من به ایستگاه اتوبوس نگاه می‌کنم

بالاخره آقای ح بازنشست شده؛ این را در همین تعطیلات عید فهمیدیم. گله می‌کرد از این بی‌کاری آنی بعد از سی‌سال کار. می‌گفت بعد از این عادت مریض‌کننده، این‌که یک‌باره بگویند نیا، و یک‌باره بی‌کار شوی سخت است. می‌گفت از این بی‌کاری زیاد خسته‌ام. حرف‌ش را من باور کردم. خودم هم وقتی زیاد می‌خوابم، خسته می‌شوم. خواستم بگویم ولی می‌شود عادت کرد؛ که نگفتم. گفتم بگذار برای حرف‌های عید مرد بهانه‌ای باشد؛ وگرنه که… تو چه ساده‌ای آقای ح! بیا من کسی را نشان‌ت دهم که نیست و از این همه نبودن‌ش هنوز خسته نیست. همین پرایدتان را بردار آقای ح! بیا با هم برویم بگردیم و من نشان‌ت دهم که هرکجا که دست بگذاری او نیست؛ او در ناهارخوران گرگان نیست؛ و در بندر دیلم نیست؛ و در گنبدکاووس نیست؛ و در پارکینگ سه‌ی بابلسر نیست و در خیابان‌های ‌تهران نیست. او نیست و از این همه نبودن‌ش هیچ خسته نیست. کاش همه مثل شما بودند آقای ح؛ کاشکی دل‌شان برمی‌گشت. کاشکی آخر کمی فکر می‌کردند این جاده‌ها دوربرگردان می‌خواهد که یک جایی هم دور بزنند، این‌که همین‌جور جاده‌ای را بروند که هیچ برگردی ندارد که خب گم می‌شوند! بد می‌گویم آقای ح؟! بله؟ آجیل‌مان را بخوریم؟ شما آجیل خریده‌اید آقای ح؟ ای بابا. کار ما ولی با آجیل راه نمی‌افتد؛ بر فرض هم آجیل بخوریم، بر فرض هم سفر برویم، بر فرض که مست هم بکنیم، ولی کسی‌که رفته برمی‌گردد؟ موضوع عوض می‌شود؟ فکر می‌کنید با این حرف‌ها می‌شود ذهن ما را از فکر مدام‌ش منحرف کنید؟ کاش می‌شد آقای ح! کاش به همین سادگی بود. کاش به همین سادگی بود فهمیدن خیلی چیزها. کاشکی من می‌فهمیدم آخرسر، این رفتن است که دلیل می‌خواهد یا ماندن؟ یعنی آدم‌ها همین‌جور الکی مدام می‌روند و می‌روند تا یک جایی بلکه دل‌شان اسیر شد؟ تا بلکه یک جایی دیگر دل‌شان رضا داد به ماندن؟ همین‌جوری‌ست آقای ح؟ می‌شود چنین چیزی؟ می‌شود همین‌جور راحت این همه گذشته و خاطره و یار و کار و بار را گذاشت و رفت؟ بی‌هیچ قاعده‌ای؟ دل‌ها ویزای شینگن دارند یعنی؟ هرجور که فکرش را می‌کنم همین‌جوری‌ست. دل‌م نمی‌خواهد این‌جور باشد ولی هست. آدم‌ها فقط بلدند بروند؛ و اگر قرار نبود کسی برود جاده می‌خواستیم چه کار؟ کشتی و قطار می‌خواستیم چه کنیم؟ آن برادران رایت هم که بی‌کار نبودند هواپیما بسازند؛ دل‌شان رفتن می‌خواست خب. دل آدم‌ها رفتن می‌خواهد. حریصِ رفتن‌ند. و این‌قدر می‌روند که دیگر پای‌شان، که دیگر ذهن‌شان از رفتن بیفتد. آن‌وقت همان‌جا می‌مانند و تکان نمی‌خورند. گاهی فکر می‌کنم من که نرفته‌ام و مانده‌ام هنوز، دل‌م به ماندن رضا داده یا دیگر از رفتن افتاده؟ یعنی فعلِ عشق من از انفعال است آقای ح؟ «ره چنان بسته که پرواز نگه، در همین یک قدمی می‌ماند» و آدمی لاجرم عاشق می‌شود و راضی به ماندن؟ نگو آقای ح! نگو این‌جور! بگذار همین تخمه‌های ژاپنی‌مان را بشکنیم که خودش کلی کار است. بی‌خیال آقای ح!… بی‌خیال!

Continue Reading

این ستاره‌های دور که می‌بینم شاید مُرده‌اند.

برای امین جمشیدی.

فکر می‌کنی چند نفر قبل از ما این‌جا بوده‌اند؟ این‌جا راه رفته‌اند؟ به ماهِ شب نگاه کرده‌اند؟ هزارتا؟ میلیون‌ها؟ کسی چه می‌داند! در نبود گزارش‌گران مستقل این ارقام قابل تأیید نیست. و اصلن قابل باور نیست این همه بوده و زیسته باشند و دل‌شان مثل من هوای گلابی ‌کرده بوده باشند، و بعد حالا انگار نه انگار؛ تو گویی هرگز نبوده‌اند. سیاره‌ی مرموزی‌ست این‌جا؛ اگر نه، چرا باید حتا ذهن و خیال ما هم همین‌جور در بند لحظه باشند و کمی این‌ور و آن‌ور نروند. کمی قبل‌تر اگر می‌رفتند دیگر هیچ خاطره‌ای نباید می‌مُرد اما خب حتا خاطره‌ها هم می‌میرند این‌جا. کل نفسٍ واقعن ذائقة الموت. نشان به این نشان که همین چند روز پیش، جایی، یادم افتاد زمستانی را که با کسی مأنوس بودیم به هم، لحظه‌هایی ساخته بودیم که من برخی شب‌ها همین‌جور فکرش از سرم نمی‌رفت و لب‌خندِ آمده روی صورت‌م برنمی‌گشت. که این‌قدر با هم خوب بودیم یعنی. اما من همه‌ی این‌ها را یادم رفته بود. همه‌شان را. انگار هرگز قبل از این زندگی نکرده باشم! عشق هم از یاد رفتنی‌ست؛ حتا عشق هم این‌جا از یاد رفتنی‌ست؛ تکلیف آن بنده‌خدایی که پیش از این هوای گلابی کرده بوده که دیگر معلوم است. سیاره‌ی مرموزی‌ست این‌جا. انگار همه این‌جا در نیمه‌ی تاریک زمین زیسته باشند، که بی‌هیچ سایه‌ای؛ که بی‌هیچ رد و نشانی‌اند؛ و وجودشان به همین سادگی، در حد یک جمله: قابل تأیید نیستند. شبیه این ستاره‌های دوریم، که هرگز کسی ندیده و نمی‌داند بوده و بودن‌شان اصولن آن‌قدر کوچک بوده که به چشم مسلح هم به زور دیده شده‌اند. ما حتا کوچک‌تر از ستاره‌های دور بوده‌ایم که به چشم مسلح هم بیائیم؛ نشان به همان نشان‌های قبلی؛ به همان آدم‌هایی که هرگز نمی‌دانی کجا بوده‌اند و چه‌قدر بوده‌اند و دل‌شان چه‌قدر گلابی می‌خواسته و پیدا نکرده‌اند بخورند. و ما در این زندگی چندساله‌مان، در این سعی‌های سخت‌مان، در همین وبلاگ‌نویسی‌ها و شعر گفتن‌ها و عاشق شدن‌ها و همه‌ی این تلاش‌هامان، می‌خواهیم کمی بمانیم؛ می‌خواهیم کسی بعد از ما اگر تلسکوپ‌ش را برداشت نگاهی به گذشته‌ی زمین انداخت، ما را در حد یک چشمک لحظه‌ای هم به یاد بیاورد. که خیال نکنیم این‌قدر پوچ بوده‌ایم؛ که این‌قدر الکی هر روز خسته شده‌ایم. ما همه‌مان، عکاس شبی می‌خواهیم که پیدایمان کند و در مرور خاطرات دورش، یاد ما را زنده کند.

Continue Reading