هیچ

يکی از مجسمه‌های «هيچ» اثر پرويز تناولی، بريتيش ميوزيوم تابستان 2006

شاید یک‌ روز غروب، پرویز تناولی مثل من وقتی داشت چایی‌اش را می‌خورد از شاپور پرسید که آیا تو هیچ انگیزه‌ای برای زندگی‌ات داری؟ و مهم نیست شاپور چه گفت، مهم این است که خود سوال‌کننده آیا انگیزه‌ای در زندگی‌اش داشت یا نه. من ندارم، من بی‌هدف زندگی می‌کنم. من تجسمِ انسانیِ «هیچ»های تناولی‌ام. می‌دانید انگیزه چه‌قدر مهم است؟ انگیزه خیلی مهم است. من خودم وقتی میکرو بازی می‌کردم انگیزه داشتم، شب‌ها خیلی هدف‌مند خواب‌ام می‌برد، به این انگیزه می‌خوابیدم که فردا صبح مرحله‌ی بعد سوپرماریو را رد کنم و پوز شهریار را بزنم. این انگیزه است. آدم باید وقتی می‌خوابد هدف داشته باشد، با امید، منتظر صبح باشد. زندگی این‌طورش خوب است. آدمِ بی‌هدف، مثل… مثل… مثل هیچ چیز نیست، هیچ تشبیه‌ای برای‌ش نیست. فکر می‌کنید چند نفر مثل من باشند خوب است؟ ها؟ شما خودت هدف داری؟ خانم! آقا! جان مادرت هدف داری؟ این نسل ما چه‌طور این‌طور شد؟ من و تو چه‌طور به این‌جا رسیدیم؟ ما یک شبه این‌طور هیچ شدیم؟ یا از ساعت ده؟ از ساعت نه؟ از ساعت هشت؟ کی خسته‌است؟ من خسته‌ام. بله من خسته‌ام، از همین وضعیت خسته‌ام. این نامجو را هم لابد شنیده‌اید که نه نسل‌م آرمانی دارد اصلن که از دست رود و فیلان؟ بله! دقیقن همان.

× عکاس: امین؛ بريتيش ميوزيوم تابستان ۲۰۰۶ +

Continue Reading

Up in the Air

تو خوبی. تو را من بارها و بارها به رویای خود دیده‌ام، با تو خندیده‌ام، برای تو گریسته‌ام. تو هم لابد همین‌طور بوده‌ای. اما… اما چه؟ این اما، امای عجیبی بود؛ هرچه که بود تو را از من گرفت. تو زودتر بریدی و رفتی. من اما نتوانستم، تا می‌توانستم کش‌ش دادم ولی خب هیچ کشی هم نیست که بشود همین‌طور کشیدش. بالأخره پاره می‌شود. می‌دانم. ام‌روز دل بریده‌ام، همین حالا عزم رفتن‌م شده؛ می‌خواهم بروم از تو، از این‌جا، از این شهر. می‌دانی که آسان نیست. تو به‌تر از دیگران می‌دانی سخت‌ترین کارها، رفتن‌هاست. شده‌ام مصطفای خلیل جبران در آستانه‌ی سفر. اندوهی‌ست نشسته بر قلب من که چگونه می‌شود بی‌غصه و درد از تو دل برید؟ چاره چیست؟! باید گذاشت و گذشت. «عقاب باید تنها و بی‌لانه‌اش به سوی خورشید پرواز کند.» می‌‌دانم. همین است که رفته‌ام کوله‌پشتی خریده‌ام؛ چهل و پنج هزار تومان! می‌خواهم مثل جورج کلونی جز یک کوله‌پشتی با خودم نبرم. خُب معلوم است که تو را نمی‌شود در آن جا داد، این شهر تو را در آن جا داد. این همه عظمت را نمی‌شود چپاند توی یک کوله‌ی معمولی. می‌خواهم بالا در آسمان، تنها سفر کنم. می‌خواهم در این روزهای برفی به زادگاه خودم برگردم، به موطن‌ام؛ راضیهً مرضیه. فردا صبح ساعت ۱۰، خواهم رفت.

Continue Reading