هوا سرد است و من هستم.

خیابان را سراسر مه گرفته است. من سرم را در یقه‌ی بالا زده‌ی کاپشن‌م مخفی کرده‌ام، دست‌هایم را هم گذاشته‌ام توی جیب‌ش. حس آلن دلون بودن به آدم می‌دهد. من چه‌قدر این روزهای سرد را دوست دارم؛ این‌که پیاده‌روی کنم و یک لحظه سرم را بالا بگیرم و هاه کنم. می‌روم کافه. از این‌هایی که شیشه‌ای‌ند و می‌توانی بیرون را ببینی. حالا این‌که نیامده‌اند در سرشماری نفوس و مسکن مرا بشمارند دلیلی نمی‌شود که من نیستم، هستم اتفاقن و دل‌م می‌خواهد این روزها در پیاده‌رو قدم بزنم و بعد برگردم جایی که گرم است و کمی هم شعر بخوانم. به نظر این حقیر مزخرفات چند استاد دانش‌گاه نباید ذهن آدمی را مشغول کند. آدم باید شعرش را بخواند، کافه‌اش را برود، توی پیاده‌رو هاه‌اش را بکند، حال‌ش را بکند و درعین حال دو سه تا از این مقاله‌های علمی‌-پژوهشی هم بکوبد روی میز استاد. باید انسان کامل بود، نه از این‌ها… اَه اَه!

× عکس از این‌جاست.
× این‌جای پلاس هم مال من است.

 

Continue Reading