تو

کسی پیدا شد اگر گفت من زمان‌های رفته‌ات را برمی‌گردانم؛ اگر گفت همه‌ی آن‌چه خواسته‌ای و نشده را من بلدم بسازم از نو برای تو؛ من حق گفتن حرفی را ندارم. من حق خواستن ندارم بعد از تو؛ که تو همه‌ی خواسته‌های من شده‌ای. شده‌ای بدلِ همه‌ی سال‌های رفته؛ گشته‌ای بهشتِ موعودِ انسان‌ِ رنج‌کشیده. بعد از تو من چه بخواهم؟ چه بخواهم که کفر نعمتی چون تو نباشد؟ چه بخواهم که از تو بیش‌تر باشد؟ ابرارِ فی جناتِ نعیم را به دنیا چه حاجت است؟ مرا به غیر از تو با آرزوها چه کار است؟ با اوهام شبانه چه کار؟ کار و بار و یار و همه‌؛ تویی اینک.

Continue Reading

من صمیمی تو می‌خواهم باشم.

صمیمیت یک پازل چندتکه است. گوشت مخلوط طاووس و باز و کبوتر و کلاغ است. ابراهیم نبی آمده هر کدام‌شان را گذاشته بالای یک کوه. تو باید بیایی، جمع‌شان کنی و نشان بدهی بلدی. بلدی از این کارها هم بکنی. صمیمت معجزه‌ست. صمیمیت کار می‌برد. با یک بار دیدن و با یک‌بار صحبت کردن و این‌ها، صمیمی شدن؟ گمان نمی‌کنم بشود. آرام آرام، یواش و با حوصله باید ساخت‌ش. بعضی وقت‌ها حس مسخرگی‌ هم حتا شاید بکنی، اما لازم است. صمیمیت، شدنی‌ست که از ره‌گذر انجام کارهای نکرده، گفتن رازهای نگفته، هم‌راهی و گذشت زمان به دست می‌آید. من صمیمی نبودم؛ می‌خواهم باشم حالا. به قول کسرا ما می‌خواهیم بجوشیم با تو؛ بجوش با ما.

Continue Reading