بهمنِ قرمز

تو نیامدی و کار ما به بهمنِ قرمز کشید در این تابستان. می‌دانی بهمن قرمز یعنی چه؟ بهمن قرمز یک انقلاب خونین است که تو دستور تیرش را داده‌ای و من شهید آن‌ام. «من مات من العشق، فقد مات شهید». و بحران اقتصادی بی‌سابقه‌ای‌ست که تو ربطی به آن نداری، کار آمریکائی‌هاست.

Continue Reading

پیچیدگی‌ مو و ذهن

جشن تولد هیچ‌وقت برای من مهم نبود، یعنی جزو قسمت‌هایی از زندگی بود که من با آن مخالف بودم. هستم هنوز هم. در فلسفه‌ی اسلامی می‌گویند وجوب قبل از وجود است، یعنی به‌وجود آمدن‌ت لابد لازم بوده که به‌وجود آمده‌ای. خیلی دیدگاه خوش‌بینانه و نرمی‌ست که به حجاب ربطی ندارد. واقعن مشکل مردم ما، الآن شکل موی بچه‌های ماست؟ بچه‌ها دوست دارن موشون رو هرجوری بزارن، به من و تو چه ربطی داره؟! بگذریم. خلاصه من با این فلسفه کنار نیامدم. یعنی نتوانستم بفهم‌م کجای این عالم هستی لنگ می‌زد که من آمدم و مشکلات کائنات حل شد و براستی بقیه‌ی ملت در این عمرشان چه غلطی می‌کنند که لازم است باشند؟ «بعد صدها هزار سال از خاک، چه مهم است سبک اسپیس‌راک؟» مادرم می‌گوید که فلانی که کارش خیلی درست است گفته تو خیلی فکر می‌کنی. اما محض اطلاع مادرم: من الان رفتم و تست روان‌شناسی اس‌سی‌ال۹۰ دادم و کاشف به عمل آمد که بنده هیچ مشکلی ندارم و آن شخص گه خورده است که گفته من مشکل دارم. این‌هایی که می‌آیند و در مورد بقیه نظر می‌دهند، مشکل دارند. مشکل خود تویی مرد حسابی! واقعن مشکل مردم ما، الآن شکل موی بچه‌های ماست؟ بچه‌ها دوست دارن موشون رو هرجوری بزارن، به من و تو چه ربطی داره؟!

Continue Reading

اسم

گفتم چقدر بد است که ما نمی‌توانیم کسی را «هی!» صدا بزنیم. آدم خُب بعضی وقت‌ها دل‌ش می‌خواهد مثل آمریکایی‌ها طرف را هی صدا کند و بگوید هی دود یا هی مرتضا مثلن. این‌جا اگر کسی به دیگری بگوید هی، طرف اگر کتک‌ش نزند یک نگاه عصبانی که می‌کند؟! گفتی خب تو من را هی صدا کن، هی‌های تو خوب است. و من خندیدم و بعد از آن‌روز غروب، ما هم‌دیگر را هی صدا کردیم و این هی نشانه‌ی صمیمیت ما شد.

Continue Reading

جان‌سخت

گفتم این لاک‌پشت است، آدم که نیست. اذیت‌ش کرده‌ای و رفته لابد توی لاک خودش، گریه می‌کند. مثل ما که نیست صبر کند تا همه بروند بعد. فقط ما آدم‌هائیم که خودمان را می‌خوریم، هی صبر می‌کنیم، هی صبر می‌کنیم و بعضی وقت‌ها دل‌مان می‌خواهد برویم و جایی داد بزنیم، این‌قدر داد بزنیم که خستگی‌ها همه برود؛ بلکه مثل بادکنکی که بادش خالی می‌شود، همه‌ی این حرف‌های نگفته‌ی مانده بر دل هم خالی شود. ما از لاک‌پشت‌ها هم سخت‌جان‌تریم که هنوز زنده ایم. باور کن!

Continue Reading

هوای پخته‌ی منگ

راه‌نمایی یا دبیرستان، کتاب جغرافیای ما عکسی داشت از صخره‌ای در بیابان که باد، با ماسه‌های صحرا آهسته و آرام تراشیده بودش و شکل‌ش را طور دیگری کرده بود؛ شبیه به سندان کفاشی. الآن این‌جا، این روزها همین‌طور است دقیقن. هوای گرمِ طاقت‌فرسایی‌ست. طاقت‌فرسا یعنی هوای گرم، طاقت ما را می‌فرساید و آن‌را شکل دیگری می‌کند؛ شبیه به روزنامه‌ی کیهان که در جوب آب خمیر شده باشد. بله! هوای گرمی‌ست و دامن‌های کوتاه چیزی از گناه این هوا نمی‌کاهد.

× عکس: از مجموعه‌ی حسین یزدی

Continue Reading

Oh, I believe in yesterday.

چه بگویم؟ از کجا بگویم؟ من آدم آه و ناله نیستم که این روزها حرفی برای گفتن‌م باشد. بعضی روزها بود، بعضی روزهای خوب که ما کودک بودیم و من می‌رفتم خانه‌ی خاله‌ام، می‌رفتیم دریا، بستنی می‌خوردیم، گل‌کوچیک می‌زدیم، گل‌پری می‌دیدیم… اما حالا؛ حالا که نه، آن وقت‌ها ما اسم‌فامیل بازی می‌کردیم و حیاط‌ خانه‌مان باغ‌چه داشت…

× عنوان از خلالِ دی‌روزِ بیتلز.

Continue Reading