ابراهیم در آتش

یک ترس‌هایی کشف کرده‌ام؛ جنس‌شان از آن‌هاست که می‌خواهی و نمی‌خواهی‌ش. این‌که یک چیزهایی هست که دوست‌شان داری. نداشتن‌شان عذاب است، داشتن‌شان دل‌هُره‌زا. دل‌هُره از این بابت که نکند این لحظه خراب شود و دل‌ت هُری بریزد پائین، نکند تمام شود و دل‌ت هری بریزد پائین، و هزار نکندِ دیگرِ این‌جوری که نای جمع کردن دلِ هری ریخته را از آدم می‌‌گیرد. هم دل‌ت خوش است از بودن و هم معذب است به آن. حکایت‌ش، حکایت کودکی‌ست که می‌رود پدرش را که خواب است، یا مادرش را، نگاه می‌کند، دید که نفس می‌کشند خوش‌حال می‌شود. حکایت این ترس‌ها، یک این‌چنین چیزی‌ست.

Continue Reading

ما هیچ؛ ما بگا

یک میل‌ی هم همیشه در من بود که یک روز به مقدسات آدم‌ها توهین کنم؛ نمی‌دانم چرا. ولی این میل همیشه در من بود. همیشه می‌خواستم بیایم و مثل ابراهیم تبر بردارم بگویم شما به این معتقدید؟ و وقتی سرشان را تکان دادند که یعنی بله! من شَتَرق بزنم و خراب‌ش کنم. بعد آن بت بزرگ را هم نشانه بگیرم که یعنی از این گنده‌تر که ندارید؟ دارید؟ و بعد بزنم آن بت بزرگ‌شان را هم بشکنم. ولی هیچ‌وقت چنین کاری نکرده‌ام؛ مثل این شخصیت‌های افسانه‌ای مثلن کظم‌غیظ کرده‌ام و گذاشته‌ام کنار. ناچار هم بوده‌ام. من از وقتی به دنیا آمده‌ام ناچار بوده‌ام. ولی خب این‌که آدم لحظه‌ای چیزی را رها کند و بگذارد کنار، آن چیز رها نمی‌شود، وقتی چیزی آمد نمی‌رود. این میل به شکستن‌شان در تو هست مدام، یک گوشه‌ای برای خودش خاک می‌خورد. بعد اما یک روز همین‌طور الکی خودش را نشان می‌دهد. یک روز که لابد همه چیز عوض شده، و دیگر کسی نیست به خاطر مقدسات‌ش، به تو اهانت کند؛ تو تصمیم به اهانت می‌گیری. آن تبر را از گوشه‌ی انباری ذهن‌ت بیرون می‌کشی و شروع می‌کنی به تخریب. مثل این سربازهای قدیمی جنگ ویتنام مثلن که یک روز همین‌طور بی‌هوا و بی‌دلیلِ مستقیمی تفنگ‌شان را پر می‌کنند و بنگ بنگ بنگ! یک این‌چنین چیزی! داد می‌زنی «من زندگی‌مُ باختم حاج آقا! منُ از حبس می‌ترسونی؟! برو از خدا بترس!» و یک‌ عده‌ تماشاچی هم لابد باز می‌خندند. آخر خط که می‌گویند لابد همین‌طور باید باشد، که نمی‌دانی از چه چیز بیش‌تر خسته‌ای یا اصلن از چه چیز خسته نیستی؛ یک نگاه به گذشته می‌کنی خسته‌ای، یک نگاه به اطراف می‌کنی خسته‌ای، خودت را می‌بینی خسته‌ای… بله؛ من فکر می‌کنم آخرخط یک این‌چنین جایی‌ست با مرزهایی مقدس، مردمانی نجیب و ناخلف‌زاده‌گانی چون من.

Continue Reading

خاکستری

روزی دل‌مان تنگ می‌شود. روزی که نشسته‌ای توی اتاق، صدای باران که می‌آید، می‌روی کنار پنجره. هوای دیگری‌ست این هوا! هاه می‌کنی. دل‌ت همین‌طور الکی تنگ می‌شود. یاد دوستی می‌افتی، یاد گذشته‌ای. اگر هم نیفتد می‌خواهی که بیفتد. خاصیت هواست لابد. نمی‌دانم. بیرون که می‌روی، مسیر را که می‌بینی، جاده‌های خیس را، دیگر دست خودت نیست؛ همین‌طور می‌روی… می‌روی توی خودت.

Continue Reading

غریبانه

حکایت غریبی‌ست؛ خسته از ماندن باشی و نگران از رفتن. و حکایت غریب‌تری‌ست که هر دویشان تو را به یک جا ببرند: به غربت. این‌که باشی و کسی نداند هستی، این‌که باشی و از آن‌ها نباشی، این‌که باشی و کسی قدر نداند بودن‌ت را… تو را غریب‌ات می‌کند. تحمل نمی‌کنی! نه! یک روز خسته می‌شوی! یک‌ روز دل‌کنده به خودِ درون‌ات می‌گویی «دست بردار از این در وطن خویش غریب» و می‌روی که من‌ای نو بسازی، شاید که جایی اهل خودت را پیدا کنی. بدترین جای داستان هم همین‌جاست؛ رفتن. که معناها دارد، یعنی از اهل خودت بریده‌ای؛ اهل خودت، تو را جواب کرده‌اند؛ برای تو کاری از دست‌شان برنمی‌آمد؛ و تو ناچار به رفتن شده‌ای؛ رفتن‌ای از جنس استیصال و درمانده‌گی. باز بدتر می‌شود قضیه، که می‌روی و چون رفتی کسی نمی‌فهمد رفته‌ای. و تو غصه‌ی آن‌را هم مِن‌بعد خواهی خورد که ای داد و بی‌داد! غم‌گین نیست؟ چرا! غم‌گین است؛ خیلی هم غم‌گین است؛ که بعد از آن روز، که بعد از آن رفتنِ کذایی دیگر هیچ‌وقت هیچ چیز درست نمی‌شود و غم‌اش مدام با توست. تو هر جا که باشی، هرجا که زندگی کنی، هرچه‌قدر که خوش باشی، تو آن‌جا از آن‌ها نیستی، این‌را با تمام وجودت می‌دانی؛ میان تو و این اطرافیان جدیدت، این بیگانه‌گانِ پیرامون‌ات فرق‌هاست که تو خود می‌دانی، خیلی هم خوب می‌دانی…
و من مدام اگر از تو نوشته‌ام؛ از وقت‌هایی که بوده‌ای و نبوده‌ای، نه به خاطر خودم! نه! که من خواسته‌ام فکر غربت با تو نباشد. خواستم که بدانی بودن‌ت مهم بود و حالا اگر نیستی، آن نیستِ بودن‌ات هم هست در کنار من. خواسته‌ام غربت را از تو بگیرم، و قریب‌ات کنم به خودم و به دیگران.

Continue Reading