دل‌دارُم بیا…

یک ترسوی شش- هفت ساله بودم. توی حیاط خانه‌مان گنجشککی آمده بود که پریدن نمی‌دانست، نوک‌ش زردرنگ بود، بعدها فهمیدم این‌ها که نوک‌شان زرد است هنوز بچه‌اند. گرفتم‌ش. با شور و ذوق بستم‌ش به یک‌جایی که فرار نکند. بعد منتها یادم رفت که گنجشک‌ی دارم که پاهایش را بسته‌ام؛ چون من شکارچی نبودم، یک ترسوی شش- هفت ساله بودم. پدرم که از سر کار آمد من خوش‌حال رفتم سمت‌ش؛ یک لحظه احساس کردم چیزی زیر پای‌م صدا کرد. بله؛ گنجشک بود که مُرد و دیگر گنجشک نبود، یک چیزی بود که باید می‌انداختی‌ش دور. من این داستان را زیاد تعریف می‌کنم. کلن آدم‌ها همین‌طورند به‌نظرم، چیزهایی که آزارشان می‌دهد را دوست دارند تعریف کنند. تعریف کنند تا کسی پیدا شود و بگوید که نه آقا، اتفاق بوده و تمام شده، فکرش را هم حتا نکن، خود من هم چندتا گنجشکِ بی‌گناه را کشته‌ام، اصلن روایت داریم که پیغمبر هم چندتا جوجه گنجشک را کشته است… بله! قبول بفرمائید که آدم گاهی به دل‌داری نیاز دارد.

Continue Reading

خطابه‌ی تدفین

این نامه‌ای‌ست به خودِ کوچک‌ترم.

ای خود کوچک‌ترم که ادبیات معنای زندگی بود برای‌ت؛ سلام و زرشک!
لابد از زرشک‌ی که بعد از سلام کردن آورده‌ام متوجه شده‌ای که جنس این گفت‌وگو طور دیگری‌ست. بله؛ همین‌طور است. می‌خواهم بگویم تو در بستر مرگی؛ تو چنان دایناسوری در آستانه‌ی عصر یخ‌بندان، در تقلای بیهوده‌ای. تو می‌میری پسر. این یک واقعیت روشن است. تو ای آن‌که پیراهن‌ت را روی شلوارت می‌انداختی و اتو نمی‌کردی هیچ چیزت را و موهای‌ت را شانه نکرده دوست می‌داشتی؛ می‌شنوی؟ این بوی الرحمان توست که بلند شده؛ تو با مرگی آرام دست‌ به گریبانی. تو در حال تبدیل شدن به یک فرد صافِ اتوکشیده‌ی کیف سامسونت به‌دستی هستی که با چند نفر این مدلی دیگر از قانون پنجم توسعه صحبت می‌کند. واقعن برای تو متأسف‌ام. ارشد قبول شده‌ای؛ خوب است و در عین حال هم بد است. قبولی ارشد مثل نفس کشیدن است؛ چو فرو می‌رود ممد حیات است و چون بر می‌آید مفرح ذات اما مرگ را هم یک نفس به تو نزدیک‌تر می‌کند. تز، آنتی‌تز و سنتز. بله بله! هگل و دیالکتیک‌ِ مسخره‌ی واقع‌بین‌اش. ارشد تو را آرام و آهسته از گذشته جدا خواهد کرد، بی‌آن‌که خودت بفهمی از گذشته تهی می‌شوی و بعد، یعنی چند سال بعدتر با خودت خواهی نشست که ای دل غافل؛ آدم چه‌قدر تغییر می‌کند طی این سال‌ها. تو بزرگ‌تر خواهی شد و همه‌ی گذشته را از یاد خواهی برد. این بود آرمان‌های ما؟ خلاصه بگویم‌ت که ارشد یا این جنگ نرم دشمن را خیلی جدی نگیر، بگذار مرگ‌ت به تعویق بیفتد؛ یک اصول‌گرای متعصب باش. با ارشد، این فتنه‌ی ۹۰ بجنگ و پیروز باش اما … اما تو یک‌روز خواهی مُرد و کلُ نفسٍ ذائقة الموت.

Continue Reading

سلام

لیونل ریچی گذاشته‌ای!
هوم… ولی این‌جا شلوغ است؛ صدای همه‌ی ام‌پی‌۴پلیرها آن‌قدر قوی نیست که تو انتظارش را داری. باید بروی جایی که آرام‌تر است و صدای مزاحمی نیست؛ آن‌وقت صدای کسی‌را خواهی شنید که به تو «سلام» خواهد کرد.
همین کار را دوباره تکرار کن؛ از شر همه‌ی صداهای دیگر خلاص شو؛
ولی این‌بار به من گوش بده، به صدای من که میان اصوات دیگر گم شده بود.
می‌شنوی؟

Hello is it me you’re looking for?
’cause I wonder where you are
and I wonder what you do
are you somewhere feeling lonely
or is someone loving you
tell me how to win your heart
for I haven’t got a clue
but let me start by saying
I love you

Continue Reading

دور از همه بیزاری…

آدم‌ها به تعداد موقعیت‌هایی که داشته‌اند آدم دیگری بوده‌اند، شخصیت‌شان به تعداد برخوردها و آشنایی‌هایشان متکثر است. این‌را آدم زمانی می‌فهمد که فکر می‌کند مثلن آدمِ خسته و خمودی‌ست ولی به یک‌باره کسی‌را می‌بیند که ناخودآگاه شادش می‌کند و تبدیل می‌شود به فردی که می‌تواند یک‌سره بقیه را بخنداند. یا مثلن خودت را با اعتمادبه‌نفس می‌دانی ولی کسی را می‌بینی که در مقابل او هول می‌کنی و خودت را می‌بازی. ریشه در گذشته دارد شاید. با این‌که الآن شخص دیگری شده‌ای ولی اگر کسی را از گذشته ببینی می‌شوی همان آدم سابق که او تو را آن‌گونه می‌شناخته. گاهی خوب است و گاهی هم بد. برای همین هم آدم‌ها باید از آن گذشته‌ای که خوب نبوده‌اند و دل‌شان برای‌ش پَر نمی‌کشد بروند و دور شوند؛ لااقل من این‌طور فکر می‌کنم، دل‌م می‌خواهد از گذشته‌های نادل‌چسب قدیم فاصله بگیرم و به آن موقعیت‌ها برنگردم. حالا هم این‌روزها فکر می‌کنم باید از این‌ی که هستم بروم، مهاجرت باید کنم و کس دیگری باید شوم؛ شخصی دیگر که خوش‌حال است و دل‌ش برای کسی‌که سال ۹۰ بوده است می‌سوزد. بله! برای یک این‌چنین شدنی باید رفت و رشته‌ی ارتباط را با همه‌ی ناخوشایندها بُرید و دور انداخت.

Continue Reading

من ام‌روز عصبانی‌ام؛ بله!

راننده گفت «حیفِ جوونی مث تو نیست ناراحتی اعصاب داشته باشه؟». چیزی نگفتم ولی شاید باید به او می‌گفتم اگر امثال تو مدام و گاه‌وبی‌گاه در مورد کسی‌که نمی‌شناسند نظر نمی‌دادند بله شاید خیلی‌ها سالم‌تر از این چیزی بودند که الآن هستند. چرا خیلی‌ها این‌طورند؟ چرا دوست دارند همین‌طور بی‌خود و بی‌جهت حرف بزنند؟ حرف مفت بزنند؟ چرا دهان‌شان چفت‌وبست ندارد؟ ها؟ چرا؟ این‌ها واقعن از کجا این قدر فلسفه و پزشکی و سیاست و جامعه‌شناسی و مذهب و غیره حالی‌شان است؟ زکریای رازی؟ آقا ما اصلن دل‌مان نمی‌خواهد، عشق‌مان نمی‌کشد مقبولِ طبعِ مردمِ صاحب‌نظر شویم؛ مشکلی دارید شما؟

Continue Reading