بگذار بگذریم.

تعهد از من گرفته بودی دوباره بخوانم‌اش. نخواندم ولی. صادقانه در ملاءعام اعتراف می‌کنم. دست خودم هم نیست؛ عادت به دوباره‌خوانی ندارم. من محبوب‌ترین کتاب‌هایم را هم یک‌بار بیش‌تر نخواندم. جزوه‌های دانش‌گاه را هم یک‌بار می‌خواندم. کسی باور نمی‌کرد. ولی همین بود؛ یک‌بار. مهربان‌تر که شده‌ای دوباره کتاب شده بهانه‌ی ما. دوباره همان کتاب شده بهانه‌ی دوباره نزدیکی‌های ما. ولی آخر من از این کتاب که داده‌ای چه بیرون بیاورم؟ مثل یک بمب‌گذاری‌ست این: دوباره سال‌روز یازده سپتامبر، دوباره آمریکایی‌ها و دوباره کشتار. این بازگشت به اول چیز جدیدی برای من ندارد. من با بِ‌ی بسم‌الله تا میمِ والسلام‌ش می‌روم. من همین ابتدا جام زهرِ آخرش را می‌بینم. جنگ جنگ تا پیروزی را کهنه کرده‌ام. این کار تو یک‌جور ارسال سیگنال است. که یعنی هنوز هم می‌توانم همان باشم. و تو همان باشی. و همان باشیم. اما نمی‌شود. پارازیت‌های این‌جا نمی‌گذارد. از من اگر می‌شنوی دست بردار که «هیچ صیادی در جوی حقیری که به گودالی می‌ریزد، مرواریدی صید نخواهد کرد.» دوباره‌‌ها از جنس استیصال‌اند؛ یک‌جور ناتوانی دارند در پس‌شان. من اهل دوباره‌ها نیستم. انگار بخواهی چیزی را که داشته‌ای و حالا نداری باز تکرار کنی. باز خلق‌ش کنی. می‌شود مگر؟ هی کشتن و زنده کردن کار خداست. ما فقط مُردن بلدیم. و من یک‌بار مُرده‌ام. من تا آخر ماجرا را سابق بر این رفته‌ام. بگذار دل‌های ما به اختیار خودش بیاید و برود. امور داخلی دل‌ها را به اختیار خودشان بگذار. بگذار اگر دلی‌ رفت سیر طبیعی‌اش بوده باشد و بگذار نقشه‌ای برای هیچ دلی نکشیم. دل را اگر با نقشه جابه‌جا کردیم کودتا کرده‌ایم. من اهل کودتا نیستم. من اهل تو بودم، اهلیِ تو بودم. اما… اما… همین دیگر! کار ما اما دارد. دوباره‌های ما، دوباره‌های خوبی نیستند. بگذار بگذریم؛ به یک‌باره‌ها و اتفاقات دل خوش کنیم.

Continue Reading

توکل می‌خواستم بر من کنی

خواستم برای همه که نه، برای دو سه نفر ولی، تکیه‌گاهی شوم. بشوم آرام و پناه دل‌هاشان که به من تکیه کنند. خواستم از این‌هایی شوم که می‌دانند، که حواس‌شان به اطراف‌شان هست. می‌فهمند. مثل آن معلم خوبی که می‌گفت اگر خسته‌اید، سرتان را بگذارید روی میز. و ما می‌گذاشتیم روی میز و خستگی در می‌رفت. باید از این‌ها بود. باید از این‌ها داشت. حالا که دلار کمی ارزان‌ شده، تیم ملی بُرده، حسن! فکر ما هم کن. از این‌ها برای‌مان جور کن. که بلدند، که خودشان بفهمند. و تو فقط کافی‌ست خودت باشی. از این‌ معلم‌هایی که حواس‌شان نیست خسته‌ایم؛ از این معلم‌هایی که مجبوری درس گوش نکنی و خودت این‌قدر سرت را بگذاری روی میز تا بگوید چه شده؟ و تو بگویی خسته‌ام، خسته‌ایم. خیلی خسته‌ایم.

Continue Reading