من صمیمی تو می‌خواهم باشم.

صمیمیت یک پازل چندتکه است. گوشت مخلوط طاووس و باز و کبوتر و کلاغ است. ابراهیم نبی آمده هر کدام‌شان را گذاشته بالای یک کوه. تو باید بیایی، جمع‌شان کنی و نشان بدهی بلدی. بلدی از این کارها هم بکنی. صمیمت معجزه‌ست. صمیمیت کار می‌برد. با یک بار دیدن و با یک‌بار صحبت کردن و این‌ها، صمیمی شدن؟ گمان نمی‌کنم بشود. آرام آرام، یواش و با حوصله باید ساخت‌ش. بعضی وقت‌ها حس مسخرگی‌ هم حتا شاید بکنی، اما لازم است. صمیمیت، شدنی‌ست که از ره‌گذر انجام کارهای نکرده، گفتن رازهای نگفته، هم‌راهی و گذشت زمان به دست می‌آید. من صمیمی نبودم؛ می‌خواهم باشم حالا. به قول کسرا ما می‌خواهیم بجوشیم با تو؛ بجوش با ما.

یادداشت‌های پیشنهادی

۳ دیدگاه

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.