش‌تر از آن چیزی‌ست که فکرش را می‌کنی. جنگ که بشود این من و توئیم که باید کشته شویم. جنگ جهانی اول ده میلیون آدم کشته شدند؛ ده میلیون! دوست من هیچ‌کس برای مرگ من و تو گریه نخواهد کرد، هیچ‌کس بیش‌تر از خودش به فکر ما نخواهد بود. تو هم به فکر خودت باش و تا می‌توانی زندگی کن. شهریار؛ ای رفیق شفیق سال‌های طولانی من؛ آدم بودن اگرچه ارزشی ندارد؛ اما هیچ‌وقت خر نشو. مارلبرو برای همین وقت‌های دل‌تنگی و تنهایی‌ست.

Continue Reading

جهان‌شمولی‌ات را

سپ بلاتر هم گفته با خبرنگاران به شدت برخورد خواهد کرد. می‌بینی بانوی من، می‌بینی راه‌ت چگونه ادامه دارد؟ این‌ها همه از تو یاد گرفته‌اند. آن روز آمدم خاضعانه پرسیدم برای رفتن به قلب شما از کجا باید گذر کرد؟ و تو گفتی راه قلب من از نعش تو می‌گذرد. آه بانو؛ چگونه دل‌ت آمد آن‌طور برخورد کنی و من خودم با این گوش‌هایم شنیدم که بعدها پیش کسی گفته بودی «لازم بود به شدت برخورد کنم باهاش». این چه مرامی‌ست؛ این چه مسلک عالم‌گیری‌ست که تو داری؛ سرهنگ قذافی هم به شدت برخورد می‌کند، بشار اسد هم، فردا لابد جیگرکی اصغرمشتی هم با ما به شدت برخورد می‌کند. «آوخ! چه کرد با ما این جان روزگار…».

Continue Reading

یک روز به شیدایی…

گفتند سونامی ممکن است به سواحل غربی آمریکا هم برسد. تا صبح بیدار بودم و درس می‌‌خواندم. گفتم من که نخوابیدم بروم ببینم چه خبر است. دوربین به دست راه افتادم طرف دریا که از سونامی عکس بگیرم. انگار سونامی پروانه است. می‌‌نشیند روی گل، ژست می‌‌گیرد، دست‌ش را می‌‌زند زیر چانه تا من عکس‌ش را بگیرم. کنار ساحل علامت زده بودند وارد نشوید. به‌خاطر احتمال سونامی. به‌روی خودم نیاوردم. رفتم نشستم جلوی دریا. گفتم بیا بیا. سونامی بیا. من که درس دارم بیا. من که مشقام تموم نشده بیا. خیلی‌ بزرگ نیا که کسی‌ صدمه ببینه. فقط انقدر که مدرسه تعطیل شه بیا. مثلاً موج‌های دو سه متری که عکس‌ش‌م خوشگل بشه بیا. هیچ! به هیچ جاش حساب نکرد. پلیس اومد گفت مگر علامت‌ها را ندیدی؟ نباید وارد ساحل شوی. دیدم مشق‌هایم که تمام نشده. سونامی هم که نیامد. عکسی‌ هم که نگرفتم. همین مانده این وسط جریمه هم بشوم. “نو انگلیش” “نو انگلیش” کُنان زدم به چاک.

[+]

Continue Reading

از سکوت

گاهی از فرط حرف‌های گفتنی، نمی‌شود چیزی گفت. آدم نمی‌داند از چه‌اش بگوید، از کجا شروع کند و به کجا ختم‌اش کند. نمونه‌اش یک کوه حرف‌های مانده بر دل است از خردادی که ناصرخان را هم از ما گرفت. سکوتِ سرشار از ناگفته‌های شاملو، یک این‌چنین چیزی باید باشد به گمان‌م.

Continue Reading