سلف پرتره

می‌باید نقاش می‌شدم.

من باید نقاش می‌شدم. باید نقاش می‌شدم و این همه حسرت کشیدن سلف پرتره را نمی‌کشیدم. هرکسی باید بتواند پرتره‌ی خودش را بکشد، باید بداند چه شکلی‌ست و بتواند ترسیم‌ش کند و به دیگران بگوید این من‌ام و آن‌چه که شما کشیده‌اید از من چیز دیگری‌ست، یک موجود خیالیِ ساخته‌ی ذهن شماست؛ من این شکلی‌ام آقاجان! ولی حالا که نقاش نیستم و نقاشان، آرام و پرغرور سلف پرتره می‌کشند، من حسرت می‌کشم. باید نگاه‌م به این و آن باشد که آن‌ها بیایند و مرا بکشند، لابد هم کج و کوله. آه! چه‌قدر اوضاع غم‌باری است این ضعفِ در ترسیمِ خود؛ چه‌قدر غم‌بار است! اصلن غم و حسرت از سر و روی‌ش می‌بارد. تُف!

Continue Reading

این‌جا

نمی‌دانم این‌جا نقطه‌ی شروع است یا پایان. این‌جایی که من رسیده‌ام دیگر کسی ارزشی بیش‌تر از خودم ندارد. و این‌که خودم آیا ارزشی دارم یا نه نیز سوال بسیار مهمی‌ست. دیگر نای جنگ برای‌م نیست. یعنی همه چیز ارزش خودشان را باخته‌اند. حالا دیگر غم‌گین‌ام نمی‌کند وقتی کسی صحبتی می‌کند که باید غم‌گین شوم، فقط نگاهی به او می‌کنم و حرف‌هایش را تأیید می‌کنم. این‌را ام‌روز فهمیدم وقتی کسی از فاجعه‌ای گفت که باید با شنیدن‌ش می‌مُردم ولی نمردم. همه چیز یکی شده‌اند. چیزی دیگر وجود ندارد. کسی شده‌ام که در خلاء زندگی می‌کند؛ چیزی پیرامون‌ش حس نمی‌کند، نمی بیند، نمی‌شنود و…
«اوه! یعنی من مرده‌ام؟!» این‌جا آن‌جایی‌ست که به یک‌باره بر انسان کشف می‌شود.

Continue Reading

زلیخا هرچه می‌گوید دروغ است.

تفاهم خودش یک سوتفاهم است. یک سراب است که به نزدیک‌ترشدنی خشک می‌شود. تفاهم و سوتفاهم وقتی چیزی بیش‌تر از یک معنی نیستند دیگر نمی‌شود گفت این تفاهم است و سوتفاهم نیست، باید رفت و یک کلمه‌ی جدید اختراع کرد و مثلن اسم‌ش را گذاشت تواهم. بعد به این تواهمات دل‌ نباید بست، دل را باید به یک جای دیگری بست. تواهمات هی چهره عوض می‌کنند، طلوع می‌کنند، غروب می‌کنند؛ می‌خندانند، می‌گریانند انگار نه انگار که این وسط یک عده زندگی‌شان و عواطف‌شان به این‌ها بسته است. باور نکنید خلاصه، چیزی را در این دنیا باور نکنید، همه‌چیز این دنیا دروغ است مثل هذیانات دو نفر تب‌دار در رخت‌خواب که فردا صبح خنده‌آورند. دقیقن همان‌جوری.

× عنوان از جامی/ یوسف و زلیخا

Continue Reading

از این روزها…

یک مدتی نبودم. راست‌ش را که بخواهید خسته بودم. از خودم و از این دنیای اطراف‌م. دو-سه هفته پیش بود که نمی‌دانم خبر کدام تجاوز یا بمب یا کودک‌آزاری یا چه بود که به گریه‌ام انداخت. راحت گریه کردم. دیگر نمی‌شد تحمل‌ش کرد. امتحان‌ها هم بود و بهانه‌ کردم‌شان و دیگر نیامدم خبر بخوانم. گفتم بگذارم و بگذرم این همه سیاهی را، این همه زندگی را. کاسه‌ی صبر که چه عرض کنم، اگر لگن صبر هم باشد پر می‌شود بالاخره.
ولی خُب من آدم همین دنیایم، نمی‌توانم برای همیشه خودم را بکشم کنار، نمی‌توانم طوری زندگی کنم انگار که هیچ خبری نیست. هست. خیلی خبرهای بدی هست و من نمی‌توانم نشنوم‌شان. ما باید واقع‌بین باشیم. واقع‌بینانه هم آرزو کنیم. من اینک می‌خواهم روزی را آرزو کنم که دنیا تمام ‌شود و هیچ جنبنده‌ای بر زمین نباشد که بجنبد. من روزی واقعی‌تر از هر خیال عدالت‌مسلک و هر وهم آزادی‌بخش را دعا می‌کنم. آدم‌ها همه، دیر یا زود برای آن روز دست به دعا خواهند برداشت و من آن روز را می‌بینم.

Continue Reading