این‌جا چراغی روشنه

من تنهایی اطرافیان‌م را درک می‌کنم. می‌توانم از نگاه‌شان، از خیره شدن‌هاشان، از صدای آرام و غم‌گین‌شان، آن شخص آرام و تکیده را ببینم که تنهاست. من می‌دانم بعضی وقت‌ها، دوستان‌م، نزدیکان و عزیزان‌م می‌روند دنج تاریکی را پیدا می‌کنند و می‌نشینند. نشستن در تاریکی از غم‌گین‌ترینِ لحظه‌هاست به‌نظرم. تنهایی آدم‌ها مثل همین جاده‌هایی‌ست که گاهی اخبار نشان می‌دهد، فکر می‌کنی صاف و هموارند، ولی به یک‌باره می‌شکنند. آن‌وقت می‌فهمی زیر این جاده‌ی هموار چه چاه عمیقی بوده، چه قنات بزرگی رد می‌شده این زیر. ولی خب آن وقت دیر است، آن وقت دیگر خیلی دیر است. چه چیزها را که با خودش برده توی آن گودال!
من دل‌م می‌خواهد آدم‌ها را از آن دنج تاریک بیرون بیاورم. می‌خواهم گوش شنوا باشم، می‌خواهم زبان گویای دل باشم. اما نمی‌توانم. من راه نفوذ را بلد نیستم. لابد لازم است مهندس راه و ساختمان باشم یا چیزی شبیه به این، که من نیستم. من فقط تماشا می‌کنم. تماشاچی بودن هم غم‌گین است.

Continue Reading

Who are you? I’m Paradox

من پر از تناقض‌ام. یک سری ویژگی‌ها و مشخصه‌هایی آمده‌اند رفته‌اند توی من، که نمی‌شود اسمی جز پارادوکس روی آن گذاشت. آدم پر از تناقض را نمی‌شود به همین راحتی با او ارتباط برقرار کرد، مثلن تو نمی‌دانی این آدم ممکن است چه واکنشی نشان بدهد، نمی‌توانی از قبل روی رفتارش حساب باز کنی. حساب و کتاب ندارد کارش. تکلیف آدم با یک فحاش عصبی مشخص است، با یک مهربان معلوم است، با یک مذهبی، با یک وسواسی… اما اگر معلوم نباشد طرف چیست، طرف کیست، تداوم ارتباط کار سختی‌ست. قسمت سخت‌تر ماجرا اما در خود آن شخص پر از تناقض است. هر کس باید بتواند خودش را تعریف کند، وقتی از او پرسیدند کیستی؟ بگوید من این‌ام، فیلان و فیلان. ایده نداشتن از خودت کار سختی‌ست. مثلن اگر پرسیدند موجودی به نام مَخالنگ اگر برای دو روز آب نخورد چه می‌شود؟ شما اول باید بدانید این مخالنگ اصلن چیست، بعد بروید دنبال جواب سوال. حالا فرض کنید من ِ نوعی همان مخالنگ‌ام، مانده‌ام چه گونه‌ام، و ماندن در همین چه‌گونگی‌ام، نمی‌گذارد بروم و جواب سوال‌های بعدی ذهن‌م را بدهم. نمی‌دانم آدم چه‌طور به این‌جا می‌رسد، شاید چون کسی نیامده بگوید تو این هستی و من باورش کنم، حالا به این‌جا رسیده‌ام. یا شاید هم زیادی آمده‌اند مرا تعریف کرده‌اند و من این وسط مانده‌ام این همه را چه‌گونه می‌توانم با هم باشم؟ یک چیزی بگوئید که بگنجد.
به هر حال من این وسط گیرم و فقط این‌را می‌دانم که یک جایی باید تعریف بشویم؛ همه‌مان. تنها چیزی که من می‌دانم همین است. این‌که تعریف، مقدمه‌ی همه‌ی گام‌های بعدی‌ست، تا ندانی کیستی، تا ندانی چه نیستی، زندگی کردن یا بهتر بگویم ادامه دادن به این زندگی… اممم… زندگی! یک زمانی ماهی‌صفت می‌گفت ما رفتیم شکار، خواستیم یک ببر مادرمُرده‌ای را بکشیم، تیر ما به ببره نخورد، ببره آمد و ما را خورد. گفتند ای بابا، تو که الآن زنده‌ای. گفت ای آقا، این‌م شد زندگی؟!

Continue Reading