شعبده‌بازان لب‌خند در شب‌کُلاه درد

بی‌نهایت

ناهید آن اواخر فلج شده بود. نمی‌توانست بایستد. منتها هربار سعی می‌کرد. آیت‌الکرسی را زیرلب می‌خواند و سعی می‌کرد. نشد. نتوانست بعد از آن، هیچ‌وقت بایستد و ناایستاده بود که مُرد. اما امید داشت این دختر، آرزویی به تحقق امیدهایش ته ذهن‌ او بود همیشه. من این فرد را دوست داشتم و دارم. این‌چنین‌هایی را کلن! و در روبه‌رو، آن آدم‌های مغموم و خسته‌ی گوشه‌ی اتوبوس و مترو در خط من نیستند. این‌ها مُرده‌اند؛ این‌ها «در هیأت زنده‌گان، مرده‌گان‌ند.» باورشان نکنید، از ایشان بگذرید. ما آدم‌های ناهیدیم. می‌خواهیم هر کدام یک ناهید باشیم: پر اُمید در لحظه‌های یأس. آدمی، مثل ناهیدش خوب است، که اُمیدوار باشد؛ که تصور کند؛ کمی آن‌طرف‌تر را فکر کند. پدرم می‌گوید «فقر اجازه‌ی تصور نمی‌دهد.» من ولی فقرایی دیده‌ام امیدوار؛ خیال‌اندیش و سرزنده! من ناهیدی را دیده‌ام که در آستانه‌ی مرگ، تصور زندگی در ذهن داشت. پس چه‌طور نمی‌شود وقتی بارها شده است؟! من فکر می‌کنم تنها یک مسأله در میانه است: مسأله‌ی انتخاب؛ بین بودن و نبودن. این‌که آیا می‌خواهی هر روز صبح به اشتیاق بیدار شوی یا نه؛ این‌که می‌خواهی بیش‌تر زنده بمانی یا نه. همین! باقی به دنبال این انتخاب است. همه‌ی زندگی ما نتیجه‌ی جواب‌مان به این پرسش است. پس تصور باید کرد، آرزو کرد و خواست. من می‌گویم آرزوهای یک نفر به جایی از دنیا برنمی‌خورد. من می‌گویم باید برای‌ آرزوهای خود، برنامه ریخت و جنگید؛ این ‌بارْ دیگر، برای آرمان‌های خود باید جنگید.

Continue Reading

Nothing else matters

می‌خواهید بدانید چه‌گونه‌ام این روزها؟ من این روزها سراسر شک‌ام، و بوده‌ام همیشه؛ امروز دیگر اما به حد جنون رسیده است. من نمی‌توانم شک نداشته باشم، هرچیزی که در ذهن‌م می‌گذرد، در همان لحظه خلاف‌ش هم به ذهن‌م می‌رسد و این کار را سخت می‌کند. نه آن‌قدر دل‌بسته و نه یارای دل بریدن. این که نمی‌شود! ولی شده و یک‌باره هم نشده است. مثل باد، آرام و آرام آمده و در طول زمان تراشیده سنگ بنای اعتماد را در من. یعنی این‌که هربار که می‌خواهی چیزی را، کسی‌ را باور کنی، چیزی پیش می‌آید و می‌بینی نه! اشتباه کرده‌ای. و اشتباه یک‌بارش خوب است، دو بارش خوب است، دیگر نه این‌که هربار و هربار اتفاق بیفتند. این شکست‌ها پل پیروزی نیستند، این‌ها دره‌ی مرگ‌ند، و نه از این دره‌ها که بیفتی ته‌شان و راحت بمیری! نه! این دره از آن دره‌ها نیست. دره‌ی عمیق بی‌سرانجامی‌ست. از جایی افتاده‌ای، و به جایی نرسیده‌ای. معلق در هیچ می‌شوی! این‌ها قصه‌ی مردی‌ست که گورش را گم کرد؛ قصه‌ی نسلی‌ست که کارش از باور گذشت و درگذشت؛ اگر که بدانی!

Continue Reading