أنا قلبي معذّب في هواك يازين

می‌دانم گاهی شب‌ها را تنها می‌شوی. هرچه هم راضی از خودت و دنیای ساخته‌ات باشی، بازهم شب‌ها را خاصیتی هست. می‌آید؛ به دام می‌اندازد و می‌بَرَد. اسیر حس و حالی می‌شوی که خوش‌حال نیستند؛ غم دارند با خودشان. اما تو دل‌ت نمی‌خواهد رهایش کنی. می‌خواهی این حال‌ت با دوام‌ِ شب، ادامه یابد. نگو نه! من که می‌دانم. من که می‌دانم گذشته‌ها، شب‌ حمله می‌کنند. من که از زیر و بم جنگ‌های دل با خبرم، انکارت را نمی‌پذیرم. شب دنبال بهانه‌ست؛ با خلوتی یورش را آغاز می‌کند. به بهانه‌ی صدای آشنایی از دور وقت‌ها؛ به بوی آشنایی از پنجره؛ به نغمه‌ی سازی؛ به یاد دیاری… شب؛ بهانه‌ها را از دل‌ت بیرون می‌کشد. بهانه را تو به دست‌ش می‌دهی؛ جایی که دل‌ت به آن خوش بوده را از تو می‌گیرد، بزرگ می‌کند و روبه‌روی خاطرت عَلَم می‌کند. تو از حال می‌روی؛ و از میان معرکه‌ای که نوستالژی‌ت برای‌ تو ساخته سر بیرون می‌آوری. هستم من آن‌جا؟ شده‌ام آن بهانه‌ی یورش خاطرات به تو؟ شده‌ام من آن معلقٌ‌به حمله‌ی شباهنگام خاطرات‌ِ تو به خود؟ شده‌ام آن حسی که تو برای بودن‌ش از خواب خودت بزنی؟ و بیدار بمانی؛ از پنجره، بی‌مقصودی به بیرون خیره شوی؛ آه بکشی؟! کاش باشم. کاشکی آن یاد خوبِ دوری باشم در تو، که مرز را هم از پس‌ِ زمان و مکان رد کند، درب‌ِ خانه‌ات را بزند. کاش به یادم باشی گاه؛ کاش من گذشته‌ی نامیرای تو ای خوبِ دورِ من باشم.

Continue Reading

خدایا مپسند!

جلوتر که می‌روم بیش‌تر کم می‌شوم. هر روز کم‌تر از قبل خوداَم. از حد اکثرهای خودم به حد وسط و حد اقل‌ها می‌رسم. هر روز که می‌رود من انسان معمولی‌تری‌ام؛ خودم را کم‌تر متفاوت‌ می‌بینم. آرام آرام باورم می‌شود که نه انسان بزرگی شده‌ام، نه کار بزرگی کرده‌ام، و هم نه باید انتظار آینده‌ی عجیبی را داشته باشم. نه مارک نافلر شده‌ام، نه حتا جاستین بیبر. حالا می‌شود بین آدم‌های موفق و ما معمولی‌ها فرقی گذاشت. می‌شود بین عالم خیال قبلی با دنیای واقعی مرز کشید. می‌شود خط کشید. می‌شود این‌ور و آن‌وری کرد آدم‌ها را. ما هیچی‌نشده‌ها یک‌طرف، آن بقیه هم یک‌طرف. أصبحتُ امیراً و أمسیت اسیراً حکایت ماست. حکایت زندگیِ ناخواسته‌ی ماست؛ هر دو روی سکه‌ی از رونق افتاده‌ی ما مردمان تحریم‌شده‌ست این. خدایا مپسند!

Continue Reading