Bye Bye Blackbird

کار آنی خوب است. آنی منظورم همان یهویی‌ست. که یک‌بار همین‌طور نشسته‌ باشی روی کاناپه، جلوی تلویزیون و بعد بلند شوی بروی. بپرسند کجا؟ بگویی ای بابا… ای بابا… و بعد باز بروی.
این روزها انتقاد به من زیاد است. می‌گویند فضای تو، فضای غم‌گینی‌ست. نوشته‌ها خوب نیستند و الخ. من؟ قبول می‌کنم. هوا این روزها آلوده‌ست. می‌دانم. تصمیم گرفته‌ام کاری کنم باران بیاید. باران هم اگر نبارید، شیلنگ آب را باز می‌کنم سمت آسمان که خیس شویم. من خیس بشوم کافی‌ست.
تصمیم آنی به رفتن باید گرفت و من گرفته‌ام. تصمیم‌های ریز و درشت. همه‌شان ختم به رفتن‌م می‌شود و می‌خواهم بروم. و من هر وقت که رفته‌ام، از خودم سر در آورده‌ام. می‌روم که با خودم برگردم. می‌روم که خیس برگردم.

Continue Reading

آینه را شسته‌ای و اینک تویی در آن

طراحی اسپیس بر کیبورد را می‌بینی؟ در دست‌رس است مدام؛ روی هرچه هم که دست گذاشته باشی، فاصله انداختن راحت است. و همین‌طور ساده میان کلمات من و تو فاصله‌ها کاشته‌اند. فاصله‌هایی از هیچ. میان من و تو هیچ چیز نیست؛ اما تو دورتر از من، جایی نشسته‌ای که انگار بی‌ربطی به من. یاد تو اما در ذهن من، اسیر بازی‌های کیبورد نیست. فاصله نمی‌شناسد. صبح که بیدار می‌شوم، یادت بیدار می‌شود. هجوم می‌آورد و همه‌ی مرا از من می‌گیرد. من دیگر نیستم. در هجوم یک‌باره‌ات مُرده‌ام. دیگر من نیستم که کار کنم، بخوانم و بنویسم. یاد تو، همه‌ی فاصله‌ها را، و حتا خود من را از صفحه‌ی کلمات پاک کرده است و اینک تو تنها کلمه‌ایی. فقط می‌شود تو را دید، تو را خواند و تنها به تو دل بست.

Continue Reading