جمع بی‌انجامات ما

بی‌دلیل خسته‌ام. خستگیِ بی‌هنگام؛ خستگیِ ملال‌آورِ دل‌تنگ‌کننده‌ای که رمق را از من گرفته؛ به گوشه‌ای تبعیدم کرده است. چه کسی می‌داند این کبوتر غم‌گینی که بر قلب من نشسته از کجاست؟ گفته‌ام بی‌دلیل آمده است و باور نکرده‌ام. می‌شود مگر؟ مگر می‌شود آیا این پیکره‌ی عظیم و موهومْ یک‌باره و بی‌سببی شکل بگیرد و ذهن و امید را در من مخدوش کند؟ نه! نمی‌شود. «ای تباه‌شده در دانش‌گاه، در مدارس، در کافه‌ها، می‌خانه‌ها و در محبت زن و فرزند و دوستان!» تو خسته‌ای و من خستگی‌های تو را باور می‌کنم! آدمی خستگی‌هایش آرام و آهسته شکل می‌گیرند. از چیزهای کوچک؛ در مکان‌های بزرگ؛ در خیابان‌های تنگ؛ در صف نان؛ در غم نان. در ساعت‌های گرم همین تابستان؛ در اخبار کشتار؛ در انباشتِ مدام غم‌های کوچک خستگی‌هایمان شکل می‌گیرند. خستگی با جمع تلاش‌های بی‌سرانجام شکل می‌گیرد.

یادداشت‌های پیشنهادی

۷ دیدگاه

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.