متی ما تلق من تهوی دع الدنيا و اهملها

چند ساعت به بازی گالاتاسرای با شالکه 04 مانده. خواستم بگویم وقتی می‌شد باشی و بازی را با هم ببینیم، دلیلی به رفتن نبود. می‌شد باشی و آن حسِ خوب روزهای قبل را به روزهای بعد برسانیم. دوام با هم بودن‌مان چه مشکلی داشت که خواستی بیش‌تر نباشد، که خواستی نبینی‌اش؛ خودت را به آن راه زدی؛ به راه‌ای که من در آن خانه ندارم؟ می‌شد باشی و تخمه بشکنیم و جیغ و داد کنیم و بیش‌تر معاشرت کنیم. اما تو رفتی. که تو هم مثل من، مثل خیلی‌های مثل‌مان از دوام خوشی می‌ترسی؛ فکر می‌کنی از پس این خوشی‌ها، ناخوشی‌هاست. می‌خواهی قبل از تمام شدن‌شان خودت تمام‌ش کنی. می‌خواهی قبل از این‌که جا بخوری از خالی شدن لحظه‌های خوب، خودت به اراده‌ی خودت تمام‌ش کنی. که لابد این‌جور به‌تر است! نیست اما. باور کن که نیست. باور کن که خوشیِ کنترل‌شده، اصلن خوشی نیست؛ یک جشنِ اداری مسخره‌ست. این‌که حواس‌ت باشد، هی چرتکه بیندازی کی خوش باشی و کی نباشی، کی بخندی و کی نخندی، وقتی می‌توانی مدام بخندی، کار عجیبی نیست؟ کار غریبی نیست که هی دور خودت پیله‌تنی کنی و انتظار پروانه شدن داشته باشی وقتی کرم نیستی، آدم‌ای؟!
بیا و برگردد؛ بازی ادامه دارد.

Continue Reading

ایستاده خوابیده در زمان

اگر پدرم در اسم من، تکرار گذشته را نمی‌خواست، شاید من کسی می‌شدم. شاید اگر دل به امروزمان بسته بودیم، اتفاقی می‌افتاد و از این بی‌اتفاقی‌های هر روزه که جان از روح‌مان گرفته خارج می‌شدیم. این‌که پدرم اسم کسی که مدت‌ها پیش مُرده را روی من گذاشته، جز این است که نهایتن تکرار او را در وجود من می‌خواسته؟ و در کنج ذهن‌ش با واقع‌بینیِ بی‌امید خود می‌دانسته که من هرگز آن خوبِ هزاران سال قبل نمی‌شوم؟ نه! هرگز جز این نیست. جز این نیست که ذهن پدر من و پدران نسل من و پدران‌شان، قادر به ساختن دنیایی نو نبوده‌اند، و مدام در تفکرات‌شان به گذشته‌ای دل باخته بوده‌اند که نشانی از آن‌ها را جز در اوهام اغراق‌آمیزشان ندیده‌اند. این همه اصرار به حفظ سنت‌ها، از بی‌اُمیدی به خود و امروزمان است، به ماها؛ وگرنه آیا نمی‌شد این‌طور فکر کرد که ما خود قادر به ساختن‌یم و اصرار بر گذشته بی‌معنی‌ست؟ اصلن هر چیزی که با اصرار حفظ شود بی‌معنی‌ست. و این بی‌معنایی در وجود افراد حافظ این بی‌معنایی هم ریشه می‌کند و نسلی می‌سازد که یا به گذشته‌ی پر از دروغی دل بسته‌اند که هرگز نمی‌توان به آن رسید یا دل در گرو “گودو”یی بسته‌اند که هرگز نخواهد آمد. این وسط، میان گذشته و آینده‌ی پر دروغ، حال ما، حذف می‌شود و من، محصول بی‌گناهِ دوران، باورم می‌شود که قادر به ایجاد و خلقت نیستم. من اگر اسمی سرخ‌پوستی داشتم، اسمی برآمده از حال و وضعیت‌ خودم، شاید باورم به ساختنِ امروز بیش‌تر بود. شاید اگر من اسمی داشتم، تک، مخصوص به خودم، بیش‌تر به خودم اعتماد می‌داشتم و چند کار ناکرده‌ می‌کردم. امروز اما من کاری نمی‌کنم، جز اصرار بر چند تعصب تاریخی و دینی، کار دیگری نمی‌کنم. کاری جز نوشتن از یک “او”یی که رفته نمی‌کنم، کاری جز اصرار بر نالیدن از دوران نمی‌کنم؛ من این روزها فی‌الواقع هیچ کاری نمی‌کنم.

Continue Reading