سلام آخر

سال ۸۶ و در دوره‌ی دانش‌جویی خودم بود که تنهاییِ انباشته در شلوغی‌های رفت‌وآمدهای جدید وادارم کرد وبلاگ بسازم. حرف‌هایی مانده بود که نگفته بودم و نمی‌شد بگویم. نه دوستی که تحمل شنیدن‌اش بود داشتم و نه گمان می‌کردم چنین آدمی اصولاً دست‌یافتنی باشد. نوشتن حرف‌های نگفته، یا شاید عقده‌های نهفته آغاز اُغلن کبیر بود. جلوتر که رفتم حرف‌ها تمام شد و من اوضاع به‌تری داشتم. آدم سابق نبودم و یادداشت‌ها و انگیزه‌ی از نوشتن‌شان هم تغییر کرد. حالا دل‌م می‌خواست یک بلاگر خوب باشم که مخاطب پیدا کنم و تبدیل شوم شبیه به آن‌ها که می‌خواندم و خوانده می‌شدند. به سطح اعلای خواسته‌ام نرسیدم؛ آن تصویرم از آینده‌ی بلاگ واقعی نشد ولی اقناع‌م کرد. حس رضایتی که دنبال آن بودم، خوانده شدن و زیبا بودن را رسیدم و متوجه شدم خواسته‌ها و علایق واقعی‌م کوچک‌ترند از چیزی که گمان می‌کردم. وبلاگ بعد از این تاریخ چیزی نداشت به من بدهد.
شعار یا توضیح مختصر وبلاگ که ذیل نام اُغلن کبیر نوشته شده «سرود آن‌کس که از کوچه به خانه باز می‌گردد» است. تعبیری که وام‌دار شاملوست. خانه، محل امن و مقصدی برای رسیدن؛ و کوچه ازدحام رفت‌وآمدهای بی‌ثمر، تلاش‌ها و کارهای روزانه ا‌ست، درگیری‌ها و دغدغه‌ها. وبلاگ، سرودِ شدن بود. رفتن از کوچه به خانه؛ از تشویش به جمعیِ خاطر و از دیگران به او.
کاردلن، نامی برای آنیمای یادداشت‌های من شد. نام گلی‌ست که در پایان سرما و آغاز بهار سربیرون می‌کند. کاردلن اسم قشنگی بود، به معنای شکافنده‌ی برف در زبان ترکمن‌ها. کسی بود که باید از پسِ زمستانِ کوچه می‌گذشت و نویدِ بهارِ خانه را می‌داد به من. نامه‌های من به او، نامه‌های شوق خانه بود، اشتیاق رسیدن و وصال. کاردلن صاحب‌خانه‌ای بود که من برای رسیدن به او، زندگی می‌کردم و یادداشت‌ها، شرح شوقِ حزن‌آلوده‌ی این مسیر.
زندگی شخصی منِ راقمِ سطور اُغلن کبیر اما در عالم خودش و جدای از همه‌ی این قیل‌وقال‌های بعضاً بی‌ثمر جلو می‌رفت. زندگی من بسیار آرام‌تر‌، مثبت‌تر و موفقیت‌آمیزتر شکل می‌گرفت و بنظرم آن دوره‌ی پرچالش ابتدای جوانی خوب گذشت و پشت سر ماند. در گیر و دار این بهتر شدن‌ها، فرصت‌های خودم برای بیش‌تر نوشتن را رد کردم؛ چراکه آینده، مجموعه‌ی انتخاب‌ها بود و من نمی‌توانستم مجموع امیال دور و درازم باشم. بخشی را باید می‌گذاشتم و می‌رفتم. خودم را می‌خواستم یک وکیل دادگستری ببینم؛ یک ممتاز دانشکده‌ی حقوق و کسی‌که علاوه بر خیالات و اوهام شبانه‌اش، در واقع هم کاری می‌کند؛ و کردم البته. بهای پرداخته‌ام بی‌عوض نبود و مقصود حاصل شد. آن‌چه یافتن‌شان، ریاضت می‌طلبید با صبوری من حقیقی شد و مانع دوری من از نوشتن و پرداختن به ساخته‌ی سابق‌م تقریباً به کناری رفت.
کسی اما وبلاگ نمی‌خواند دیگر. مشغولی به تلگرام، فرصتی برای بلاگ‌ها نگذاشته. همه کانال دارند؛ خوب و بد، مثبت و منفی، صغیر و اصغر می‌نویسند و سطح ابتذال را به مرزهای جدیدی فراسوی تصورات سابقم از محیط شبکه جابه‌جا کرده‌اند. کم‌سوادانِ مدرک‌داری که گاهی می‌آیند، چند فحش می‌دهند و می‌روند. آن‌قدر مسخره و مضحک که وقتی می‌خوانم‌شان؛ چهره‌ای کریه از لابه‌لای سطور بیرون می‌آید و من ترسان و وحشت‌زده از او دور می‌شوم. دور می‌شوم و هربار که برمی‌گردم حس غربت بیش‌تری وجودم را مسلط می‌شود. مدت‌هاست حس کرده‌ام عمر وبلاگ من هم به سر آمده؛ عمر وبلاگ و عنوان اُغلن کبیر. چیزی ندارم از این نظر که به عالم اضافه کنم. به‌تر از آن نوشته شده و نمی‌خواهم بدتر از قبل خود باشم.
می‌خواستم گله هم کنم از آن‌ها که با لباس دوست آمدند؛ یادداشت‌های خصوصی من را گرفتند و به ثمن بخس فروختند. خرید چند لایک و دنبال‌کننده، به فروختن دوستی نمی‌ارزید؛ به حقیر کردن خود. جعل اکانت و عنوان هم بماند. حساب من با غزال و صمدی و احسان اکبری و چندتای دیگر هم. دشنه در دیسانی که در دل‌سردی بیش از پیش من برای داشتن وبلاگ کم اثر نکرده‌اند. آمده‌اند، زخمی زده‌اند و رفته‌اند. جای زخم ولی مانده و من هربار که به نوشتن و ادامه‌ی اُغلن کبیر فکر می‌کنم، درد را به خوبی و وضوح حس می‌کنم.
و می‌خواهم تشکر کنم از آن‌هایی که مرا خواندند؛ با من دوستی کردند، با من خندیدند و در من حس خوب بودن را ساختند. از امین، سروش، حمید، حمیده، نگار، یسنی، آرزو، رضا، الی و الخ. جمعیت دوستانی که پیدا کردم کم نبود؛ آن‌قدر که حضور من در اینترنت به نام وبلاگ‌م گره خورده و تقریباً چیزی به نام حقیقی‌م نیست. حساب اگر کنم شاید دوستانی که به یُمن وبلاگ دارم به عدد برابری کنند با همه‌ی آن‌ها که در طول زمان و در عالم خارج از آن برای خودم داشته‌ام و دارم.
باری؛ تلاش برای حفظ و ماندن، مثمر نیست؛ به یک تقلای نابخردانه و تلاشی مذبوحانه می‌ماند. بودن و ماندن علت دارد؛ هر لحظه‌ی ایستادن و تلاش برای بقا به انگیزه‌ای‌ست که هر فرد آن‌را در خود می‌یابد و رفتن است که بنظرم بی‌دلیلی رخ می‌دهد. رفتن، فرزند ناخواسته‌ی بی‌علتی برای ماندن ا‌ست. و النهایه قرار نبوده چیزی برای ماندن باشد و تصور مانایی از عالم میرا در من نیست. این وبلاگ حذف می‌شود و هیچ اکانت و حسابی با نام اُغلن کبیر نمی‌ماند. شاید وقتی دیگر، زمانی‌که از پنجره‌ی خانه‌ام به گنجشک‌های پرنده نگاه کردم، از عالم رفتن و هجرت و از آبی آسمان‌ها برای‌تان گفتم و نوشتم.

Continue Reading