خالی

دل‌م از این روزها گرفته. گرفته که می‌گویم منظورم دقیقن همان گرفته‌گی‌ست، انگار کل عالم کوچک می‌شود و از هر طرف فشار می‌آورد بر ذهن‌م، انگار دنیا می‌خواهد روی سرم خراب شود. این‌ها حاصل یک‌سری خبرهای ناخوش‌ند، خبرهایی که مدام تکرار می‌شوند، خبرهایی از کشتار. هر وقت که تلویزیون را باز کنی خبرش هست. آن بیرون آدم می‌کشند. اگر نکشند می‌گیرند و می‌برند به یک جایی دور و خبری از آن‌ها نمی‌شود؛ مثل تو که رفته‌ای به یک جای دور که من نمی‌دانم کجاست، و این، یک ندانستن و یک دوری کشنده است. می‌بینم‌ت گاهی ولی انگار نمی‌بینم‌ت. درک می‌کنی حرف‌م را؟ قضیه‌ی عجیبی‌ست این که ببینی و نبینی. باید جای من باشی و بدانی چه می‌گویم. دل‌م از این روزها گرفته. «سیمپسونز» زورش را نداشت حال‌م را به‌تر کند، با گوگل‌ارث بازی ‌کردم؛ می‌گفت داکوتای جنوبی خیلی از ما دور است، می‌گفت ۱۰۶۴۹ کیلومتر راه است تا آن‌جا. حس حالایم می‌گوید تو دورتر از داکوتای جنوبی، که دورتر از هر نقطه‌ی این عالم‌ای زیرا که تو از دنیای ذهن من خارج شده‌ای حالا، رفته‌ای به عالم دیگر. وقتی تو می‌آیی سراغ‌م و می‌بینم اسم‌ت عوض شده، رنگ‌ت عوض شده، پیراهن‌ت عوض شده، صدای‌ت عوض شده، چشمان‌ت عوض شده حس می‌کنم غریبه‌ام و ترس وجودم را پر می‌کند. «من، از دوری و از نزدیکی در وحشت‌ام». این‌ها ساده نیستند، هضم کردن‌شان سخت است اگر بدانی. انگار صبح بیدار شوی و ببینی دنیایت را گرفته‌اند و تو در سیاره‌ی شماره‌ی ۴۵۶ رها شده‌ای و ندانی سیاره‌ی شماره‌ی۴۵۶ کجاست و اولین‌بار پای گذاشته باشی به آن. ترس ندارد این؟ یک آن می‌بینی خوب‌های دنیایت دیگر نیستند، از تو رفته‌اند یا از آنان رفته‌ای؛ و می‌فهمی دیگر خودت را نمی‌توانی با این تغییرات، همان خودِ سابق‌ت بدانی، تو دیگر ربطی به آن آدم سابق نداری، بیگانه‌ای! یاد مسخ کافکا می‌افتی، یاد گره‌گوار سامسا که مُرد آخرسر، و یاد خیلی چیزهای دیگر که بوی مرگ دارند همه‌شان.

Continue Reading

قصه‌ی مردی که لب نداشت

آدم‌های قصه، آدم‌های حداکثر و حداقل‌ند، آدم‌های این‌ور و آن‌ور. ساده بگویم: آدم‌هایی دیوانه‌اند. خودمان؟ ابدا! ما اگر دیوانه بودیم شعر به چه کارمان می‌آمد؟ دیوانه‌گی اگر می‌دانستیم قصه می‌خواستیم چه کنیم؟ اسپایدرمن و لیلی‌ومجنون و گالان‌اوجا را؟ می‌خواهیم این‌ها آن‌جا در خیالات‌مان داد بزنند، جای‌مان عصبانی شوند، بجنگند، بمیرند؛ جای همه سکوت‌های ما می‌خواهیم آن‌ها آن‌جا حرف‌های خوب بگویند، ببوسند، بگریند و… زندگی کنند خلاصه! زندگی!
حالا یک اعترافی کنم؟ وقتی گفتم آدم‌های قصه دیوانه‌اند، شوخی کردم. دیوانه‌ مائیم.

× عنوان از شاملو.

Continue Reading

من از تو در تبعیدم.

حال ما را می‌پرسی؟ حال ما را حالا می‌پرسی؟ این روزها من فکری‌ام، فکر می‌کنم به این‌که سرماست که وجود دارد یا گرما؟ می‌خواهم دانش‌مند شوم. می‌خواهم بدانم چرا وقتی تو نیستی این‌جا جهنم می‌شود، چرا شعله‌ای در درون‌م می‌سوزد و می‌سوزاند دل‌م را و این بغض هم سوزندگی می‌کند بر گلویم؟ چرا وقتی تو نیستی، عقربه‌ی ساعت روی سه‌ی بعدازظهرِ جهنم می‌ایستد؟ تابستان است؟ دست بردار!

Continue Reading