محبوسانه

دوری و تنهایی عاملان مرگ‌بار عزلت‌اند؛ مباشرینِ غربت. لحظه‌ها را از پسِ پشت یادهای دور بیرون می‌کشند، بزرگ می‌کنند و در برابرت چون قاتلی در قتال می‌ایستند. لحظه‌های دور در غربت معکوس‌اند؛ کوچک نمی‌شوند، زمان که بگذرد بزرگ‌تر می‌شوند، وضوح‌شان بیش‌تر. آن لحظه‌های رفته چون یک حسرت جبران ناشدنی خود را عَلم می‌کنند؛ محبت‌ای که می‌شد باشد و نبود و جمله‌ای که می‌شد گفت و نشد. حسرتِ یک آغوش تنگ، به وسعت یک شبِ بی‌حد آزارت می‌دهد. غربت چون یک عدسیِ کوژ، تمرکزم را نقطه‌ای کرد: تو! رنگ تنهایی را سیاه‌تر کرد؛ یاد لب‌خندهای معصوم کودکانه‌ات را پر رنگ‌تر. «يا ليتني قَدَّمْتُ لِحَياتي» آن جمله‌ی مغموم شبانه، آن مشق مکرر مردود آزمون‌های روزانه‌ای‌ست که خیالِ سهولت‌اش فریب‌مان داد. اگر پیش‌تر می‌گفتم دوستت دارم؛ امروز می‌گویم بیش‌تر دوستت دارم. از من بگذر. از منِ غریبی که وطنم، مرزهای گلِ تنِ توست بگذر که مرزهای دوست داشتن‌ات را بارها و بارها به تنهایی و اشک‌بار جابه‌جا کرده است.

Continue Reading