شرلوک خوش‌شانس باش!

به حرف دل که گوش کنی، ممکن است بروی توی خودت. چون دل روضه‌خوان است. دروغ‌گوست. ممکن است کاری کند گریه کنی. حال‌ت بد شود به کلی. اما امان نباید بدهی. باید مچ‌ش را بگیری، باید حواس‌ت باشد. شرلوک هُلمز باید باشی با دل. دل را شرلاکد کنی. نه که بگذاری هر کاری دل‌ش خواست بکند، درو‌غ‌ش را بگوید، تو گریه‌ت بگیرد؛ بعد آن‌وقت یک روزی، یادت بیفتد به این کارهای خودت و مسخره‌شان کنی؛ که چه احمق بوده‌ای باورت شده بود.  یا مثل […] شب است. به وقت‌ش این‌قدر در تبِ تن برای‌ش هذیان می‌بافی، اما صبح که شد خنده‌ت می‌گیرد. چرا؟ چون الکی‌ند همه‌شان؛ حس کاذب‌ند. باید بیایی بیرون این وقت‌ها، از بیرون به دل‌ت نگاه کنی. بعد همه چیز درست می‌شود. تو شرلوک هُلمز می‌شوی.

Continue Reading

سه نقطه

[…]
این قسمت سانسور شده است. خودم سانسور کرده‌ام. برخی حرف‌ها اسرار مگوی ماست. بعضی کارها هم ؛ باید قبل‌اش پرده‌ی اتاق را کشید. باید بماند برای ما فقط. بین ما دوتا. که کسی بویی ازش نبرد. بشود آن خط فرقی که من و تو را یک‌طرف می‌گذارد و بقیه را آن‌طرف. چیزی که من و تو را ما می‌کند. چیزی که جز من و تو از آن بی‌خبرند، چیزی که فقط ما می‌دانیم، به آن فکر می‌کنیم و به آن خوش‌یم. این قسمت فقط برای من و توست. بگذار سانسور ما را به هم نزدیک‌تر کند.

Continue Reading

this is the end

دل‌م ماندن می‌خواست. از همان بچه‌گی که پدر سنت کوچ‌ مدرن را برای زندگی ما انتخاب کرد، من از رفتن می‌خواستم بمان‌م. چندسالی این‌جا؛ چند وقت آن‌ طرف‌تر. و من همیشه غریبه بودم. همیشه آن پسر جدیدالورودی بودم که ناظم می‌آمد و به کلاس معرفی‌اش می‌کرد. با محمد روشن‌زاده دوست می‌شدم، اما دل باید می‌کندم؛ از سونا، از صفا، از سوزان با آن صدای خوب‌ش، با آن موی سیاه بلندش دل باید می‌کندم. مادربزرگ‌م که مُرد، یادم نبود مادربزرگ کدام‌شان است. فقط پدرم گریه می‌کرد. دم غروب بود، یکی از همان ستاره‌ها را نشان‌ کردند که این همان مادربزرگ‌ توست. هر که می‌میرد ستاره می‌شود. کاش می‌شد. کاشکی می‌شد توی آسمان‌ها ستاره‌ی ثابتی شد. از هرکجای دنیا که خواستی نگاه‌اش کنی، ببینی هنوز هم‌اوست. من در این سال‌های رفت‌وآمد تمام شدم. هرجا که رفتم گوشه‌ای از دلم ماند. و هزار تکه‌ی دل‌م را هیچ ابراهیمِ پیامبری نبود که بخواند و جمع کند. پریشان ماندم. و پریشانی بر من، و بر خواب‌های من حتا حاکم شد. گوشه‌ای ‌از دل‌م هنوز پیش خانه‌های چوبی گمیشان مانده، که وقتی راه می‌رفتی صدا می‌کرد؛ روی آن پله‌های خوب‌ش که می‌ترسیدم بیفتم از آن‌ها. «چرخ چرخ عباسی» را الکی می‌گفتم، «خدا منُ نندازی» را جدی. «خدا منُ نندازی» ذکر شنبه و یک‌شنبه و هر شنبه‌ی من بود. افتادم ولی. از آن خانه‌های چوبی من به دور افتادم. از صفا هم. از پسر خوبی که مدام ظهرهای تابستان را توی خانه‌شان گل‌کوچیک می‌زدیم. از آن داداشِ از دماغ فیل افتاده‌اش هم خبری نماند. ماه پیش که دیدم‌ش، به یادم نیاورد. من که مدام همیشه دل‌م مانده بود زیر پله‌های خانه‌شان، غریبه بودم برای‌ش. من که هنوز گوشه‌ گوشه‌ی حیاط خانه‌شان را به خاطرم مانده، از یادش رفته بودم. کاشکی ستاره می‌شدیم. ای کاش صفا می‌توانست مرا شب‌ها به شکل یک ستاره ببیند؛ یادش بماند که من‌ای هم بودم و هستم هنوزم. هنوز دل‌م پیش همان لحظه‌های خوبی‌ست که دوامی نیاوردند. مدام باید می‌رفتیم. از این شهر به آن شهر. نه بچه‌محلی ماند برای ما، نه شهری اصلن. نه اصفهان برای ما شد، نه گرگان. نه کمال که دوست‌دختریابی یادم داد را می‌بینم، نه حمید ابراهیمی را. و همه‌شان لابد از یادم برده‌اند. از که می‌شود گله کرد؟ از که می‌شود به دل گرفت و همه‌ی این کاسه کوزه‌ها را سرش شکست؟ از خودت؟ که همه‌ی کارهای خوبِ بلدت را کردی و نماندی؟ از بقیه؟ که تقصیرشان چیست وقتی تو خودت ماندن نمی‌دانی و انتظارت بی‌جاست؟ از که؟ از که می‌شود گله کرد؟ هیچ‌کس! هیچ‌کسی را قدرت ماندگاری نیست. ستاره هم باشی، تمام می‌شوی. و این پایان است دوست من. پایان!

Continue Reading