دل‌ت را به من بده؛ من دل ندارم!

جرأت‌ش را نداشتم؛ می‌دانم! من مرد کارهای متهورانه‌ی عامه‌پسند، آن‌چنان که تو می‌خواستی نبودم؛ می‌دانم! من نمی‌توانستم از حدود مرزهای ذهنی کشیده به دور دنیای خودم پا آن‌طرف‌تر بگذارم… می‌دانی! من نمی‌توانستم! مرا دلِ به دریا زدن نبود. دل‌م مدت‌ها قبل پیش آن جای بخیه‌های زیر لبان‌ت که زیبا بود مانده بود. من دل نداشتم. بی‌دل بودم. دی‌روز کسی آمده بود کلیه‌اش را بفروشد، آگهی  داده بود که بله، من یک کلیه دارم این‌جا، که خواستید بیائید ببرید؛ من بی یک کلیه هم زنده می‌مانم؛ اما بدون پول نه! می‌میرم. دیدم راست می‌گوید. این‌طور هم می‌شود. می‌شود که تو باشی، من دل نداشته باشم؛ دل نداشته باشم و من باشم؛ اما تو نباشی من چگونه باشم؟ می‌میرم.

Continue Reading

ما نیز بگذریم

یادت هست یک روز حباب درست کرده بودم و همین‌طور الکی اسباب خنده شده بود این؟ بعد از آن روزها یعنی همین وقت‌ها، گاه و بی‌گاه من به تو، خودم و این دنیای پیرامون‌‌م فکر می‌کنم. چیز ثابتی نمی‌بینم. همه چیز طوری از بین می‌رود که «می‌اندیشم شاید خواب بوده‌ام، که شاید خواب دیده‌ام». فهمیده‌ام هر چیزی را زمانی‌ست و زمان‌ش که رسید، آن چیز دیگر آن چیز نیست؛ تو گویی هرگز نبوده است. و به‌نظر تنها این زمان است که در عبور مدام خود جاودانه پابرجاست. هر حبابی فقط یک‌بار بزرگ می‌شود، یک‌بار می‌ترکد و یک‌بار اسباب خنده می‌شود. ما نیز جزیی از همین یک‌باره‌ها بوده‌ایم. ما فرصت یک‌باره‌ای داشته‌ایم برای بودن، خندیدن و شاد زیستن؛ و آن یک‌باره‌ی ما رفته است. جای دل‌گیری نیست. باید که واقع‌بین بود. باید که درک کرد وقتی رابطه‌ها شکل می‌گیرند، رابطه را اجلی هست؛ اوج می‌گیرند، شادی می‌آفرینند و می‌میرند. من این روزها فهمیده‌ام که باید بی‌هیچ اندیشه‌ی دوامی برای لحظه‌ها، از بودن در آن استفاده برد. حباب‌ها بزرگ می‌شوند و در بزرگ‌ترین حالت خود به یک‌باره، هزاران قطره می‌شوند. ما چه به تلنگری بند بوده‌ایم! ما چه بی‌دوام بوده‌ایم! 

Continue Reading