نقشی بر آب…

ذهن را اگر کنترل نکنی، اگر حواس‌ت به آن نباشد مشکلات می‌سازد. این‌طور که اگر بی‌هوا رهایش کنی، که بگذاری هرجور که دل‌ش خواست خیال‌بافی کند ممکن است یک کلاغ که دید، چهل‌تایش کند. چهل تا خب زیاد است؛ باید یک تعادلی باشد بین خیال و واقعیت؛ مثلن یکی را چهار تا حساب کند؛ چهل تا اما دردسر می‌سازد. می‌بینی‌ش، با او صحبت می‌کنی، آشنا می‌شوید و بعد آرام آرام مهربان‌ش می‌کنی، خوب‌روی‌ش می‌کنی، فهیم و جسور و ظریف‌ش می‌کنی، که نیست. که تو در خیال‌ت همین‌جور بزرگ‌ش کرده‌ای، که از او بُت ساخته‌ای، که یک‌جورِ خوبی شده در ذهن‌ت که تو باورش کرده‌ای، طوری‌که می‌خواهی زودتر ببینی‌ش، تو بگویی، او بگوید، با هم کنار بیائید و زندگی خوش بگذرد… می‌بینی‌اش، تو منتظری، حرف که می‌زند منتظری، زمان که می‌رود تو هنوز در انتظاری، منتظری آن سی‌ونه تای بعدی هم برسند، که نمی‌رسند هیچ‌وقت. تازه می‌فهمی آن بُتِ خدای تو، در عالم واقع وجود نداشته، تو اسیر بافته‌ی ذهن‌ت بوده‌ای فقط. با خودت بد می‌شوی پس، خسته از خودت، شرمنده‌ی خودت که چه ساده‌لوح بوده‌ای، که چه خیال‌های خامی در ذهن و  چه آلبالوگیلاس‌هایی در چشم دیده‌ای. باورت به دیگران و خودت کم می‌شود، شکست‌خورده و خسته می‌شوی اگر ذهن را کنترل نکنی، واقعیت‌ها را اگر نبینی.

Continue Reading

کمی آهسته‌تر رد شو!

من هم مثل تو، هر روز از همین‌جا رد می‌شوم؛ هر روز من هم به این درخت‌های چنار کنار خیابان نگاه می‌کنم، تو از آن‌ور رد می‌شوی، من از این سمت. می‌بینی چه شبیه‌ایم به هم؟ می‌بینی ما چه مدت است که می‌گذریم و از هم می‌گذریم و عمرمان می‌گذرد؟ بیا، می‌خواهم گول‌ت بزنم، می‌خواهم خام‌ت کنم که با من باشی. اولین بار که تو رد می‌شدی و رنگ شال‌ت قرمز بود، چنارها برگ نداشتند، حالا دوباره برگ ندارند و تو شال‌ت قرمز است. از آن لُختی چنار و حجاب گرم تو، تا این‌بار سالی گذشته است، سیصد و شصت و پنج روز شاید؛ اما چه؟ من و تو بعد از این روزها هر دو همان‌یم، تنها از کنار چنارهای این خیابان می‌گذریم. می‌دانی! این دنیا، دنیای اعتماد به آینده نیست، دنیایی نیست که بشود به فردایش دل دوخت. تو هم دل نبند، با ما باش. تو هم دل‌ت را به هیچ شه‌زاده‌ی هیچ قصه‌ای نسپار که این مملکت، سی و چند سال است هیچ شاه‌زاده‌ای ندارد؛ من‌ام و تو، در لباس‌هایی معمولی که نمی‌توانند نگذارند حتا گلِ گل‌دانِ کنار جاکفشی بخشکد. بیا و مرا بپذیر که نه چه‌گوارا دوست دارم، نه نارنجک به کمرم می‌بندم؛ بیا و مرا بپذیر که می‌خواهم دست‌های تو را در روزهای سرد زمستان بگیرم و تو را به فصل برگ‌های سبز چنار و گرمای تن‌های بی‌حجاب برسانم. بیا و مرا در خود بپذیر.

Continue Reading

وقتی که باید شکست…

یک رابطه سخت ساخته می‌شود؛ قبول دارم. ماست سون نیست که بشود رفت از سوپریِ سر کوچه خرید دوستی را. زمان می‌برد. اما خب هر رابطه‌ای هم ساختن ندارد، یا اگر بنا شده، دوام ندارد. هر با هم بودنی دوستی نیست، هر ارتباطی هم رابطه نیست. این‌که با هم باشی و این منِ تو ما نشود، این‌که حس «ما» نداشته باشی، یعنی هنوز آن‌چه می‌بایست می‌شده نشده. نسبت سد است به رود، نسبت این رابطه‌ها. دریا که نمی‌شوی، رود بودن‌ت هم دریغ‌ت می‌شود. می‌شوی «مرداب پیر، از همه دنیا جدا». اما خب تحمل نمی‌شود کرد. یعنی هرچه هم صبوری کنی، هرچه هم اصرار بر دوام کنی، یک جایی، یک روز، به یک آن همه چیز خراب می‌شود؛ این یک آن خرابی هم نتیجه‌ی یک جنگ فرسایشی‌ست، جنگ خیالِ حال به‌تری که برای خودت می‌خواسته‌ای و حال‌ی که برای خودت ساخته‌ای. آب‌های رود که جمع شوند، یک سد شهید عباس‌پور، دو سد شهید عباس‌پور، که صدها از این سدها را هم می‌توانند که بشکنند. آن وقت آن همه خسارت را که جبران می‌کند؟ کشتی‌های غرق‌شده‌ی ما را که جواب می‌دهد؟ همین است که می‌گویم باید تمام کرد؛ که باید شبیه این انفجارهای مهندسی‌شده که بنا خیلی دقیق می‌ریزد پائین، سد دوستی را هم خراب‌ش کرد. خلاص!

Continue Reading