درباره‌ی تو

Photo Source: http://www.amcofdata.com/

تو عجز من در نوشتنی. وقتی حضور می‌یابی دل‌م می‌خواهد ساعت‌ها از تو بنویسم و فایل‌های وُرد، صفحه‌ی دسکتاپ‌م را پر کنند؛ اما نمی‌توانم. مدام می‌نویسم و پاک می‌کنم. تو را که به یاد می‌آورم، وقتی‌که می‌بینم‌ت خودم را سرشار از ایده‌های نوشتن می‌دانم؛ حضورت، چشم‌هایت، حرف‌هایت، آن ماگ در دست‌ت و باز از آن چشم‌هایت دل‌م می‌خواهد بنویسم. دل‌م می‌خواهد اگر می‌شد رمان‌ی بنویسم از تو، از آمدن و از رفتن‌ت، از وقت‌های با تو بودن و از آن‌چه نبودن‌ت می‌کرد. تو اما عجز منی در نوشتن چنان‌که شوق منی در آن. وقتی با توام خودم نیستم، کس دیگری‌ست نشسته دربرابرت. من وقتی تو وارد می‌شوی می‌میرم و کسی می‌نشیند روبه‌روی تو که دل‌ش از آن‌چه می‌خواهد نمی‌گوید، از شوق خود بر تو نمی‌گوید، حتا خنده‌اش آن‌طور تا بناگوش باز نیست، مبادا که تو برنجی، مبادا تو مأیوس شوی از او و همه‌ی این حس خوب بر باد رود. این لحظات، سخت می‌گذرند. من وقتی می‌بینم کسی خیلی راحت می‌آید و بلند بلند پیش تو می‌خندد تعجب می‌کنم، وقتی کسی می‌آید و بی‌پروا سخن می‌گوید تعجب می‌کنم، وقتی کسی بی‌توجه به تو دیگری را نگاه می‌کند از خودم می‌پرسم چه‌طور این‌ها تو را نمی‌بینند، چه‌طور خودشان می‌توانند باشند و لابد ننگ‌شان هم نیست بدن‌شان بوی عرق بدهد و کنار تو بنشینند، لابد دیگر! من زبانی نمی‌دانم که تو را خوب بیان کند و آن قدر خوب نمی‌نویسم که تو را، همه‌ی تو را سطر کنم بر این صفحات سفید وُرد. من چه‌طور می‌توانم بوی تو را بنویسم، آن حس خوب راه رفتن با تو را؟
می‌دانی! می‌ترسم عاقبت تو گرفتار کسی شوی که نه از تو بنویسد و نه حتا بداند که چه باید از تو گفت و راحت کنار تو بخندد و بلند بلند حرف بزند. می‌ترسم تو انگشتری شوی که در رودی عمیق بیفتی و میان آن همه موج گم شوی؛ و بدل حیلوله‌ی تو همه‌ی این‌هایی باشند که از کنار ما می‌گذرند و من می‌توانم در کنارشان خودم باشم. می‌ترسم تو هرگز به سطر نیایی، هرگز کسی تو را نخواند و هرگز شعر نشوی. من برای تو می‌ترسم.

photo by Anastacie Frank

Continue Reading

من مخالفِ هر آن‌چه میان‌مان فاصله اندازد.

یک رویایی که دارم این است که برای مدتی هم شده بروم و در یکی از این کشورهای عربی زندگی کنم. شهرهای اصیل عرب منظورم است، جائی‌که بشود رد پای نزار قبانی را در آن پیدا کرد؛ دمشق، قاهره، بیروت… اما خاورمیانه‌ی این روزها و این سال‌ها چیز دیگری شده، همین حالا که گفتم دمشق و قاهره و بیروت ذهن خیلی‌هاتان رفته روی انقلابات‌شان، درگیری‌ها و جلادان خون‌خوارشان. همین است که باید نزار قبانی خواند، غاده السمان خواند و محمود درویش را. این‌ها خوب‌ند. مثل یک راه‌نمای خوبِ مهربان دست آدم را می‌گیرند و می‌برند این‌ور و آن‌ور شهرشان را نشان می‌دهند و خاطره‌ای می‌سازند برای همیشه‌ی ذهن ناپایدار ما. بلدند زیبایی را از دل مردمان سبزه‌شان بیرون بکشند و نشان ما دهند. این‌ها خوب‌ند. من دل‌م این‌جا با آن‌هاست؛ با برادران‌م در مصر و سوریه و فلسطین، برای فردایی سبز.

Continue Reading

بیانیه‌ی استقلال

یادم باشد حرفی نزنم که به کسی بربخورد.
یک چرند گنده‌ی دهن‌پُرکن! آخر مگر می‌شود؟ همین بنده‌ی حقیر مدت‌های مدیدی از عمر شریف را صرف همین کرد که یادم باشد حرفی نزنم که به کسی بربخورد! این شعر است ولی، درس زندگی نیست. آدم نمی‌تواند طوری رفتار کند که همه او را دوست داشته باشند، نمی‌تواند حرفی بزند که همه بگویند به‌به! چی گفت این! نمی‌شود. همیشه یک‌عده خوش‌شان می‌آید، یک‌عده هم مخالف‌ند. خُب باشند! ما باید آدم‌های خودمان را پیدا کنیم که خودمان را پیدا کنیم، آدم‌هایی که اگر چیزی گفتند بشود به آن فکر کرد و روی آن حساب کرد، کسی‌که گروه خونی‌ش به ما بخورد. ایده‌آل این است که ما حرف‌های خودمان را بزنیم و دیگر نگران این نباشیم که ممکن است به این بربخورد و به آن بربخورد. بگذار بربخورد. ما خودمان باید باشیم.

Continue Reading