خدایا مپسند!

جلوتر که می‌روم بیش‌تر کم می‌شوم. هر روز کم‌تر از قبل خوداَم. از حد اکثرهای خودم به حد وسط و حد اقل‌ها می‌رسم. هر روز که می‌رود من انسان معمولی‌تری‌ام؛ خودم را کم‌تر متفاوت‌ می‌بینم. آرام آرام باورم می‌شود که نه انسان بزرگی شده‌ام، نه کار بزرگی کرده‌ام، و هم نه باید انتظار آینده‌ی عجیبی را داشته باشم. نه مارک نافلر شده‌ام، نه حتا جاستین بیبر. حالا می‌شود بین آدم‌های موفق و ما معمولی‌ها فرقی گذاشت. می‌شود بین عالم خیال قبلی با دنیای واقعی مرز کشید. می‌شود خط کشید. می‌شود این‌ور و آن‌وری کرد آدم‌ها را. ما هیچی‌نشده‌ها یک‌طرف، آن بقیه هم یک‌طرف. أصبحتُ امیراً و أمسیت اسیراً حکایت ماست. حکایت زندگیِ ناخواسته‌ی ماست؛ هر دو روی سکه‌ی از رونق افتاده‌ی ما مردمان تحریم‌شده‌ست این. خدایا مپسند!

یادداشت‌های پیشنهادی

۴ دیدگاه

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.