بیا مرا از سر بگیر در آغوش‌ت

با یک فنجان چای چطوری؟ مثل همیشه با شکر؟ هه! بعد از این همه وقت هنوز همانی، همان‌طور شیرین‌. نمی‌دانم که یادت هست یا نه: زمانی من از چای با شکر اجتناب می‌کردم. به کلمه‌ی اجتناب که به کار بردم دقت نکن، کمی جدی‌تر از قبل شده‌ام، گاهی کلماتی می‌گویم که نباید وسط حرف‌هایم بزنم. می‌دانم. خلاصه از چای با شکر فاصله گرفته بودم، چای را بی‌شکر و قند، چای را همان‌طور تلخ می‌خواستم. این مربوط به همان وقت‌ها می‌شود که من، من نبودم و یک مرد عوضی آمده بود جای من. انگاری شیطان رفته بود در جلدم. گیر داده بودم به آرایش‌ت که زشت‌ت کرده و تو رنجیدی از من. خاطرت که هست؟ بله! همان موقع‌ها. برای خودش یک فلسفه‌ای بود این؛ هر چیزی را همان‌قدر اصیل می‌خواستم که روز اول بوده. کسی هم آن وسط پیدا نشد بگوید آخر کدام روز اول مرد حسابی؟! تو هم نگفتی. تقصیر تو هم نبود، آن‌قدر تلخ می‌خوردم که تلخ شده بودم و تلخ بدمزه است، همه می‌خواهند تف‌‌ش کنند بیرون. و این‌گونه آرام آرام همه چیز به هم خورد… هوم… آدم‌یم خب! اشتباه می‌کنیم. چپ و راست اس‌ام‌اس می‌دهند که «اشتباه می‌کنند بعضی‌ها که اشتباه نمی‌کنند…» تازه آن زردشت هم که برگشت چنین و چنان گفت که باید می‌شنیدی. شنیدی! بله، حواس‌م نبود که تو خود فیلسوف‌ی برای خودت؛ از این فیلسوف‌هایی که بلدند همیشه به دنیا بخندند. تو هنوز هم می‌خندی. هنوز هم بلدی همه چیز را به مسخره بگیری. من؟ هه‌هه‌هه! می‌بینی که من هم می‌خندم، جهان‌بینی‌م عوض شده حالا، چای‌م را هم با شکر دوست دارم. همه چیز گران شده ولی؛ چای، شکر… قیمت‌ها طوری‌ست که تماشاچی‌م کرده. می‌گویند اثر تحریم‌هاست. راست می‌گویند! من خودم را از تو محروم کرده بودم بی‌خودی و حالا اثرش این‌جاست، بر قلب‌م؛ خودش را روزبه‌روز آشکارتر می‌کند. می‌گویند قیمت‌ها به مذاکره‌ی پنج بعلاوه یک ارتباط مستقیم دارد، به آمریکا. می‌گویند نمی‌شود برای همیشه با کسی قطع رابطه کرد. تو چه فکر می‌کنی؟ باز هم چای بریزم؟

Continue Reading